متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم

محبّت از نوعی که خدا دوس داره ...

 

- سرصبح است و برای انجام کارهایم سرم را توی سیستمم فروکرده ام. چشم هایم آن قدر می سوزند و تنگ رفته که شده ام عین هو آدم های خمار!! رخت و لباسش را با اضطراب برداشته و در حالی که پشت هم تکرار می کند وای هفت و بیست دقیقه است دیرم شد می پوشدشان. چشم هایم خسته است و گوش هایم در حصار صدایی که از هندزفیری به بیرون می خزد. حتمن بلند بلند گفته که من شنیدم. سرم را توی سیستم فرو می کنم صدایش که این بار نزدیک تر است، مرا صدا می زند. سرم را بالا می آورم. خودش را سُر می دهد روی تختم و با صدای بچّه های 4 - 5 ساله شیرین زبانی میکند که امروز تا ساعت 5 عصر مدرسه می ماند و لپ سفیدش را نزدیک می آورد. چشم هایم گرد می شود و پقی می زنم زیر خنده. درخواستش که اجابت می شود لبخندی می زند و می رود.

+ همین چند دقیقه پیش با دوستش توی کوچه بازی می کردند. ول کرده آمده خانه. می آید کنارم می نشیند و از ایکس باکس و آیفون و نمیدانم چی دوستش برایم زبان می ریزد. سکوت می کنم و فقط کنجکاوانه نگاهش می کنم ببینم ته ماجرا قرار است باز به آرزوی داشتن چه وسیله مسخره ای ختم شود. ولی ... می گوید : «داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که وقتی حوصله تان سر می رود چه کار می کنید توی خانه ؟! آن یکی دوستم گفت که با دوچرخه اش می زند بیرون و می تابد. دومی گفته که با وسایل الکترونیکم بازی می کنم امّا ... امّا این ها حوصله آدم را جا نمی آورد، من یک دوست دختر دارم که کلی حال می دهد با هم می آییم بیرون حرف می زنیم.» ( حالا دقیق یادم نیست که مثلاً پیامک هم می دادند یا نه یا هرچی ...) 0_o  ... بچه 11 ساله ... دوست ... واقعن ؟! 

ازش می پرسم خُب تو چه گفتی؟؟! می گوید :« بهش گفتم تو که این همه وسیله داری دیگه چرا حوصله ات سر می ره؟! دوستم گفت که این ها فایده ندارند و آن دختره فازش از همه چیز بهتر است. پرسید که من چه کار می کنم ؟! برای اینکه حرصم گرفته بود گفتم که من حتّی اگر حوصله ام سر برود از این کارها نمی کنم چون دو تا خواهر گل توی خانه دارم که با آن ها خوشیم و خرسند و نمی گذارند آدم حوصله اش سر برود. دوستی کار زشتی است.»  من دهان باز توی صورتش نگاه می کردم. این بچّه همیشه توی خانه رُس آدم را می کشد از بس اذیّت مان می کند. خیلی برایم جالب بود. بیش از هر چیزی متعجبم کرد. به او می گویم که دیگر با این دوستش بیرون نرود و این خاطره را هم دیگر برای کسی تعریف نکند. می خندد و می گوید :« نه حواسم هست. دیگه نمیرم باهاشون بیرون. فکر نمی کردم همچی آدمایی باشند.» 

بعداً نوشت : طبق معمول سه تایی تنگ هم عقب ماشین کز کرده بودیم. میم آن طرف، ته تغاری وسط من این طرف .از همان ثانیه ای که مشهد را ترک کردیم ته تغاری بدون لحظه ای استراحت از این طرف به آن طرف می خزید. توی آن هوا حسابی کفرمان را بالا آورده بود. میم که مدام چادرش سُر می خورد طاقت نیاورد و برداشت گذاشت روی پایش.همین که ته تغاری متوجه اش شد با چشمهای تنگ شده و نگاه تیز داد کشید سرش. بابا که آن جلو از همه جا بی خبر از صدای جیغ او از جا پریده بود با عصبانیت او را سر جایش نشاند. گذشت گذشت این دو تا مدام با هم درگیر بودند. قبل از معلم کلایه یا توی منطقه الموت برای خوردن تمشک نگه داشتیم و رفتیم پایین. وقت سوار شدن ته تغاری در حالی که یک لبخند ملیحی توی صورتش بود رفت سمت میم و با صدای کش دار و لوسی بهش گفت :« داداش داداش، اگه چادرت رو سرت کنی برات هدیه میخرم ها!! قول می دم دیگه رو سر و کلّه ات نباشم. باوشه ؟!! ^_^ باوشه ؟! » میم به من نگاه می کند و از خنده توی افق محو می شود.

- دارم به شرط حضرت زینب سلام الله علیها وقت ازدواج شان با عبدالله فکر می کنم. دل آدم پاره پاره می شود. از حد همه تصوراتم خارج است که این قدر عاشقانه خواهر و برادر همدیگر را دوست بدارند. برای ته تغاری خوشحالم که کنار میم بوده. این دو تا عین قطب های نا هم نام آهنربا هستند. یک روز هم را نبینند دق می کنند. با اینکه وقتی بهم می رسند همش سر و کله هم می زنند امّا همین هم محبّت شان است. محبّت کردنش دارد خوب پرورش پیدا می کند. 

پ.ن : به نظرم خوشبختند برادر هایی که خواهر دارند و خواهر هایی که برادر دارند. این ها همه اش منبع آرامش اند ... 

پ.ن : گمانم عاشقی هم مثلِ من خونِ جگر خورده/ تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده/ خودت گفتی جدایی حق ندارد، بینِ ما باشد/ کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده!/ سعید صاحب قلم

پ.ن : برای محارم مون وقت بگذاریم، مبادا که کسی توی خیابانی، لاینی، واتس آپ ی و ... پیدا شود به جای ما وظیفه زمین مانده را بردارد.

و الی الله تُرجَعُ الاُمور ...

* شفیعی کدکنی

شما بگو  (۱۱)

۲۲ دی ۹۳ ، ۰۱:۰۲ آقای میم عین
خب این طوری بهتر شد!

کلاً می خواستم بگم خوش به حال اونایی که دارن و خوش به حال تر اونایی که قدرشون می دونن و ...
ما نداشتیمو نداریم ... :((
پاسخ:
اون قدر دونستن رو کاملاً باهاتون موافقم
واسه سوزوندن دل کسی ننوشتم. چون خودم هم از این رابطه ها چیزی بهم نرسیده،  اینها فنچ اند باهم خوش اند!!
ان شاءالله خداوند به بهترین نحو در بهترین شکل ممکن در بهترین زمان براتون جبران میکنه ... 


ان شاءالله عمل کننده به آن چیزی باشم و باشیم که می نویسیم.
در ضمن خیلی هم آموزنده بود
پاسخ:
خنده ام گرفت ... (حس دبستانی طوری باز اومد سراغم)

تشکر 
همش یه طرف اون پ ن آخر یه طرف دیگه
پاسخ:
ان شاءالله عامل باشیم ...
۰۹ دی ۹۳ ، ۲۳:۱۹ بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
خدا آخرو عاقبت همه مون رو ختم به خیر بکنه

شدیدا لازمه ما عالمانه تر و خدا ترسانه تر بچه تربیت بکنیم:|
پاسخ:
آمین

همین طوره
۰۹ دی ۹۳ ، ۲۱:۵۶ خـــــادم الرضــــا
سلام آبجی ... دلم هواتُ کرده ... خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا:)

پاسخ:
سلام عزیزدلم

من بیشتر بیشتر
قدمت سر چشمم
:*(

آنچه در غیبتت ای دوست به من می گذرد
نتوانم که حکایت کنم الا به حضور 
۰۹ دی ۹۳ ، ۲۱:۲۰ فاطمه فاطمی
خواهرم یک دفترچه خاطرات روزانه داشت. توی یک برگش نوشته بود از این به بعد هروقت فاطمه را زدم باید 100 تومن بندازم صندوق صدقات. از فردایش هرروز حداقل 100 تومن صدقه داده بود!   :|

همین دعواکردن های الکی کلی محیط خانواده را شادتر میکند. کلی لذت بخش است. 
حالا که این روزها همه سرشان توی این دستگاه هایشان است وقتی برای این دعواها و شوخی ها باقی نمی ماند. پس بچه ها میروند بیرون خانواده دنبال این کارها...

پاسخ:
ما هم از این کارا زیاد می کردیم. بعضی وقتا به خین و خین ریزی هم می کشید کار. :|

موافقم.  - البته به شرط اینکه به سادیسم مفرط تبدیل نشه. -
همین طوره. هرکسی سرش توی لاک خودشه. بعد از بزرگ شدن همدیگه هم حتّی مطلع نمیشیم ... 


۰۹ دی ۹۳ ، ۱۸:۳۰ انسان نیازمند
سلام خانمی
خوبید؟
چه ته تغاریی خوبی دارید، خدا حفظشان کند
آره موافقم باید خودمون مراقب باشیم این ماییم که داریم فاصله ها رو بین خودمون ایجاد میکنیم با استفاده نادرست از تکنولوژی
خدا همه خواهریا و برادریا رو برا هم حفظ کنه، ایضا شما ها رو برا هم
ماهم همدیگرو خیلی دوس داریم، دوری همو تحمل نمیکنیم
منم ته تغاریییییییییییییم که دیگه بزرگ شده، البته هنوز شیرین بازیاشو داره
التماس دعا

پاسخ:
سلام آبجی

الحمدلله، از احوال پرسی های شما. شما خوب هستید ان شاءالله؟!
ممنون. خدا همه خوب ها و همه ته تغاری ها را برای ته تغار حفظ کند.
همین طوره!! اگر هر چیزی رو با فکری که پشت ش هست در نظر بگیریم راه رو گم نمی کنیم.

ممنونم آبجی. همین طور شما ...
ان شاءالله خدا برای هم حفظ تون کنه
^_^

حاجت روای بخیر ان شاءالله. ملتمس دعای خیرتون هستم بسیار
۰۹ دی ۹۳ ، ۱۵:۵۱ واقعیت سوسک زده
الان دیدمش !
پاسخ:
:)
۰۹ دی ۹۳ ، ۱۵:۵۱ واقعیت سوسک زده
من یک کامنتی روی این پست گذاشته بودم گویا ثبت نشده ...
پاسخ:
می بخشید 
تازه تایید شد
۰۹ دی ۹۳ ، ۱۳:۵۰ یک سبد سیب

هزار تا پلاس پلاس  ++ به  پ.ن 3


کاملا" موافقم با این پ.ن


موفق باشی آبجی جان

پاسخ:
ممنون
ان شاءالله عامل باشیم. گفتن خالیش لطفی نداره واقعن.

ممنون آبجی 
شما هم
۰۹ دی ۹۳ ، ۱۳:۴۱ واقعیت سوسک زده
اینکه سن این دوستی ها آمده پائین واقعا خطرناک است
پاسخ:
همین طوره ...
خدا عاقبت مون رو بخیر کنه
قبلاً مال کوچه خیابون بود بیشتر
الان با این وضع گروه های مجازی دیگه معلوم نی چی به چیه :(