متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۳۸ مطلب با موضوع «ائمه» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

دلتنگم. دلتنگم به اندازه تمام اشک هایی که امسال محرم و صفر به خاطر ارباب از چشمام نریختن. قد همه دوری هام از مجلس روضه اش، کل این سال ها و بیشتر از همیشه امسال.

دلتنگم. دلتنگی بیخ گلومو فشار میده ولی حتی گریه ای جاری نمیشه.

 

والی الله ترجع الامور ...

۱۰ نظر ۲۷ مهر ۹۸ ، ۲۰:۴۵

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر میبینید فرصت ارزشمندتان سوخت می شود، لطف بفرمایید و ادامه اش را نخوانید. 

ساعت طرفهای 9 و خرده ای شب بود. چیزی به ساعت ده نمانده بود. آبگوشتم را دو قسمت کردم و یک قسمتش را گذاشتم تا گرم بشود. سبزی خوردن های داخل یخچال را در آوردم تا در این فاصله پاک کنم. رفتم با سینی و سماخبالون وسط حال پهن شدم و یکی یکی پاکشان کردم. وسط سه قد کردن تره ها وضعیت روحی جسمی ام پیش چشمم رژه میرفت. یاد آبگوشت افتادم که بوی گرم شدنش می آمد، بلند شدم و خاموشش کردم و باز پای بساط سبزی نشستم. مقدارش زیاد نبود. زود پاک شد. جمع و جورش کردم و گذاشتم توی آب سرد خیس بخورد. دستم را خوب با آب شستم و آمدم توی حال تا کرم را بردارم و درد و خارشش را مسکوت کنم. کمی پماد زدم و داشتم تلویزیون میدیدم. تاول های ریز ریز روی انگشتم دیوانه وار میسوخت. صبرم تمام شد و چنگ انداختم بهشان. آب میان بافتی اش بیرون آمد، آرام شد. البته متوجه خروج پلاسمای سلول های روی انگشتم نشد و چند ثانیه بعد تازه وقتی نگاهش کردم با این صحنه دلخراش مواجه شدم. به خودی خود که دلخراش نبود. فکر کردن به این که دکتر قبلتری ام میگفت نخاران شان دلخراشش میکرد. البته آن موقع اصلا ملتفت صحبت دکتر نشدم. گفتم مگر این ها خارش هم دارد. خلاصه که بلند شدم بروم آشپزخانه تا هم دوباره آبگوشت یخ کرده را گرم کنم و هم دستم را بشویم. بلند شدن از روی زمین همانا و زمان و آسمان چرخیدن دور سرم همانا. گفتم ای دل غافل دیدی چه شد، دیر بلند شدم غذا بخورم فشارم سقوط کرد. همسر از یک ساعت و خرده ای قبلش که رفته بودند بیرون، هنوز برنگشته بودند، اگر می رسیدند حتما مؤاخزه میشدم بابت این غفلت ی که کرده بودم. زیر گاز را روشن کردم. دستم را شستم، همسر رسیدند، دکمه آیفون را زدم تا مطمئن شوم، در را زدم. وقتی برگشتم به آشپزخانه، دعا میکردم که خودش درب اتاق را باز کند، چون نای رفتن تا دم در را نداشتم. سریع وسایل غذایم را آماده کردم و با ورود ایشان داشتم سفره ام را میچیدم. توی دلم شوره رخت شور خانه بود. دستم را گرفتم به ظرفشور و لبه کابیت و همه چیز را تند تند بردم. به محض رسیدن به میز شام اشک هایم فوج فوج از چشم هایم بیرون می پاشید. یک حرکت غیر ارادی که از درونم به بیرون انتشار میافت. حس کردم فشارم افتاده و شبیه یکی دو هفته پیش که با تب و حال زار نشستم پای غذا و با مکافات خوردم، یک حال بدی ام. یک قاشق آبگوشت را نخورده شیونم بالا رفت. بی امان گریه می کردم. همسر که بدون مقدمه یکهو چنین دیدند، فقط مرتب میپرسیدند چی شده چی شده? اصلا قدرت صحبت کردن نداشتم. فقط دو سه کلمه با التماسی که به حنجره ام کردم بیرون آمد. فشارم، آب عسل بیار آب عسل. رفتم کف زمین پخش شدم و پاهایم را گذاشتم روی دسته مبل. روی زمین بال بال میزدم. شربت را خوردم. یکی دو ثانیه بعد کمی آرام شد. دوباره شروع شد. گفتم عسل، یه قاشق عسل. قاشق چی عسل را چپاندم توی دهنم. آرام شدم. چند ثانیه بعد. ببخشید، یه دری گلاب بریز توی آب و با نمک پاش کمی نمک بزن. گلاب را که خوردم دیگر جسمم روی زمین بند نبود. قلبم برای خودش توی سینه ام تلظی می کرد. دردش می ریخت توی دست چپم و مور مور سنگینی اش دلم را بهم میزد. یکهو تنفسم به شماره افتاد. دستم را گذاشتم روی قلبم، تازه متوجه حالم شده بودم. اشک هایم دوباره فوران میکنند. حالم بده حالم خیلی بده. همسر میخواهند که بمانم تا بروند ماشین پدرجان را بگیرند. گریه هایم شدیدتر میشود. نه خیلی حالم بده، یه وقت میری و من بدتر میشم. زنگ بزن اورژانس. نفسم بالا نمی آید. قلبم. تو رو خدا زنگ بزن اورژانس. به پدرجان زنگ میزنند و از خواب بیدارش می کنند. معذرت خواهی می کنند و میگویند که اگر میشود ماشین را بیاورند. دلخور است که چرا شامم را نخورده ام. خیلی دلخور است. به مکافات لباس هایم را از این طرف و آن طرف خانه ژولی پولی مان می آورند و میپوشم. ذکری که طبیبم گفته از زبانم نمی افتد. با خودم تکرار میکنم که تو قوی هستی. طاقت بیار. طاقت بیار. چادر عبایی ام را میپوشم و دکمه هایش را نصفه نیمه میبندم. یک حمله دیگر. نفسم به شماره می افتد. اشکهایم بیرون میریزد. تند تند ذکر میگویم. چند ثانیه ی قبل وسط مرگ و زندگی، حس کردم که ذکر مخصوصم مرا از زمین بلند کرد و قلبم را سبک کرد توی قفسه سینه ام. خودم را به میز شام میرسانم و به زور چند لقمه آبگوشت را پایین می دهم. کار احمقانه ای بود. فکر می کنم که آخر چرا برداشتم لقمه بزرگ گرفتم هل دادم توی دهانم. با این نفسی که به زور آمد و شد میکند. یک فسقل نان روی میز مانده را میخورم و چند تا زیتون پشتش. میرویم بیرون از خانه منتظر پدرجان. ماشین میرسد. تا همین چند لحظه پیش با پای خودم آمدم پایین اما باز توی ماشین حالم بد می شود. دارند شور می کنند که کجا برویم. مامان شماره دو هم آمده. خجالت زده ام این وقت شب داستان شد برایشان. نفسم بالا نمی آید. میخواهم نوحه ماه بنی هاشم را بخوانم. حنجره ام یاری نمی کند. دو سه کلمه منقطع می آید و می رود. میرویم کیلینیک جی. به پاهایم التماس می کنم که با من بیایند. دستم را میگیرند و میرویم داخل. مینشینم روی صندلی تا نوبت برایم بگیرند. در گیر  و دار بحث با پذیرش اند که مورد اورژانسی است و فلان که قلبم زیر دستم تلظی می کند. احساس می کنم نایژه هایم خودشان را می چلانند. مثل آدم های شیمیایی جنگی توی فیلم ها که جز صدای خس خس چیزی از حنجرشان بیرون نمی آید. با چشمم دنبالشان می گردم. با التماس با دستم اشاره می کنم. می آیند. همسرم می گویند بیا بیا اتاق دکتر. نوبت هم حال بعد هر موقع خواستن بدن بدن. دستم روی قلبم فشرده شده بال و پر چادر را بالا می گیرند. با ولع روی صندلی مینشینم. خانم دکتر مهربانی ست. می پرسد چه شده? راستش را بگویم عصبی شدم? به التماس کلمه ها را بیرون می ریزم. نه. نه. سبزی پاک کردم. گذاشتم شامم گرم بشه دیر شد بخورم. فشارم. پایینه. دکتر همین طور که فشار سنج را گذاشته و بادش می کند از این که سابقه داشتم یا نه می پرسد. می گویم نه. نه. فشارم نرمال است. دکتر به صرافت می افتد. از فشارت نیست. بگو ببینم جدا عصبی نشدی? نه. نه روی زمین نشسته بود. اومدم پاشم پاهام سنگین بود و بدنم لخت(سستی). مثل وقتی فشارم میافتاد. ایشون یهو رسید. دید یهویی حالم بد شد. دکتر گوشی را روی کمر می گذارد. میخواهد که دست از ناله و گریه بردارم تا بتواند صدای درستی بشنود. میخواهم چیزی بگویم. دعوایم می کند. "چیزی نگو. آروم باش. نفس بکش" با لب خوانی می خواهم به همسرم بگویم که به دکتر بگوید امروز بادکش بودم. اما ایشان متوجه نمیشود. نوار قلب می نویسد. خودم را با کمک میکشانم. مردی توی اتاق خوابیده تا بعد از آمپولی که زده حالش جا بیاید. بیرون میرویم منتظر. چند ثانیه بعد مثل یک حالت تهوع، اشک ها از چشم هایم بیرون می زند. مامان شماره دو عزیز میگویند آروم باش. صلوات بفرست. نفسم به شماره می افتد. گریه غیر ارادی ست و قدرت توقفش را ندارم. مرغ پرکنده می شوم و رو به اتاق نوار قلب با چشم هایم التماس می کنم. مرد را به بیرون هدایت می کنند. درازم می کنند روی تخت. دستگیره های نوار قلب مثل طلسم جادوگرها سرما را میزند به مغز استخوانم. روی قلبم اسپری نمی دانم چی میزند. میلرزم. دندان هایم تریک تریک بالا و پایین می شود. چانه ام در اختیارم نیست. خانم پرستار خواهش میکنم آرام باشم. نوار پر از پارازیت شده. تند تند ذکر می گویم توی دلم. به زور خودم را نگه داشته ام. مامان شماره دو می گویند آروم باش صلوات بفرست. کارشان تمام می شود. لباسهایم را فوری مرتب می کنم. سرما تا مغز استخوانم زده. ای کاش یک پتو داشتند. مامان شماره دو لطف می کنند و یکی از لنگه جوراب هایم را پایم می کنند. می روند بیرون تا ببیند چرا همسر نیامدند. دکتر نوار را دیده بودند و چون مشکلی نبود یک آمپول کورتون تجویز کردند و قرار شد که اگر تا نیم ساعت بعد علائم بر طرف نشد سریعا به بیمارستان مراجعه کنم. آمپول سرنگ آبی رنگی دارد. مامان عزیزم از بیرون صدایشان می آید که به پرستارمی گوید آمپول تو رگی دردش میاد. نمیشه بزنید به پاش. پرستار می گوید که برایش فرقی نمی کند ولی برای اثر گذاری سریع دکتر تجویز کرده وریدی باشد. آستیم را میزنم بالا منتظرم بیایند داخل. مامان میگویند که از خودم سوال کند. می گویم هر طور صلاح می دانید. دردش قابل تحمل است.

لرزشم کم شده. یک ربعی گذشته، یکهو خون توی بدنم دویید و گرمای حرکتش را احساس کردم. بلند میشوم و با زور و کمک های دو نفری شان میروم. پاهایم مرا یاری کنید. انگار لمس شده اند. به زور روی زمین میکشمشان. دلم زیر و رو می شود. پای رفتن ندارم. به تقلا توی ماشین می نشینم. مامان را می گذاریم دم خانه شان. حالم بهتر شده. خواهش و تمنا می کنند که امشب پیش شان بخوابیم. تشکر می کنم و معذرت خواهی. ساعت یک و خرده ای شب است. پدرجان را همسر چند دقیقه پیش رسانده بودند خانه تا بخوابند. 

یاد صحبت دکتر می افتم. این که راستش را بگو. عصبی نشدی? حالا که حالم جا آمده یادم آمد که توی اینستای یکی از بچه ها در مورد اربعین نوشته بود. گول نزدن خود و رفتن. حالم بد بود. به حال جسمی ام فکر می کردم. قدرتش را نداشتم. بعد از این مطلب بهم ریختم. رفتم توی فکر. عصبی شدم....

حالا صبح شده. الحمدلله از لطف دعای ائمه بهتررررم. [البته ذخیره دعای شماها هم همیشه با من است.] قلبم هنوز کاملا آرام نگرفته. امروز باید با طبیبم تماس بگیرم. همین نوشتن هم حالم را بالا  و پایین کرد. 

دیگر به اربعین فکر نمی کنم. دیگر غصه اش را نمی خورم. رفتن موجب دردسر یک ایل است. جنازه ام تا خانه برسد خیلی حرف است. اتفاق دیشب دومین هشدار مرگ بود. اولین از جدیدترین هایش پریروز بود. صبح ساعت حوالی ۶ و این ها بود. بیدار بودم و همین طور نشسته بودم. صدای شیون زنی  از بیرون به قلبم چنگ می انداخت. دقیقتر شدم. صدای شوهر نره غولش را نمیشنیدم. اصلا صدای هیچ کسی جز این زن نمی آمد. شروع کردم آیت الکرسی خواندن. بعد به دلم افتاد لابد بچه اش مریض است دارد شیون و زاری می کند. شروع کردم حمد بخوانم. انگار برای او که نه. برای آرام گرفتن دل خودم میخواندم. صدا از آن طرف مادی یا یکی از همسایه های اطراف مجتمع بود. طرف های ساعت ۹ و خرده ای داشتم توی هال پرسه میزدم که باز از بیرون صدایی بلند شد. "لا اله الا الله ..." همسرم را صدا زدم. گفتم از داخل تراس نگاه کنند. صدا از خانه همسایه های نزدیک بود انگار. همسر می گویند از آن طرف مادی (جوب های بزرگ آب که شریان های شهر اند.) می آید. گفتم می شنوی? صدای شیون همان زن سر صبحی ست. به دلم افتاد یک کسی اش یک باکیش شده ... 

 

+ دلم میخواست حرف بزنم با شما. 

 

والی الله ترجع الامور ...

۹ نظر ۰۲ مهر ۹۸ ، ۰۷:۳۹

379

1
ته تغاری به برفهایی که از آسمان پایین می ریزند چشم امیدش را بسته و صدایش را ریز و درشت میکند، یک طوری که مادر بشنود و میگوید: دارم میرم رو پشت بوم برف بخورم
مادر چشم هایشان را ریز و درشت میکنند و میگویند: برف اول مال کلاغه، برف دوم مال ...، برف سوم مال...، ...، برف هفتمه که مال ماست

چراغهای مجلس خاموش میشوند، همه چیز از دید محو شده و به جز مداح، باقی آدم های مجلس به سیاهه هایی میمانند که تمرکز از روی آنها برداشته شده. اولین قطرات گرم که روی صورتم میلغزند، دیگر همه چیز مات میشود. دستم میرود پی برداشتن دستمال اشک توی کیفم اما خیال دست و پا گیر میشود. برف اول مال کلاغه، برف دوم ... اشک اول مال چیست? اشک اول مال کیست? مدت زیادی ست این آسمان غبار گرفته دلم نباریده. حالا اشک اول را میشود توشه کنم لابه لای تار پود دستمال اشک? اشکی که مال ام ابیهاست کدام یکی اشک است? اشک دوم?اشک سوم? حکما باید اشک هفتم باشد? اشک برای آقاجانم چه طور? کدام یکی شان اجازه دارد بریزد لابه لای تار پود دستمال اشک?
خیال دست و پا گیر شده گفت که خبط است دستمال اشک را به این اشک ها آلوده کنم. من هم دل به دلش دادم و گذاشتم بریزند و ببارند، بلکه این آسمان غبار گرفته زلال بشود. بلکه ...

 

96/11/12

*مولوی

۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۰

«بسم الله الرحمن الرحیم»

قراری که می شود از حالا تا همیشه با خودمان بگذاریم: 

"پیش از تکبیرة الاحرام هر نماز مان سلامی بدهیم به اربابمان. «صلی الله علیک یا ابا عبدالله»"

#رزق_شب_دوم_

#حاج_آقا_رهدار_

و الی الله ترجع الامور ...

۵ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۱

« بسم رب الشهداء و الصدیقین »

رخصت ارباب
نفس گرم تو باشد نخ تسبیح وجودم ؟
دلم ارباب شده دانه ،شکسته ...
تربتت گِل بشود ؟دانه شود؟ بنشیند جای آن دانه شکسته؟!

منتشر شده در تاریخ 93/8/8 ، 17:33

 

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

۴۲ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۴

بسم الله الرحمن الرحیم

چه قدر خوشبختند آن هایی که درخت خانوادگی شان با وجود بلند بالاهایی مثل شما، قوت گرفته و تناور شده و چه قدر خوشبحال شان است از این ریشه داری، از این اصل ...! چه قدر می شود به آن ها حسرت خورد که عمه ای به مهربانی آفتاب دارند، اویی که دست مهرش نوازشگر هر درمانده و رنجورست. بی این که خوب و بد را سوا کند، روسیاه و بی لیاقت را پس بزند، گرمای محبتش را مثل خورشید بی منّت بر سرت پهن می کند و نازت خریده و دردت درمان می کند. چه قدر دلم شما را کشیده بانو! چه قدر سرم هوای آرامش صحن و سرای تان را دارد، چه قدر دلم تنگ شده برای التماس ها و خواهش هایم پیش پای مبارک تان. جان فدای شما، چشمم کف پایتان! قدم روی چشم مان گذاشتید، صفا آوردید! ببخشید که عدّه ای رسم مهمان نوازی نمی دانستند و البته که شما میزبان بودید و هستید، خستگی سفر از تن بیرون نکرده برای همیشه خوابتان کردند ...

 

چه قدر عمر این سفر کوتاه بود،

برادرتان چه قدر چشم به راه بود

سفر ناتمام تان،امروز ناتمام ماند

و

دلتنگی ولی تان بی جواب ماند

 

عمّه خوبی ها، عمه مهربانی ها، مهر سیادت بر پیشانی ام نخورده و رنگ و روی دلم پیش خودتان رسواتر است، امّا هیچ وقت دست رد به سینه دعاهایم نزدید و با دعای خیرتان، همیشه دست روی سرِ منِ بیچاره کشیدید. یادتان هست آن شب محرمیتمان :) یادتان هست آن لحظات :'( شما کنارمان بودید، شما بودید که آن همه خوبی را برای مان از خدا خواستید و رقم زدید! آدم عمه به این مهربانی داشته باشد دیگر چه غمی می تواند توی دلش لانه کند؟! هان؟! 

پ.ن: وفات عمه مهربانی ها بر همه مان تسلیت، خداوند تسلی دهنده دل آل الله باشد ان شاءالله. 

+ یا صاحب الزمان من بی وفا دلم لک زده برای صدا زدنتان، المستغاث بک یا صاحب الزمان 

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

۱۳ نظر ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۶

بسم الله الرحمن الرحیم 

پ.ن : سری بزنید اینجا رزق های خوب خوب تقسیم می کنند ...

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی ... 

آیکون ادای احترام رو به امام رئوف

و الی الله ترجعُ الامور ...

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۲۷

هوالعشق

برای با خبر شدن از ماجرا روی این ستاره ها کلیک کنید *****

پ.ن : دل به جبرت داده ام ای گریه ی بی اختیار/ تا طلسم جبرهای اختیاری بشکند*

* رضا احسانی

** عراقی

۲۳ نظر ۲۹ دی ۹۳ ، ۲۰:۰۰

بسم رب الشهداء و صدیقین

شب های جمعه، فاطمه

با اضطراب و واهمه ، آید به دشت کربلا  ...

اللهم عجل لولیک الفرج ..

۰ نظر ۰۴ دی ۹۳ ، ۱۷:۰۰

« یا اَیُّهَا العَزیز ... »

 

به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست 

بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم

*

گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام

سرخی رویم از این است که خونین جگرم

کار عشق است نماز من اگر کامل نیست

آخر آن گاه که در یاد تو ام در سفرم

میلاد عرفان پور

دی ماه 92

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

* علی اکبر لطیفیان

۶ نظر ۰۳ دی ۹۳ ، ۲۰:۲۳