متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۳۳ مطلب با موضوع «خدا» ثبت شده است

 بسم الله الرحمن الرحیم

یاد ندارم آن روز کلاسم چه ساعتی تمام شد، امّا ساعت از 15 و 16 گذشته بود و مانده بودم بروم نقلیه، سوار سرویس بشوم یا بمانم و آن چند روز را گوشه نشین خانه ی عاشقانه خدا شوم و بعد از چندین سال حسرت، بتوانم دل روحم را از عزا در بیاورم و در خوشحالی غرقش کنم. 
بیخیال همه فکر و خیال ها و آن چه در خانه انتظارم را می کشید، رفتم طرف اتاق شورای مسجد و از مسئول اعتکاف پرسیدم که برای چون منی که همین لحظه تصمیم به آمدن گرفته هم جا هست یا نه؟ جوابی داد که نه ردم کرد نه قبول. او تردید داشت امّا من در ماندنم اصرار داشتم پس چیزی به او نگفتم و از اتاق بیرون آمدم تا خوراکی مهیا کنم و اجازه ای از بابای گلم بگیرم. شماره را که گرفتم، امیدی به اجازه دادن بابا نداشتم امّا من با خوراکی های توی دستم و اطمینان و اشتیاق درون قلبم به خدا امید داشتم که بگذارد این یک بار را میان خوب هایش بنشینم و بلند شوم و نفس بکشم، بلکه هم معجزه ای شد تغییری کردم. 
بابا گوشی را جواب دادند و گفتند که اگر برایم سخت نیست، از نظر ایشان مانعی برای ماندن ندارم و من بودم و روحی که از شوق از تنم بیرون می دوید و خوشحالی اش را با چشمم می دیدم. 
چیزی نگذشت که اذان مغرب از گلدسته های مسجد پخش شد و معتکفین یکی یکی از راه می رسیدند و حاضری می زدند، آن لحظات مثل ابرهای بهاری تند و زودگذر بودند، گویی که زمان هم شوق بسیاری داشت برای معتکف شدن و در آغوش کشیدن آن لحظات مقدسِ عاشقانه که برای من پر شده بودند از بغض و حس رد شدن از درگاه اویِ محبوب. فاطمه می گفت باید تا سحر صبر کنیم و منتظر بمانیم اگر کسی نیامد و رزروی ها جایشان را پر کردند و باز هم جای خالی ماند، آن وقت تو و زهرا را قبول می کنیم. امّا من و زهرا این حرف ها حالیمان نبود، آمده بودیم که بمانیم که راهمان دهند و مهر برگشت خورده به پیشانی مان نزنند. طلبکارانه یا مظلومانه امّا نمی دانم کدام یک، رفتیم و داخل مسجد بساط کردیم و گفتیم که اگر شده افطاری نان خالی هم بخوریم و شب ها داخل شبستان با لرز و سرما صبح کنیم، ما می مانیم و نمی رویم. زمان هم چنان سریع در حال دویدن بود و ما دیگر منتظر نبودیم، چون خودمان را یک طوری جا کرده بودیم در خانه خدا و حالا اگر کسی هم می گفت جایی برای ما نیست باز هم برای مان فرقی نمی کرد ما می ماندیم. مگر برای معتکف شدن و گوشه نشین لحظه های عاشقانه با محبوب بودن به مهر پذیرش نیاز بود؟ به نوشتن اسم ما در آن لیست معتکفین مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها نیاز بود؟ نه به هیچ کدام این ها ربطی نداشت که اوستا کریم بخواهد قبول مان کند یا مهر برگشت خورده بر ما بزند. با همه این آسمان ریسمان هایی که بافتم و متنم را پیچ و تاب دادم، امّا آن شب خدا بنده نوازی کرد و ما بنده های پرو را -البته خودم را می گویم و الا زهرا که گل سر سبد است- قبول کرد. باورم نمی شد که بعد از عمر 21 ساله ای که از خدا گرفته بودم بالاخره معتکف حسابم کرده بودند.
 
آن سه روز عاشقانه بود، پر از برکت و رحمت. چندتا از همسایه های ردیف این طرف و آن طرف مان بعد از اعتکاف مادر شدند و تعدادی از بچّه ها عروس شدند و :) بهترین خبر آن روز ها خبر عروس شدن میم- مامان بود. :) آمده بود تا دانشگاه تا خبرش را داغ داغ اوّل از همه به من بگوید. بعد از داخل مسجد دستم را گرفت و آوردم توی شبستان و گفت که مادر فرشته هم از دنیا رفته و ... بعد مثل همیشه نشست روبه رویم و دست هایم را گرفت و زل زد به چشم هایم و با خنده گفت که اصل حالم خودم چه طور است؟ بلند بلند صحبت می کردیم و ذوق می کردم از این که او کنارم نشسته، که محبتش این طور وسط همه تلاطم هایم به قلبم آرامش ریخته و باز هم نشسته تا من درد و دل های پر از شیطنتم را برایش بازگو کنم. و در آخر بغضم بترکد و روی دامنش سبک شوم. 
 
همه این ها گذشت و حالا از آن سه روز خاطرات بسیاری بر لوح دلم حک شده است، خاطراتی که با آن ها می شود به لطف خدا و عنایت او به من پی برد، هرچه بیشتر از پیش. آن قدر شکر و حمد و سپاس بابت فقط همان برحه از زمان به خدا بدهکارم که وای به حال تمام عمرم. 
 
خدایا تو چه قدر محبّت را در حق بنده ات تمام می کنی و مرا ببخش که یک بنده نا چیز، مسکین و ... هستم. خدایا اصلاً با هیچ محاسبه ای در حدود عقل ناقص و محاسبات پست دنیایی من، بنده نوازی و لطف و کرم مطلق تو قابل فهم نیست. 
 
همه شاعران 
امشب
از یک ساعت دوست داشتنِ بیشتر
دَم زدند
از دلتنگی بیشتر
من چه کنم با عشقی که دیگر
زمان و مکان نمی شناسد
و قید همه را غیر از تو زده است؟!* نسترن وثوقی
 
پ.ن: امشب و اینجا نه از اعتکاف خبری ست و نه دوستان آن روزهایم را ملاقات کرده ام که حال خوشی بواسطه شان دست دهد. فقط حسرت ها هستند که می آیند و نمی روند. التماس دعای فرج. 
پ.ن2: خودم متوجه نشدم چه شد که این ها را نوشتم. بر من ببخشید این خاطره بازی را.
 
وَ الی اللهِ ترجع الامور ...
*دستکاری شده از شعر نسترن وثوقی
۱۸ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۴

بسم الله الرحمن الرحیم

تا آن روز، برای خودش دم و دستگاهی به هم زده بود، آن قدر که از همه جا بالا رفته بود و روی هر قیّمی جای پا سفت کرده بود، انگار که کل محوّطه، قلمرو تام الاختیار سروری اش بود. امّا همه این ­ها تا آن روز بیش­تر دوام نداشت. می پرسی کدام روز؟ همان روزی که دیدم مامان با یک قیچی قند خورد کنی توی دست راست و یک کارد آشپزخانه توی دست چپ می رفتند سمت حیاط. پرسیدم که قرار است با آن­ها قند خورد کنند؟ خندیدند و گفتند: «قند خورد کنم توی حیاط؟! نه. خواستم درخت مو رو پاش* کنم. کل حیاط و گرفته امّا ...» رفتند سمت حیاط و کل شاخه­ های درخت مویی که مثل آویز از روی نرده خزیده بود توی ایوان  و روی حیاط خلوت اتاق پائین را طاق زده بود، تقریباً از ته پاش کردند. از میان آن حجم سبز برگ و غوره، فقط چندتایی شاخه­ ی چوبی با تعدادی خوشه ­ی انگور نامیزان، باقی گذاشته بودند. کارشان تقریباً تمام شده بود که رسیدم. از لُختی درخت چشم هایم گرده شده و رو بهشان پرسیدم که چرا همه را از بیخ و بُن کندند؟ که جواب دادند این­ ها همه یک مشت آشغال بی ­خاصیت بودند که فقط با هر تکان بادی بلای جان تمییزی حیاط خواهند بود و بهتر است من هم بی­خیال شوم و بروم ردِّ کارم.

رفتم نزدیک نرده و مات دانه های کِبِره گرفته خوشه ­های انگور روی درخت شدم. او درست می­گفت همه این قسمت درخت بی­خاصیت شده بود از بس که سفیدک­ ها، برگ و بار درخت را به خودشان آغشته بودند، حیف از آن همه گلوکز و انرژی که درخت صرف کرده بود تا ااااین همه رشد کند و توی رقابت میان گیاهان زرنگ باغچه سری توی سرها باشد.

داشتم به این فکر می­کردم که این درخت زیر نور آفتاب خالص، خوب خورده بود و خزیده بود و با خیال خام خودش گمان کرده بود برای برنده شدن همین ها کافی ست، امّا لنگشی توی کارش بود و سفیدک هم از همین نقطه ضعف برای زمین زدنش خوب استفاده کرده بود.

می­دانی پای لنگ این ماجرا کجا بود؟ یکی ضعف خود گیاه و دیگری مراقبتی که از گیاه سلب شده بود که اگر به موقع به دادش می رسیدیم چاره ­اش یکی دوبار پاشیدن سم گوگرد بود و خلاص ...

این قضیه شبیه قصه بندگی من و شاید شماست، خیلی وقت ­ها سرگرم جمع کردن ثواب و به گمان خودمان جلو رفتن توی مسیر بندگی مان هستیم ولی غافل از این که زحمتی برای پیدا کردن ضعف­ها و جبران شان  به خودمان بدهیم و وقتی برای مراقبه بگذاریم. آن وقت یک روزی می­رسد که می­بینیم همین غفلت از مراقبه و محاسبه، سفت و سخت کار دست­مان داده و خدا نکند که مثل میوه­ های دور ریخته شده انگور، اعمال­مان هبط شود و ... خسران ...

پ.ن : +

پ.ن : +

پ.ن : +

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

* فاضل نظری

* هرس کردن (به زبان اصفهانی)

۱۵ نظر ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۴

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این جا رزق های معنوی در انتظارتونه

بفرمایید کار خیر 

آبجی هُما معرف حضورتون هستن که :)

سلامتی و عاقبت بخیریـش صلوات 

۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۳

بسم الله الرحمن الرحیم 

پ.ن : سری بزنید اینجا رزق های خوب خوب تقسیم می کنند ...

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی ... 

آیکون ادای احترام رو به امام رئوف

و الی الله ترجعُ الامور ...

۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۲۷

« بسم الله الرحمن الرحیم »

از سبک زندگی نوشتم، از غذا خوردن ; درست غذا خوردن ... 

+ حقیقت وجودی ما بعد روحانی ماست. اگر درست بنده ای باشیم و بر محور توحید و اطاعت خداوند زندگی کنیم روح ست که بر جسم غلبه می کند و در قفس تنگ تن محبوس نمی شود. آن وقت است که تویِ حقیقی فرمان بر از نفس ات نخواهد بود و برای خودش فرمان روایی می کند. که اگر چنین شود و روح بر جسم بی جان غلبه کرد آن وقت فرقی نمی کند که چه قدر ضعف جسمی داشته باشی، مطیع خواهی بود و پر از حال برای بندگی او! نه مثل حال امروز ما که با یک افت آهن یا سقوط فشار جان از کف داده و از خود بی خود شویم و روح جد و آباء مان جلوی چشممان ظاهر شود. آن وقت است که اگر مثل حالای من یک پرس خورشت سبزی خوردید چنان سست و بی رمق نمی شوید و اگر با یک خیار سردی تان شد و با یک کشمش گرمی کردید حال و عبادت تان دگرگون نخواهد شد ...

داشتم به این فکر می کردم که اگر درست آدم بودم تا انسان شوم آن وقت به این خورد و خوراک های درست احتیاجی بود ؟! آن وقت من می گفتم تغذیه بر روح روان و کل وجودت موثر است ؟! آن وقت به این جنگولک بازی های تغذیه ای باز هم نیاز بود؟! آن وقت من از عسل باز کهیر می زدم و از خورد یک برگ کاهو تمام روز بی هوش می شدم ؟! 

و الی الله ترجعُ الامور ...

۸ نظر ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۱۴

بِسمِ اللهِ الرَّحمن الرَّحیم 

 

پست هایی که بدون وضو یا در اوّل وقت نماز نوشته می شدند معمولاً 

آن چه که می خواستم بگویند را منتقل نکردند و گاهی موجب فتنه شدند.

باشد که پند گیرم.

وَالی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

* شفایی اصفهانی/ آن عشقی که می گویی نسبت به خدا داری اگر اظهار نکنی به نوعی به درد عمّه ات می خوره و دیگر هیچ ... (تعبیر من بود البته :|) )

۲۵ دی ۹۳ ، ۱۵:۰۲

«بِسم الله الرَّحمن الرَّحیم»

 

همهـ را بردند کرببلا و

من بی سر و پا جا ماندم .. 

۲۸ نظر ۲۰ آذر ۹۳ ، ۰۸:۵۵

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقت ها به این فکر میکنم که من یک تکه احساس بودم بعد دست و پا در اوردم. اینکه این همه ادم احساساتش رقیق باشد به نظر غیر کارشناسانه من -بالاخره مدرک برای ادم سواد هم می اورد، نمی اورد؟!- از عدم تعادلش ناشی می شود.

عموی بابا، دایی مادر بزرگ، پسر عموی ان یکی پدر بزرگ ، پدر شوهر عمه که از بزرگان فامیل و طایفه مان بودند دیشب به  سوی پروردگارشان بازگشتند.از پارسال بعد از ان سکته مغزی من نه برای عیادت خانه شان رفته بودم نه حتی توی مهمانی های فامیلی دیده بودم شان.

داشتم ان بالا می گفتم که خوب نیست ادم انقدر دل نازک باشد که در طول مدت این یکسال نتواند با خودش کنار بیاید و به ملاقات ان عزیز برود. این ماجرا همیشه برای من تکرار شده و  خدا می داند که چه موقع قرار است من این مزخرفات را کنار بگذارم و برای دیدن بزرگترهایم جان بدهم.

پ.ن : جا دارد اینجا به این مسئله اشاره کنم که همه ان روابط و نسبت های فامیلی که در پاراگراف دوم ذکر شد برای یک نفر هستند.

پ.ن : حاجی بابای معنوی میگفتند که اگر یاد مرگ کردی و ان را برای خودت دور ندیدی، سپس به اعمال، رفتار و برنامه زندگی ات نگاهی انداختی و گفتی ای کاش فلان جا فلان میکردم باید فلان موقع فلان کار را بکنم بدان خسران کردی.

مرگ را نزدیک ببینید تا بدانید بهترین کار برای هر زمان چیست؟!

پ.ن : دلم برای گذشته ها تنگ شده.البته فقط بخشی از همین خوشمزه هایش منظورم بود. ****

و الی الله ترجع الامور ...

۱۶ نظر ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۰:۳۲

«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»

 

با خدا زندگی کن ... باورش کن، بهش اعتماد کن

 

حجت السلام و المسلمین حاج آقای پناهیان ****

[پیشنهاد میکنم حنماً گوش کنید.]

وَاِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

۲۷ مهر ۹۳ ، ۰۸:۵۷

«بسم الله الرحمن الرحیم»

ته مسجد نشسته است.باید برای خداحافظی به رسم کوچکتر بودن بروم دست بوسش.چشم های عزیزش خیس اند.شده اند کاسه ی خون!کنارش زانو میزنم و حال و احوال میکنیم.باران موسمی چشم هاش تندتر میشوند.[البته که این چشم ها دیگر موسم نمیشناسند!!] اصلاً رسم داغدار بودن و همدردی و همراهی همین است.وقتی کسی بیاید که تسلی دهنده ات باشد تو سر از پا نمیشناسی و فقط سوزت را بیشتر میکنی،چشم هایت را بارانی تر میکنی!سرش را میگذارم روی شانه ام.شانه ام می لرزد و خیس میشود،چه رطوبت داغی است.آرام میشود و می گوید :«آن شب رو یادت هست؟! بهت گفتم من درک میکنم چه حسی داری،ولی الان تازه میفهمم که اون شب نفهمیدمت.توی این لحظات هست که دارم درک میکنم چت بود.شاید خیلی هم بدتر از اون.» دوباره میلرزد و به شانه ام تکیه میزند.

اینکه کسی به عمق احساست پی ببرد شعفی در تو می دمد ،امّا سوز و ناله و پریشانی اش خونی به جگرم کرد.ای کاش که هیچ وقت کسی پیدا نشود که بگوید فهمیدم که آن حس لعنتی ات چه بود! ای کاش که هیچ وقت چنین نشود. ای کاش که همیشه حالش خوب باشد. ای کاش که ...!!!

پ.ن : خدایا ما فقط تو رو داریم ها!! ما هرچه هم بد و نکبت ولی اگر تو به دادمون نرسی هیچی نمیمونه ازمون ...

خ.ن : لطفاً براش دعا کنید،خواهش میکنم دعاش کنید،خیلی دعاش کنید.گره ی ناجوری افتاده توی زندگیش ...

 

۳ نظر ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۰:۲۶