متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۲۳ مطلب با موضوع «زندگی شیشه ای :: مدیریت محبت ها» ثبت شده است

379

1
ته تغاری به برفهایی که از آسمان پایین می ریزند چشم امیدش را بسته و صدایش را ریز و درشت میکند، یک طوری که مادر بشنود و میگوید: دارم میرم رو پشت بوم برف بخورم
مادر چشم هایشان را ریز و درشت میکنند و میگویند: برف اول مال کلاغه، برف دوم مال ...، برف سوم مال...، ...، برف هفتمه که مال ماست

چراغهای مجلس خاموش میشوند، همه چیز از دید محو شده و به جز مداح، باقی آدم های مجلس به سیاهه هایی میمانند که تمرکز از روی آنها برداشته شده. اولین قطرات گرم که روی صورتم میلغزند، دیگر همه چیز مات میشود. دستم میرود پی برداشتن دستمال اشک توی کیفم اما خیال دست و پا گیر میشود. برف اول مال کلاغه، برف دوم ... اشک اول مال چیست? اشک اول مال کیست? مدت زیادی ست این آسمان غبار گرفته دلم نباریده. حالا اشک اول را میشود توشه کنم لابه لای تار پود دستمال اشک? اشکی که مال ام ابیهاست کدام یکی اشک است? اشک دوم?اشک سوم? حکما باید اشک هفتم باشد? اشک برای آقاجانم چه طور? کدام یکی شان اجازه دارد بریزد لابه لای تار پود دستمال اشک?
خیال دست و پا گیر شده گفت که خبط است دستمال اشک را به این اشک ها آلوده کنم. من هم دل به دلش دادم و گذاشتم بریزند و ببارند، بلکه این آسمان غبار گرفته زلال بشود. بلکه ...

 

96/11/12

*مولوی

۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۰

379

خیلی وقت ها آدم دلش می خواهد به جای بیان کلمات زار بزند و آن قدر گریه کند و گریه کند و این گریه تمام نشود. گریه برای نفهمی بعضی ها. برای بد فهمی بعضی چیزها! برای بی تربیتی ها! برای نامردی ها! برای زخمی ها! برای دل های شکسته! برای ...

برای او دعا کنید. خیلی دعا ...

ان شاءالله درباره ی بعضی حرف های مانده در گلو می نویسم. نه برای این که سبک شوم، که سبک شدن هدف شایسته ای نمی تواند باشد. می نویسم تا بخوانیم و فکر کنیم و به دیگران بگوییم و بلکه هم پا به میدان عمل بگذاریم اگر تا حالا بیرون از میدان بوده ایم. 

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

۲۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۷


                                       بسم الله الرحمن الرحیم


 ای کاش میشد این ها را بدهم به تمام مرد های دنیا تا بخوانند، تا کمی از اندوه قلب مچاله ام کاسته شود. هنوز رعشه های درونی بدنم فروکش نکرده اند. 


1) آن روز خسته از روزمرگی ها داشتم به خانه بر میگشتم که چشم به مرد و زنی افتاد که از گوشه های پیاده رو با غرولند به هم دیگر پیش می رفتند. همین که زن آمد با حرفی از خودش دفاع کند، مرد با غلط کردی حرف را توی دهان زن کوبید و  میانه انگشت شصت و سبابه اش را گذاشت روی گلوی زن جوان و او را به شیشه ی لابی هتل چسابند. صدای گوش خراش آن نا مرد بالا و پایین میشد و دختر چادری را جلوی کاسب و توریست و عابرهای پیاده سکه یک پول کرد. نه میشد دخالتی بکنم، نه دلم رضایت می داد بی تفاوت بگذرم. فقط تمام انرژی ام را توی گردنم جمع کردم و چند لحظه نگاهشان کردم.صورتم را بر گردانم و با پاهای سنگینم، لاشه ی بی جانم را تا خانه کشیدم. تمام مسیر بد دهنی های مرد توی ذهنم وول می خورد. آخر  به چه حقی دست روی خانمش بلند می کرد و حرف های کثیف از دهانش بیرون می آمد.


2) تازه چشمم گرم شده که صدای التماس های زن همسایه که آپارتمانشان دیوار به دیوار اتاق ما بچه هاست، بالا می رود. هر چند لحظه به جز صدای دل ریش کن خانم بی پناه، صدای ضرب و زوری که مرد روی تن همسر بی دفاعش می زند بالا می رود. من روی تختم مچاله شده ام و بی اختیار مثل باران اشک می ریزم. بدنم می لرزد، پتو را به خودم می چسبانم و خودم را توی بغل می گیرم. دندان هایم به هم می خورند. هنوز صدای التماس زن برای کمک خواستن از همسایه ها می آید. صدای چند همسایه مبهم می آید. اما ... ساعت شش صبح است، من آن قدر خوابم سنگین است که بمب بترکد تازه دنده عوض خواهم کرد، اما الان بمبی نترکیده،صدای شیون زن همسایه بیدارم کرده. قلبم از جایش کنده شده و تکان هایش به جان کندن ماهی می ماند، نفسم بند آمده و اشک هایم می ریزند. می لرزم.پتو را محکم دور خودم می پیچم. تسبیحم را می گیرم توی دستم و صلوات می فرستم تا شاید دل مرد به رحم بیاید. صدایشان را نمی شنوم. ترس و لرزهای نصف شب سراغم می آید، نکند صدای زن برای همیشه ساکت شده باشد، چشم هایم شده اند ابرهای باران زای موسمی. تند و رگباری خیسم می کنند...


3) صدای مرد که بالا رفت تمام سلول های عصبی ام روانی شدند و مرا می لرزاندند، عصبانیت و ترس آگاهی ام را به وضعیت پر تنشم زدوده بود، نمی دانستم تا بن دندان توی استرس خودم را فرو کروه ام. همه چیز که تمام شد، درست وقتی که آمدم روی صندلیم آرام بگیرم، فهمیدم که چه بلایی سرم آمده، بی اختیار من عصبی چند دقیقه پیش گریه می کردم، نفسم بند آمده بود، پاهایم از بی قراری روی تنم سنگینی می کرد، رعشه ی مرگباری به تنم افتاده بود. 
لطفا به همه ی مردها بگویید داد نزنند، فریاد شما جز برای دادخواهی بابت برقراری عدالت و امثال این ها،.نباید بالا برود. دور و بر تان هستند کسانی که تاب این صداها را ندارند، تحمل این بی رحمی ها را ندارند، روحشان نازک است، حتی اگر به روی خودشان نیاورند. شما را به خدا داد نزنید. من از صدای بلند مردانه وحشت دارم. شما را به خدا مهربان باشید. همسر مهربان، بابای مهربان و حتی مرد همسایه ی مهربانی باشید که همه از خوبی و خوش خلقی شما با خانواده تان عمیقا لذت ببرند. 

و الی الله ترجع الامور ...
  ‌                         

۱۱ نظر ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۲

379
سلام خدمت دوستان.
خانواده ی مستحق و آبرومندی هستند که چهار فرزند دارند و پدر در حال حاضر زندانی هستند.گذران زندگی شان تنها هزینه اندکی ست که یک خیریه در اختیارشان قرار می دهد.
میخواستیم از شما یاری بطلبیم در این شب های عزیز، تا بلکه بشود هزینه ای برای کمک به این خانواده تهیه کرد.
ان شاءالله اگر کسی مایل به کمک بود به بنده اطلاع بدهد.

 

سلام مجدد :)

عرضم به خدمت شما که اگر کسی مایل به کمک بود، و کمکی جز بحث مالی و نقدی از دستش بر می آمد، کمکش را به روی چشم می گذاریم. 

از تهیه ارزاق گرفته تا معرفی فرزند پسر خانواده برای اشتغال در یک جای ثابت و  معرفی خیر برای تهیه مسکن و ...!

"در حال حاضر برای تهیه مایحتاج ضروری و اولیه شان هم مشکل دارند."

 

بنده از طریق خیریه ای با این خانواده آشنا شدم، لذا اطلاعات را صرفاً از خود ایشان نگرفتم. وضعیت زندگی شان بسیار دردناک است امّا خب گفتنش هم لزومی ندارد.

اجرتان با امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف

 

این هم شماره کارت بنده

6037694026642367

۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۲

379

زمانی که هنوز مجردی، به این فکر می کنی که وقتی ازدواج کنم، دیگه مثل الان تنها نیستم، عمق غم هام مثل حالا نیست دیگه و کسی رو کنارم دارم، آرامش همه وجودم و می گیره و از همیشه خوشحال تر خواهم بود. 
امّا آدما وقتی ازدواج می کنن تنهاتر میشن، غمگین تر میشن، غم هاشون عمیق تر میشه، آرامششون یه جور خیلی بدی هی بهم میریزه، گاهی غم اون قدر از سرو کولشون بالا میره که نمی دونن چه طور میشه از دستش راحت شد.
می دونید، همه اینا برای چیه؟ البته حتما به ذهن شما می رسه این ها قبل از این که تجربه شون کنید، نه مثل من ...
ما دنبال آرامش هستیم در کنار همسرمون، دنبال این هستیم که تنهایی هامون رو با بودن شون پُر کنیم، لحظات مون رو با باهم بودن مون غرق شادی کنیم، یه جوری که از شدّت خوشبختی خفه بشیم مثلاً :) ولی در واقع بعد از ازدواج با گوشت و پوستت لمس می کنی که چیزایی که دنبالشون بودی از یه منبع خیلی خیلی بالاتر باید دریافت بشه. وگرنه بهت نمی چسبه، وگرنه دوام نداره و روحت رو اغناء نمی کنه. آرامش رو باید از خدا طلب کرد، اون وقته که بودن کنار همسر هم می تونه آرامش داشته باشه، پر شدن تنهایی ها باید با بندگی خدا پر بشه، اون وقته که دیگه حس نمی کنی کسی و نداری و تنهایی، اون وقته که وقتی غصه، کل وجودت رو گرفته، با اشک ریختن توی دامن خدا، حرف زدن و اعتراف کردن واسش، کل غم عالمم که توی دلت شعله بکشه، مثل نسیم بهاری حال دلت خنک و مطبوع می شه.

آدم وقتی ازدواج می کنه با هرکسی نمی تونه درد و دل کنه، هر درد و دلی هم نمی تونه بکنه، و کلاً اون قدر همه حرفای کوچیک و ریز و شاید چیزایی که قبلاً واست بی اهمیت و مهم نبودن میشن حریم شخصی که به خودت اجازه نمی دی در موردشون حرف بزنی. حتی چیزای خیلی خیلی جزئی و مسخره. برای همینه که دوستی و دوست هات هم برات باز تعریف میشن و مجبوری غربال کنی همه چیز رو. دوستاتو، حرفاتو ... این واسه خانوما خیلی سخته، از اونجایی که حرف زدن براشون تخلیه عاطفی حساب میشه و اگر با کسی هم صحبت نشن به جز همسرشون، حس غم باد بهشون دست میده. چون بالاخره آدم بخش های مختلفی که برای محبت دیدن توی وجودش هست و از اون طریق به آرامش عاطفی می رسه، همش که با همسر پر نمیشه. اون وقته که معنای محبت پدر و مادر و دوست و خواهر و بردار برات برجسته تر میشن، پر رنگ تر میشن، به بودن اون محبته از طرف همه اینا بیشتر احساس نیاز می کنی. اون وقته که می فهمی چه قدر به خانواده ات دلبستگی و علاقه داری. و همین طور به دوستات. برای همینه که احساس تنهایی بیشتری می کنی. انگار که روحت طلب بیشتری می کنه و تو نمی تونی قانعش کنی. برای همینه که طلب ش از وجود مطلق و بی نیاز خداست که فقط می تونه مرهم باشه واست.

 
غمت عمیق تر میشه، دلیلش و الان نمی تونم واسه خودم تحلیل کنم. چون علت های مختلفی می تونه داشته باشه.
غم، وای از غم. 
همه اینا نه به خاطر این که عیب و اشکالی توی همسرت باشه، به خاطر دوری از خداست که اتفاق میافته :( همش! محاسبه و مراقبه و اهتمام به بندگی خدا و خواستن معرفت حقیقی درباره امام از امام ... خیلییییی نیازه. خیلییی. 
اگر کسی این جا رو خوند، از پیشنهاداتش استقبال می کنم. 
پ.ن: این جا هم خیلی خوب بود.
و الی الله ترجع الامور ...
۴ نظر ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۵

379

دیشب که به شما رسیده بودم، خیلی محکم بغل تان کرده بودم و بعد از روبوسی، به جای احوال پرسی خودم را در آغوش تان جای داده بودم و هق هق می کردم.

می دانید،سخت است آدم شما را این طور ببیند. این قدر دور و این همه دیر. آدم تحمل این فراق ها را ندارد، قلب م مگر جنسش چیست؟ باور کنید انبساط و انقباض های مکرر سنگ را هم پر از ترک خواهد کرد. آن وقت انتظار زمانه از این جسم پر خونی که همه اش قد یک مشت دست است و هی می خواهد از درون سینه ام بیرون بپرد چیست؟ 

باور کنید، حتّی اگر من به روی مبارک یا نامبارکم هم نیاورم، امّا دلم تنگ می شود. اگر بگویی که دور و بر من پر است از کسانی که عاشقانه دوست شان دارم و دیگر چه می خواهم؟ باید بگویم که هر گلی بوی خودش را دارد. هر کششی سرچشمه خودش را دارد. 

حیف که نمی توانم این ها را برای تان در یک پیام تلگرامی یا حتّی پیامکی صمیمانه بفرستم. می دانم که این جا را نمی خوانید و اصلاً شاید تصورش را هم نکنید که من وبی بنویسم یا هر چه. امّا می نویسم، شاید خدا خواست، آمدید و خواندید.

دیشب که از خواب بیدار شدم، منتظر بودم بالشم خیس هق هق های روی شانه تان باشد. امّا حیف که نبود. 

برای دلبری که نیست. 

و الی الله ترجع الامور ...

*حافظ

+همسرانه نیست.

 

۱ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۸

بسم الله النور

زندگی پُر از فراز و فرود است. مثل یک نمودار سینوسی در حال نوسان دائمی ... هر چه کنی آخرش خوشی و نا خوشی باهم می آیند. سختی و راحتی باهم. اصلن مگر بدون وجود سختی ها و نا خوشی ها، نفس های راحتی که در لحظه های نعمت می کشی خوشی و راحتی معنا پیدا می کنند؟!

شاید سخت باشد که همه خوب و بد را کنار هم بپذیری و فقط لبخند بزنی ... یا شاید ادای خوشی و سرخوشی را شکلک در آوری تا دیگران گمان کنند که چه قدر دلقک ها آدم های شادی هستند ولی .. یک جایی هست که کمر صبرت می شکند ...

دست به کمرشان گرفته اند و خم شده روی زمین زانو می زنند. «آآخ ... نا ندارم! خسته ام خسته! می فهمی؟! »

 آن وقتی که ببینی مرواریدهای چشم او برای سینوس زندگانی نکبت تو، گلوله گلوله در قلب روحت شلیک می شوند; مگر می شود بی طاقتی مادر را تاب بیاوری و آرزوی کوتاه شدن عمرت را نکنی ؟! تو که نباشی او هم لبخند خواهد زد!! مرگ بر تو و تمام آنچه ابرهای باران زای چشمان زیبای او را باردار می کند ...

پ.ن : یادم هست آن دفعه قبلی را که بواسطه من اشک ها روانه شده بود ... چشم در چشم از او خواستم که دعا کنند تا عمرم کوتاه شود. هم او هم من خلاص شویم! غم توی صورت شان پاشید. چند روزی گذشت ... خیره در نگاه من گفتند که بابت خواسته بی خود من یک رودخانه دیگر اشک ریخته اند :((

پ.ن : مادر شهدا با اشک های خوشگل شان از دست گل هایشان یاد می کنند. ننگ بر من ..

و الی الله ترجع الامور ...

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۶

بسم الله الرحمن الرحیم 

نمیدانم در دوره عمرتان تجربه رفت و آمد در خانه های قدیمی اتاق دورچین حیاط را داشته اید یا نه ؟! پیش از اینکه در مکان کنونی بزیییم، همسایه دیوار به دیوار نه همسایه بغل گوش خانه مادر بزگ - پدربزرگم بودیم. بین روز چندباری روی مبارک مادربزرگ عزیز را می دیدیم. مرحمت شان بود که با همه درد زانو و سختی که داشت خودشان می آمدند سری می زدند و می رفتند. چه شب هایی که همدم و مونس تنهایی من و میم و ته تغاری می شدند تا نکند در غیاب بابا و مامان ترس برمان دارد یا بلایی سرمان بیاید.(یا اینکه بلایی سر هم بیاوریم) 

- زمان هایی که من توی خانه تنها بودم و ایشان می آمدند تا سری بهم بزنند، با اشاره من از گذشته و خاطرات عزیزشان صحبت می کردند از تجربیاتی که در متن هیچ کتابی آن ها را نخواهی یافت ... اگر از مادر بزرگ یا پدر بزرگ تان بخواهید تا شما را از شنیدن خاطرات شان بهره مند کنند برق رضایتی در چشمانشان خواهید دید که تا عمق جانتان را آرام خواهد کرد.

امّا حالا ... دور شده ایم و همان روزی چند بار آمدن مادربزرگ و دیدن بابا بزرگ توی کوچه وقت رفت و آمد به دانشگاه هم نصیبمان نمی شود. البته مادربزرگ به رسم وفا و معرفت همیشگی شان روزی حداقل یک بار زنگ می زنند و احوال پرسی می کنند. چند روز پیش به رسم وظیفه تماس گرفتم تا صدای گرمشان را بشنوم و دلجویی بکنم بابت بی معرفتی هایی که مشغله های موهوم ایجاد کرده اند. 

نیم ساعتی به اذان ظهر مانده بود. تلفن زنگ خورد. برخلاف تصورم بابا بزرگ گوشی را برداشتند. سلام و حال و احوال تمام شد. پرسیدم :«مامان جون کجا هستند؟ گوشی بدید بهشون احوال شون رو بپرسیم.» البته جواب پدربزرگ برایم قابل پیش بینی بود. " ایشان مشغول خواندن نمازهای مستحبی پیش از اذان شان بودند. " 

بابابزرگ برایم آرزوی موفقیت کردند و دعاکردند که ان شاءالله عاقبت همه مان ختم به خیر شود و خادم اسلام باشیم. لبخند رضایتی زدم و از ایشان تشکر کردم. بهشان گفتم :«دعا کنید برامون آقاجون. زیاد دعا کنید. ان شاءالله مثل همیشه با دعای شما به جایی برسیم.» واکنش شان دلم را ریخت ... بابا بزرگ زدند زیر گریه و با اشک و بغض گفتند :« من همیشه دعاگوتونم.خدانگردارتون باشه.خوب باشین همیشه.تنتون سالم باشه.خوش باشین ...» 

نمیدانستم باید چه بکنم. با بغض تمام خداحافظی کردم و با تشکری گوشی قطع شد ...

+ مبهوت بودم تا چند دقیقه ... واکنش بعدی هم قابل پیش بینی است ... بغض ترکید

پ.ن : هزاربار با خودم قرار گذاشتم روزی یک بار تماس گرفتن برای حال و احوال پرسی از ایشان ضروری است و واجب ... باشد که عمل کنیم!

و الی الله ترجع الامور ...

* صائب

۹ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۲۳:۵۰

هوالعشق 

خُب اصلن هم مهم نیس ک این رولی پلی ربطی به پست نداره ^_^

این صوت ها عالی بودند.

الان اینم   :| 

خانواده متعالی حاج آقا پناهیان 

***** 

(لینک درست شد)

4 جلسه اول مرتبط با ازدواج هستند.

یعنی اگر فرصت ندارید کامل گوش کنید همان ها را فعلن گوش کنید.

بعد ی توصیه آبجی کوچکترانه هم دارم 

+ اگر صلاح میدانید بدهید والدین تون هم کل سخنرانی ها رو گوش کنن! خیلی عالی هستند.

وَالی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

۱۲ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۲۳:۲۷

بسم الله الرحمن الرحیم

محبّت از نوعی که خدا دوس داره ...

 

- سرصبح است و برای انجام کارهایم سرم را توی سیستمم فروکرده ام. چشم هایم آن قدر می سوزند و تنگ رفته که شده ام عین هو آدم های خمار!! رخت و لباسش را با اضطراب برداشته و در حالی که پشت هم تکرار می کند وای هفت و بیست دقیقه است دیرم شد می پوشدشان. چشم هایم خسته است و گوش هایم در حصار صدایی که از هندزفیری به بیرون می خزد. حتمن بلند بلند گفته که من شنیدم. سرم را توی سیستم فرو می کنم صدایش که این بار نزدیک تر است، مرا صدا می زند. سرم را بالا می آورم. خودش را سُر می دهد روی تختم و با صدای بچّه های 4 - 5 ساله شیرین زبانی میکند که امروز تا ساعت 5 عصر مدرسه می ماند و لپ سفیدش را نزدیک می آورد. چشم هایم گرد می شود و پقی می زنم زیر خنده. درخواستش که اجابت می شود لبخندی می زند و می رود.

+ همین چند دقیقه پیش با دوستش توی کوچه بازی می کردند. ول کرده آمده خانه. می آید کنارم می نشیند و از ایکس باکس و آیفون و نمیدانم چی دوستش برایم زبان می ریزد. سکوت می کنم و فقط کنجکاوانه نگاهش می کنم ببینم ته ماجرا قرار است باز به آرزوی داشتن چه وسیله مسخره ای ختم شود. ولی ... می گوید : «داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که وقتی حوصله تان سر می رود چه کار می کنید توی خانه ؟! آن یکی دوستم گفت که با دوچرخه اش می زند بیرون و می تابد. دومی گفته که با وسایل الکترونیکم بازی می کنم امّا ... امّا این ها حوصله آدم را جا نمی آورد، من یک دوست دختر دارم که کلی حال می دهد با هم می آییم بیرون حرف می زنیم.» ( حالا دقیق یادم نیست که مثلاً پیامک هم می دادند یا نه یا هرچی ...) 0_o  ... بچه 11 ساله ... دوست ... واقعن ؟! 

ازش می پرسم خُب تو چه گفتی؟؟! می گوید :« بهش گفتم تو که این همه وسیله داری دیگه چرا حوصله ات سر می ره؟! دوستم گفت که این ها فایده ندارند و آن دختره فازش از همه چیز بهتر است. پرسید که من چه کار می کنم ؟! برای اینکه حرصم گرفته بود گفتم که من حتّی اگر حوصله ام سر برود از این کارها نمی کنم چون دو تا خواهر گل توی خانه دارم که با آن ها خوشیم و خرسند و نمی گذارند آدم حوصله اش سر برود. دوستی کار زشتی است.»  من دهان باز توی صورتش نگاه می کردم. این بچّه همیشه توی خانه رُس آدم را می کشد از بس اذیّت مان می کند. خیلی برایم جالب بود. بیش از هر چیزی متعجبم کرد. به او می گویم که دیگر با این دوستش بیرون نرود و این خاطره را هم دیگر برای کسی تعریف نکند. می خندد و می گوید :« نه حواسم هست. دیگه نمیرم باهاشون بیرون. فکر نمی کردم همچی آدمایی باشند.» 

بعداً نوشت : طبق معمول سه تایی تنگ هم عقب ماشین کز کرده بودیم. میم آن طرف، ته تغاری وسط من این طرف .از همان ثانیه ای که مشهد را ترک کردیم ته تغاری بدون لحظه ای استراحت از این طرف به آن طرف می خزید. توی آن هوا حسابی کفرمان را بالا آورده بود. میم که مدام چادرش سُر می خورد طاقت نیاورد و برداشت گذاشت روی پایش.همین که ته تغاری متوجه اش شد با چشمهای تنگ شده و نگاه تیز داد کشید سرش. بابا که آن جلو از همه جا بی خبر از صدای جیغ او از جا پریده بود با عصبانیت او را سر جایش نشاند. گذشت گذشت این دو تا مدام با هم درگیر بودند. قبل از معلم کلایه یا توی منطقه الموت برای خوردن تمشک نگه داشتیم و رفتیم پایین. وقت سوار شدن ته تغاری در حالی که یک لبخند ملیحی توی صورتش بود رفت سمت میم و با صدای کش دار و لوسی بهش گفت :« داداش داداش، اگه چادرت رو سرت کنی برات هدیه میخرم ها!! قول می دم دیگه رو سر و کلّه ات نباشم. باوشه ؟!! ^_^ باوشه ؟! » میم به من نگاه می کند و از خنده توی افق محو می شود.

- دارم به شرط حضرت زینب سلام الله علیها وقت ازدواج شان با عبدالله فکر می کنم. دل آدم پاره پاره می شود. از حد همه تصوراتم خارج است که این قدر عاشقانه خواهر و برادر همدیگر را دوست بدارند. برای ته تغاری خوشحالم که کنار میم بوده. این دو تا عین قطب های نا هم نام آهنربا هستند. یک روز هم را نبینند دق می کنند. با اینکه وقتی بهم می رسند همش سر و کله هم می زنند امّا همین هم محبّت شان است. محبّت کردنش دارد خوب پرورش پیدا می کند. 

پ.ن : به نظرم خوشبختند برادر هایی که خواهر دارند و خواهر هایی که برادر دارند. این ها همه اش منبع آرامش اند ... 

پ.ن : گمانم عاشقی هم مثلِ من خونِ جگر خورده/ تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده/ خودت گفتی جدایی حق ندارد، بینِ ما باشد/ کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده!/ سعید صاحب قلم

پ.ن : برای محارم مون وقت بگذاریم، مبادا که کسی توی خیابانی، لاینی، واتس آپ ی و ... پیدا شود به جای ما وظیفه زمین مانده را بردارد.

و الی الله تُرجَعُ الاُمور ...

* شفیعی کدکنی

۱۱ نظر ۰۹ دی ۹۳ ، ۱۲:۱۹