متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۲۷ مطلب با موضوع «زندگی شیشه ای :: مدیریت محبت ها» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

توی دنیای فرمول ها، هر کدام لم خاص خودش را دارد که اگر وارد نباشی نمی توانی پاسخ درستی برایش پیدا کنی. پیدا کردن مؤلفه های موثر در حل معادله و کنار هم چیدنشان است که تو را به سمت رسیدن به جواب هدایت می کند. یک وقت هایی فرمول را جلوی چشممان می گذاشتند اما پیدا کردن مؤلفه ها از دل صورت مسئله کار دم دستی و آسانی نبود، باید ریز میشدی تا بتوانی آن ها را بیرون بکشی. همه جذابیت حل مسئله به همین چالش ها و کشمکش هایی ست که با آن دست و پنجه نرم می کنی تا جواب را بیرون بکشی و یا شاید جواب خود را برای تو نمایان کند. درست مثل وقتی که داری پیرنگ داستانت را می نویسی تا روی آن چارچوب، داستان زیبایت را بنا کنی. چارچوبی که قوام گره ها و مسئله هایش، بخش تعیین کننده مزه و لعاب داستان تو هستند. 

تا این جای کار فهمیده ام که فرمول زندگی ام مساوی ست با ---> برهه ی جدید=گره بزرگ! سر هر مرحله ی عبوری، ایستگاه ایست بازرسی جدیدی جلویم سبز می شود و برای طی کردن آن باید انرژی و زمان زیادی صرف کنم. کاملا احساس می کنم که هر چه زمان جلوتر می رود، بسته زمان و انرژی ای که باید صرف عبور از آن مرحله ی گذار بکنم، بزرگ و بزرگتر می شود. مراحل گذاری که با جلوتر آمدن در مسیر زندگی، حل شدن شان مگر با یاری ائمه غیر ممکن می شود. در هر مرحله باید بگردی و نقطه ی اتصال مناسبت را پیدا کنی، درست است که «کُلُّهم نورٌ واحدٌ» اما نسخه هر بار کلیدش خاص است. باید بگردی و پیدایش کنی. این کلیدهای مطهر آزمون و خطا نیستند، بلکه خود راهنما هستند و به سمت کلید اصلی راهنماییت می کنند. یعنی از هر جایی که شروع کردی به صدا زدن نگران نباش، خودشان راه نشان می دهند. 

چالش های پیش رویم عجیب و غریبند. علت ها و دلالیلی دارند که نه تنها برطرف نمی شوند بلکه گاهی خودشان را هم پنهان می کنند. این بار به توانی بیشتر از همیشه نیاز دارم تا از روی زمین بلند شوم. قد و بالای صبرم نحیف و کوچک شده، بیشتر از همه چیز باید دست همین یک قلمم را بگیرم و برای بزرگ شدنش تلاش کنم و از او بخواهم...

در فلسفه طب قدیم از آن دیدگاه کل نگر، برای برطرف شدن بیماری از جسم و جان، باید آن بخش بیمار بدن را خوب تقویت کرد تا به مرور زمان بیماری را پس زده و از آن جدا شود. مدتی پیش که صوت های "کنترل ذهن" استاد پناهیان را گوش میدادم به این فکر می کردم که راه درمان روح ناخوش هم همین است. باید دستش را بگیرم، آن را بزرگ بدارم و تقویتش کنم. 

جالبترین و شیرین ترین نکته این یک سال سنگین و سخت هدیه ی استاد راهنمای بزرگوارم بود.[از بابت بزرگ منشی و ایمان و تقوا، ایشان بسیار برایم مورد احترامند.] موقع بازگشت کتاب شان، آن را به من هدیه کردند و در ابتدایش برایم نوشتند:

<<اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ>>

 

پ.ن۱: نمیدانم چه حکمتی دارد که از بعد ازدواج مان، تا به حال حضرت معصومه سلام الله علیها دعوت نکرده اند دوتایی همزمان زیارتشان کنیم...

پ.ن۲: من به انتهای همه ی این اتفاقات خوش بینم، چون تجربه هایم تا کنون همه ختم بخیر شده اند به لطف خدا اما، ختم به خیر شدنی که مسیرش جانکاه بوده ... این بار البته از این مسیر بیشتر میترسم. 

 

و الی الله ترجع الامور ...

*وحشی بافقی

۱ نظر ۰۵ مهر ۹۸ ، ۱۲:۲۸

بسم الله الرحمن الرحیم

 

۱.

پریروز وسط قدم زدن های بلند بلند توی عابر پیاده کنار ترمینال جی، یکهو صدایی در ذهنم شنیده شد. از آن جا که رد میشدم چشمم افتاد به بنر دم در مسجد محمدیه و اعلان مراسم شیرخوارگان حسینی. نمیدانم چه شد که بی هوا ذهنم شروع کرد به تکرار این نوا که خیلی ضعیف از درونم شنیده میشد. ای ماه بنی هااااشم/سقای عطش عباس ... از آن صدای ضعیف شعر دست و پا شکسته ای به ذهنم می آمد. شعرش میلنگید، اما من که شاعر نبودم. یادم هم نبود این را قبلا کجا شنیده بودم. آن قدر خواند و خواند تا دست آخر رسید به این بیت: "ای ماه بنی هاشم| سقای حرم عباس" گفتم حالا که سروشکلش واضح شد بروم جست و جو کنم ببینم مداحی اش را پیدا میکنم. یا نه. خیلی امیدوار نبودم، چون از آخرین هیئتی که رفته بودم یکسالی میگذشت. شاید توی مراسم عاشورا تاسوعا، موقع مداحی و سینه زنی امامزاده عبدالمطلب روستا شنیده بودمش. برای همین احتمالش هست که کسی قبلا آن را نخواده بوده. آسمان ریسمان بافتن هایم را کنار گذاشتم و حس کردم قبلا از تلویزیون هم پخش شده.خلاصه که گشتم و دو نمونه اش را پیدا کردم. جالب این که همچین بیتی ندارد این شعر و با شنیدن دو نمونه مداحی کمی جا خوردم از تفاوت صدای ذهنم با اجراهای موجود. از همه چیز عجیب تر این که آخرش سر در نیاوردم چه طوری شد که یکهو این قدر ویر این نوحه مرا گرفت و آن قدر آن را تکرارکردم و خواندم. بی مقدمه. بی ربط به حال و هوای آن موقعم.

این یکی از اجراهاست +

۲.

در این مدت یکساله فهمیدم که اگر بخواهم مثل فانتزی هایم برنامه های دو نفره بچینم، همه شان عمدتا بی سرانجام خواهد شد و فقط بیشتر و بیشتر توی ذوقم می خورد، برای همین به مرحله ی پذیرش رسیدم که قرار نیست آدم های متاهل همه زندگی شان دو نفره بگذرد و باید برنامه های شخصی خودم را داشته باشم. برای رسیدن به کارهایی که علاقه دارم، باید خودم پیش بروم. آن قدر زندگی مشغله دارد که همسرم قدرت و توانایی زمانی ندارد که بخواهد این همه با من همپا باشد. او برنامه های خودش را دارد و رسیدگی به آن ها با توجه به هدف و غایتی که دارد طبیعتا با برنامه های مربوط به اهداف و غایات من متفاوت است. خداوند آن چه می خواهد به او برساند را از دریچه ی دیگری در اختیارش قرار می دهد. چه بسا که چندین بار این را دیده ام. پس من باید به دنبال برنامه ریزی منظم و خوبی در مسیر خودم باشم. 

۳.

یادتان می آید توی این پست از شما سوالی کردم? 

اگرچه موجب شد یک نفر به خودش اجازه بدهد هر چه دوست داشت در غیبت از من و همه دوستانی که لطف کردند به بنده و نظرهای شان را نوشتند، بگوید و با وجود تذکری که دادم و رتق و فتقی که به خیال خودش انجام داد، اما همچنان غیبتش غیبت ماند. و از همه شما عذرخواهم که چنین شد. حقیقتا من آدم ترسناکی نیستم، یعنی حداقل خودم که این طور فکر میکنم. شما هم دلیلی ندارد برای بیان صحبتتان ترسی داشته باشید. بالاخره صحبت است دیگر. قرار نیست بلایی سر همدیگر بیاوریم. اگرچه من اعتقاداتم برایم محترم است و کسی اجازه ندارد به آن ها اهانت کند، اما پذیرای نظرات محترمانه هستم. البته اگر تا جایی که حال و هوای روحی جسمی ام اجازه بدهد.

۴.

این که حرف های اولم چه ربطی به صحبت های بخش دوم داشت، تنها ربط کوچکش "پیاده روی روزانه تنهایی" بود. ساعتش را گذاشتم وقتی که نه خیابان ها خیلی شلوغ باشد نه خیلی خلوت. زمانی که خودم تنهایی بتوانم بیرون بروم. مکان خاصی هم ندارد. همین چندتا خیابان نزدیک خانه خودمان است. در مورد روند درمانم و آن چه بر من میگذرد بعدا می آیم و میگویم. 

والی الله ترجع الامور ...

 

*لیلا کردبچه

۸ نظر ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۵۰

بسم الرحمن الرحیم

سلاااام روزتون بخیر. این عید بزرگ و ناب رو بهتون تبریک میگم. ان شاءالله که از شیعیان و ولایتمداران حقیقی مولامون باشیم. 

عرض تبریک به محضر امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف

من برای نوشتن بضاعت زیادی ندارم. برای همین هم حال خوب این تبریک رو با صحبت اضافه تری خراب نمیکنم. :)

ان شاءالله که بهترین ها رو از جانب حضرتشون عیدی بگیریم.

ان شاءالله که شاهد ثمره حقیقی غدیر باشیم ... 

 

والی الله ترجع الامور ...

۷ نظر ۲۹ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۴۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۳۳

379

1
ته تغاری به برفهایی که از آسمان پایین می ریزند چشم امیدش را بسته و صدایش را ریز و درشت میکند، یک طوری که مادر بشنود و میگوید: دارم میرم رو پشت بوم برف بخورم
مادر چشم هایشان را ریز و درشت میکنند و میگویند: برف اول مال کلاغه، برف دوم مال ...، برف سوم مال...، ...، برف هفتمه که مال ماست

چراغهای مجلس خاموش میشوند، همه چیز از دید محو شده و به جز مداح، باقی آدم های مجلس به سیاهه هایی میمانند که تمرکز از روی آنها برداشته شده. اولین قطرات گرم که روی صورتم میلغزند، دیگر همه چیز مات میشود. دستم میرود پی برداشتن دستمال اشک توی کیفم اما خیال دست و پا گیر میشود. برف اول مال کلاغه، برف دوم ... اشک اول مال چیست? اشک اول مال کیست? مدت زیادی ست این آسمان غبار گرفته دلم نباریده. حالا اشک اول را میشود توشه کنم لابه لای تار پود دستمال اشک? اشکی که مال ام ابیهاست کدام یکی اشک است? اشک دوم?اشک سوم? حکما باید اشک هفتم باشد? اشک برای آقاجانم چه طور? کدام یکی شان اجازه دارد بریزد لابه لای تار پود دستمال اشک?
خیال دست و پا گیر شده گفت که خبط است دستمال اشک را به این اشک ها آلوده کنم. من هم دل به دلش دادم و گذاشتم بریزند و ببارند، بلکه این آسمان غبار گرفته زلال بشود. بلکه ...

 

96/11/12

*مولوی

۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۰

379

خیلی وقت ها آدم دلش می خواهد به جای بیان کلمات زار بزند و آن قدر گریه کند و گریه کند و این گریه تمام نشود. گریه برای نفهمی بعضی ها. برای بد فهمی بعضی چیزها! برای بی تربیتی ها! برای نامردی ها! برای زخمی ها! برای دل های شکسته! برای ...

برای او دعا کنید. خیلی دعا ...

ان شاءالله درباره ی بعضی حرف های مانده در گلو می نویسم. نه برای این که سبک شوم، که سبک شدن هدف شایسته ای نمی تواند باشد. می نویسم تا بخوانیم و فکر کنیم و به دیگران بگوییم و بلکه هم پا به میدان عمل بگذاریم اگر تا حالا بیرون از میدان بوده ایم. 

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

۲۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۷


                                       بسم الله الرحمن الرحیم


 ای کاش میشد این ها را بدهم به تمام مرد های دنیا تا بخوانند، تا کمی از اندوه قلب مچاله ام کاسته شود. هنوز رعشه های درونی بدنم فروکش نکرده اند. 


1) آن روز خسته از روزمرگی ها داشتم به خانه بر میگشتم که چشم به مرد و زنی افتاد که از گوشه های پیاده رو با غرولند به هم دیگر پیش می رفتند. همین که زن آمد با حرفی از خودش دفاع کند، مرد با غلط کردی حرف را توی دهان زن کوبید و  میانه انگشت شصت و سبابه اش را گذاشت روی گلوی زن جوان و او را به شیشه ی لابی هتل چسابند. صدای گوش خراش آن نا مرد بالا و پایین میشد و دختر چادری را جلوی کاسب و توریست و عابرهای پیاده سکه یک پول کرد. نه میشد دخالتی بکنم، نه دلم رضایت می داد بی تفاوت بگذرم. فقط تمام انرژی ام را توی گردنم جمع کردم و چند لحظه نگاهشان کردم.صورتم را بر گردانم و با پاهای سنگینم، لاشه ی بی جانم را تا خانه کشیدم. تمام مسیر بد دهنی های مرد توی ذهنم وول می خورد. آخر  به چه حقی دست روی خانمش بلند می کرد و حرف های کثیف از دهانش بیرون می آمد.


2) تازه چشمم گرم شده که صدای التماس های زن همسایه که آپارتمانشان دیوار به دیوار اتاق ما بچه هاست، بالا می رود. هر چند لحظه به جز صدای دل ریش کن خانم بی پناه، صدای ضرب و زوری که مرد روی تن همسر بی دفاعش می زند بالا می رود. من روی تختم مچاله شده ام و بی اختیار مثل باران اشک می ریزم. بدنم می لرزد، پتو را به خودم می چسبانم و خودم را توی بغل می گیرم. دندان هایم به هم می خورند. هنوز صدای التماس زن برای کمک خواستن از همسایه ها می آید. صدای چند همسایه مبهم می آید. اما ... ساعت شش صبح است، من آن قدر خوابم سنگین است که بمب بترکد تازه دنده عوض خواهم کرد، اما الان بمبی نترکیده،صدای شیون زن همسایه بیدارم کرده. قلبم از جایش کنده شده و تکان هایش به جان کندن ماهی می ماند، نفسم بند آمده و اشک هایم می ریزند. می لرزم.پتو را محکم دور خودم می پیچم. تسبیحم را می گیرم توی دستم و صلوات می فرستم تا شاید دل مرد به رحم بیاید. صدایشان را نمی شنوم. ترس و لرزهای نصف شب سراغم می آید، نکند صدای زن برای همیشه ساکت شده باشد، چشم هایم شده اند ابرهای باران زای موسمی. تند و رگباری خیسم می کنند...


3) صدای مرد که بالا رفت تمام سلول های عصبی ام روانی شدند و مرا می لرزاندند، عصبانیت و ترس آگاهی ام را به وضعیت پر تنشم زدوده بود، نمی دانستم تا بن دندان توی استرس خودم را فرو کروه ام. همه چیز که تمام شد، درست وقتی که آمدم روی صندلیم آرام بگیرم، فهمیدم که چه بلایی سرم آمده، بی اختیار من عصبی چند دقیقه پیش گریه می کردم، نفسم بند آمده بود، پاهایم از بی قراری روی تنم سنگینی می کرد، رعشه ی مرگباری به تنم افتاده بود. 
لطفا به همه ی مردها بگویید داد نزنند، فریاد شما جز برای دادخواهی بابت برقراری عدالت و امثال این ها،.نباید بالا برود. دور و بر تان هستند کسانی که تاب این صداها را ندارند، تحمل این بی رحمی ها را ندارند، روحشان نازک است، حتی اگر به روی خودشان نیاورند. شما را به خدا داد نزنید. من از صدای بلند مردانه وحشت دارم. شما را به خدا مهربان باشید. همسر مهربان، بابای مهربان و حتی مرد همسایه ی مهربانی باشید که همه از خوبی و خوش خلقی شما با خانواده تان عمیقا لذت ببرند. 

و الی الله ترجع الامور ...
  ‌                         

۱۱ نظر ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۲

379
سلام خدمت دوستان.
خانواده ی مستحق و آبرومندی هستند که چهار فرزند دارند و پدر در حال حاضر زندانی هستند.گذران زندگی شان تنها هزینه اندکی ست که یک خیریه در اختیارشان قرار می دهد.
میخواستیم از شما یاری بطلبیم در این شب های عزیز، تا بلکه بشود هزینه ای برای کمک به این خانواده تهیه کرد.
ان شاءالله اگر کسی مایل به کمک بود به بنده اطلاع بدهد.

 

سلام مجدد :)

عرضم به خدمت شما که اگر کسی مایل به کمک بود، و کمکی جز بحث مالی و نقدی از دستش بر می آمد، کمکش را به روی چشم می گذاریم. 

از تهیه ارزاق گرفته تا معرفی فرزند پسر خانواده برای اشتغال در یک جای ثابت و  معرفی خیر برای تهیه مسکن و ...!

"در حال حاضر برای تهیه مایحتاج ضروری و اولیه شان هم مشکل دارند."

 

بنده از طریق خیریه ای با این خانواده آشنا شدم، لذا اطلاعات را صرفاً از خود ایشان نگرفتم. وضعیت زندگی شان بسیار دردناک است امّا خب گفتنش هم لزومی ندارد.

اجرتان با امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف

 

این هم شماره کارت بنده

6037694026642367

۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۲

379

زمانی که هنوز مجردی، به این فکر می کنی که وقتی ازدواج کنم، دیگه مثل الان تنها نیستم، عمق غم هام مثل حالا نیست دیگه و کسی رو کنارم دارم، آرامش همه وجودم و می گیره و از همیشه خوشحال تر خواهم بود. 
امّا آدما وقتی ازدواج می کنن تنهاتر میشن، غمگین تر میشن، غم هاشون عمیق تر میشه، آرامششون یه جور خیلی بدی هی بهم میریزه، گاهی غم اون قدر از سرو کولشون بالا میره که نمی دونن چه طور میشه از دستش راحت شد.
می دونید، همه اینا برای چیه؟ البته حتما به ذهن شما می رسه این ها قبل از این که تجربه شون کنید، نه مثل من ...
ما دنبال آرامش هستیم در کنار همسرمون، دنبال این هستیم که تنهایی هامون رو با بودن شون پُر کنیم، لحظات مون رو با باهم بودن مون غرق شادی کنیم، یه جوری که از شدّت خوشبختی خفه بشیم مثلاً :) ولی در واقع بعد از ازدواج با گوشت و پوستت لمس می کنی که چیزایی که دنبالشون بودی از یه منبع خیلی خیلی بالاتر باید دریافت بشه. وگرنه بهت نمی چسبه، وگرنه دوام نداره و روحت رو اغناء نمی کنه. آرامش رو باید از خدا طلب کرد، اون وقته که بودن کنار همسر هم می تونه آرامش داشته باشه، پر شدن تنهایی ها باید با بندگی خدا پر بشه، اون وقته که دیگه حس نمی کنی کسی و نداری و تنهایی، اون وقته که وقتی غصه، کل وجودت رو گرفته، با اشک ریختن توی دامن خدا، حرف زدن و اعتراف کردن واسش، کل غم عالمم که توی دلت شعله بکشه، مثل نسیم بهاری حال دلت خنک و مطبوع می شه.

آدم وقتی ازدواج می کنه با هرکسی نمی تونه درد و دل کنه، هر درد و دلی هم نمی تونه بکنه، و کلاً اون قدر همه حرفای کوچیک و ریز و شاید چیزایی که قبلاً واست بی اهمیت و مهم نبودن میشن حریم شخصی که به خودت اجازه نمی دی در موردشون حرف بزنی. حتی چیزای خیلی خیلی جزئی و مسخره. برای همینه که دوستی و دوست هات هم برات باز تعریف میشن و مجبوری غربال کنی همه چیز رو. دوستاتو، حرفاتو ... این واسه خانوما خیلی سخته، از اونجایی که حرف زدن براشون تخلیه عاطفی حساب میشه و اگر با کسی هم صحبت نشن به جز همسرشون، حس غم باد بهشون دست میده. چون بالاخره آدم بخش های مختلفی که برای محبت دیدن توی وجودش هست و از اون طریق به آرامش عاطفی می رسه، همش که با همسر پر نمیشه. اون وقته که معنای محبت پدر و مادر و دوست و خواهر و بردار برات برجسته تر میشن، پر رنگ تر میشن، به بودن اون محبته از طرف همه اینا بیشتر احساس نیاز می کنی. اون وقته که می فهمی چه قدر به خانواده ات دلبستگی و علاقه داری. و همین طور به دوستات. برای همینه که احساس تنهایی بیشتری می کنی. انگار که روحت طلب بیشتری می کنه و تو نمی تونی قانعش کنی. برای همینه که طلب ش از وجود مطلق و بی نیاز خداست که فقط می تونه مرهم باشه واست.

 
غمت عمیق تر میشه، دلیلش و الان نمی تونم واسه خودم تحلیل کنم. چون علت های مختلفی می تونه داشته باشه.
غم، وای از غم. 
همه اینا نه به خاطر این که عیب و اشکالی توی همسرت باشه، به خاطر دوری از خداست که اتفاق میافته :( همش! محاسبه و مراقبه و اهتمام به بندگی خدا و خواستن معرفت حقیقی درباره امام از امام ... خیلییییی نیازه. خیلییی. 
اگر کسی این جا رو خوند، از پیشنهاداتش استقبال می کنم. 
پ.ن: این جا هم خیلی خوب بود.
و الی الله ترجع الامور ...
۴ نظر ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۵

379

دیشب که به شما رسیده بودم، خیلی محکم بغل تان کرده بودم و بعد از روبوسی، به جای احوال پرسی خودم را در آغوش تان جای داده بودم و هق هق می کردم.

می دانید،سخت است آدم شما را این طور ببیند. این قدر دور و این همه دیر. آدم تحمل این فراق ها را ندارد، قلب م مگر جنسش چیست؟ باور کنید انبساط و انقباض های مکرر سنگ را هم پر از ترک خواهد کرد. آن وقت انتظار زمانه از این جسم پر خونی که همه اش قد یک مشت دست است و هی می خواهد از درون سینه ام بیرون بپرد چیست؟ 

باور کنید، حتّی اگر من به روی مبارک یا نامبارکم هم نیاورم، امّا دلم تنگ می شود. اگر بگویی که دور و بر من پر است از کسانی که عاشقانه دوست شان دارم و دیگر چه می خواهم؟ باید بگویم که هر گلی بوی خودش را دارد. هر کششی سرچشمه خودش را دارد. 

حیف که نمی توانم این ها را برای تان در یک پیام تلگرامی یا حتّی پیامکی صمیمانه بفرستم. می دانم که این جا را نمی خوانید و اصلاً شاید تصورش را هم نکنید که من وبی بنویسم یا هر چه. امّا می نویسم، شاید خدا خواست، آمدید و خواندید.

دیشب که از خواب بیدار شدم، منتظر بودم بالشم خیس هق هق های روی شانه تان باشد. امّا حیف که نبود. 

برای دلبری که نیست. 

و الی الله ترجع الامور ...

*حافظ

+همسرانه نیست.

 

۱ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۸