متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات
  • ۲۰ آذر ۹۷، ۱۴:۲۰ - میم . الف
    :))

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

 بسم الله الرحمن الرحیم


+ جا داره از دوستم به خاطر معرفی فضای وب اون روز برای سمیرا تشکر کنم. می پرسید چرا? چون باعث شد کنجکاوی کنم و برم تو فاز وبلاگ نوشتن و آشنا شدن با این فضاها. ممنونم ازت نسیم جان. اگرچه که فکر نمی کنم اینجا رو بخونی.
از همه شما ممنونم که لطف کردید و بنده حقیر را دعا نمودید. واقعا اثر معجزه آسای دعاهای شما را بارها در زندگی ام دیده ام و خداوند را شاکرم که بواسطه ی این جا بودن، از همنشینی با خوبانی چون شما متنعمم کرد. نعمت های پربرکتی که همیشه خیر به من رساندید. امام عصر عج الله پاسخگوی محبت های شما باشند ان شاءالله.

 


دیروز نوبت داشتم برای چکاپ دوم، برای همین با وجود حال درب و داغانم به هر نکبتی بود خودم را به مطب دکتر رساندم. اما موقع تحویل دفترچه متوجه شدم منشی علی رغم آن همه تاکید من برای نوبت گرفتن با پزشک خانم، برداشته و برای شیفت پزشک آقا به من نوبت داده است. یکهو احساس کردم تمام بدنم عرق سردی کرد و جا خوردم. به منشی می گویم که واقعا حالم خراب است و به زحمت تا آنجا رفته ام و چرا باید این اتفاق بیافتد? می گوید همکار دیگرش نوبت داده و او بی خبر است و نوبتی برای امروز برایم نوشت. از مطب بیرون می آیم و دم آسانسور پق می زنم زیر گریه. دکمه را می زنم تا بیاید بالا و به این فکر می کنم که واقعا چرا گریه؟ خب برای این که با مکافات رفته بودم و حالا دست خالی باید بر میگشتم، درحالی که نا نداشتم. اشکهایم را توی شیشه آسانسور پاک می کنم و پیاده می شوم. دم مجتمع یک آبمیوه فروشی ست. می روم و یک آب هویج سفارش می دهم تا بلکه مرهمی باشد و حالم را جا بیاورد. مرد مغازه دار می گوید که با یخ باشد یا بدون یخ؟ هوا گرم است و آفتاب جزت را در می آورد. اما من بدون یخ را انتخاب کردم. چون انگار تا مغز استخوانم یخ زده است. آب هویج را بر می دارم و با چند قدم فاتحه اش را می خوانم.
تا ایستگاه بی آرتی چیزی نمانده است و همه خوشی ام به این است که فرت می رسم دم طرب انگیز غربی. آخر از ایستگاه تا خانه باید دوتا طرب انگیزها را پیاده گز کنم. اما راه رفتن کنار مادی توی زل آفتاب زیر سایه ی خنک درختان می چسبد، به شرطی که دل و دماغ کافی داشته باشی. :)
+ الان حالم بهتر است، اگرچه هنوز داروها اثر بزرگی نکرده اند و عمده شان را مصرف نکرده ام. ولی چیزی که تغییر کرده حرف زدن با آن خانم مهربان امروز عصری توی مطب بود.
از خانه که بیرون زدم یادم افتاد کارتم را جا گذاشته ام، برای همین برگشتم بالا و برش داشتم. اما از این بدتر این که رفتم توی ایستگاه بی آرتی و خدا خدا می کردم اتوبوس زود برسد، :| و عاقبت از هول حلیم افتادم توی دیگ. :/ بله. درستوقتی اتوبوس پیچید توی خیابان صغیر، به خودم آمدم که چرا از این مسیر می رود؟ و توجیه آوردم که شاید مسیر ولیعصر به خاطر عزاداری شلوغ بوده و از این دست اراجیفی که خودم را با آن ها آرام کردم. :/ ولی خب انکار بی فایده بود. بر اثر بی حواسی اتوبوس را اشتباه سوار شده بودم. چیزی که به کل عمرم سابقه نداشت. :| نتیجه هم این شد که ساعت شش و چهل و شش دقیقه رفتم نشستم روی صندلی انتظار مطب و مفتخر شدم که اسمم به عنوان آخر بیمر برود داخل دفتر منشی. اما خب به همین سادگی هم نبود، به نظرم ماجرا قشنگتر از این حرفها بود. :) روی صندلی های انتظار همیشگی جا نبود، برای همین در اتاق اضافی را باز گذاشته بودند تا روی آن دوتا سه تا صندلی هم بشود نشست و منتظر بود. من هم با یک خانم دیگر رفتیم آنجا. چند دقیقه ای که گذشت کلمات اولیه از طرف من رد و بدل شد. آخر من عشق ارتباط گرفتن با آدم ها هستم. سکوت و صم بکم بودن برایم سنگین و زجر آور است. :| ترجیح می دهم با کسی صحبت کنم. خانم بغل دستی دستش بند بود، اما وسط پیامک هایش هر بار نگاه مهربانی به من می کرد و چیزی می گفتیم. من هم که در یک حرکت خیلی عجیب حوصله کتاب خواندن فقط داشتم، به کتاب الکترونیکم مشغول بودم. ب ای همین از خدایم بود که آخرین نفر چراغ مطب را خاموش کنم و بروم. 
خانم بغل دستی مهربان برای استرس به خانم دکتر مراجعه کرده بود، ولی باید بگویم که یک دنیا آرامش با خودش داشت. آن قدر مهربان و آرام که با لبخند و از نهایت احساسش به حرفهایم گوش کرد و برایم صحبت کرد. به گرمی صحبت کردن مامان اما با یک دریایی از آرامش. انگار که برای دخترش حرف می زد. ^__^ من درونش اضطرابی نمی دیدم. به نظرم خیلی متین و آرام می آمد. 
بیمارها یکی یکی رفتند و جا باز شد و ما دوتا آمدیم بیرون روی صندلی های انتظار سالن نشستیم. برایم از توی گوشی اش عکس دخترش را نشان داد و باهم درباره او صحبت کردیم. :) اما چیزی که تعجبم را بر انگیخت این بود که خانم مهربان و آرام چند دقیقه پیش، وقتی از دخترش حرف می زد کاملا مضطرب و نگران
بود. انگار چهره ی جدیدی از او برایم نمایان شد. این بار من تلاشم را کردم تا آرامش کنم. ;) البته خودش سرچشمه آرامش بود. آن قدر که همه چیزش را سپرده بود به خدا.
به من گفت که امشب در تنهایی ام برای خدا نامه ی بلند بالایی بنویسم و فقط از او بخواهم و بگویم که قدرتش را ندارم و ضعیف و رنجور و خسته ام. :) از شما خانم مهربان ممنونم. خانم مهربان، شما رزق امشب من از طرف خدا بودید. امام عصر عزیزم، من از شما ممنونم. از شما و دعاهای خوبتان هم باز تشکر می کنم. حال من خوب است. بهتر هم می شود.

امشب تجربه دوم تنها در خانه را دارم سپری می کنم. می شد بروم خانه بابا و کمی استراحت کنم، اما طاقت استرس دادن به مامان را ندارم. از حالم بی خبر اند و فکر می کنند خوبم و حتی از تنهایی ام هم چیزی نگفته ام. همین مرا بس که دیگر وسط مشکلات روزانه زندگی شان غم مرا نداشته باشند. اما امیدوارم دوستان عزیز گذشته ام را دوباره به دست بیاورم. تحمل این دنیا بدون داشتن هم صحبت برایم مرارت آور است. آن هم من که با حرف زدن آرام می شوم. 


و الی الله ترجع الامور ...

۱۳ نظر ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۳۲
بسم الله الرحمن الرحیم
لطفا در این شب ها و روزهای نشان شده، به حال زار بنده هم دعایی بفرمایید. بدجور رو به زوالم ...
یا رب ارحم ضعف بدنی ...
التماس دعای شفا

والی الله ترجع الامور ...
۷ نظر ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۶

 
بسم الله الرحمن الرحیم


وارد مطب که شدم منشی رفته بود آبدار خانه برای همین هم راحت توی دفتر نوبت دهی اش ریز شدم. آن خانم منشی دیگری که یک پسر بچه دارد، آن روز قرار شد نوبتی برای دوازده شهریور برایم بزند، گویا یادش رفته بود. اسمی توی دفتر از من نبود. البته یک اسمی بود که فامیلش شبیه من بود، خب لابد حدسی نوشته، برای همین اشتباه کرده است. نیست من مشتری ثابت خانم دکتر هستم! ریز و درشت مطب من را میشناسند. از اهالی سالن ماساژ گرفته تا این طرف توی مطب، هر سه تا منشی. خلاصه که منشی آمد و گفتم نوبت داشتم ولی نوشته نشده، چیزی نگفت و پولم را حساب کردم رفتم نشستم.

۴ نظر ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۵
دلم میخواهد گریه شوم، اشک شوم و زمین مرا ببلعد.
و غربت پسر فاطمه سلام الله علیها ای کاش یک روز مرا بکشد.
مهجوری دین و غلبه سنت های جاهلی، داری است که یارای از پای انداختن آدمی را خواهد داشت. باورهایی که لابه لاهای رسم و رسومات به لجن کشیده شده و متعفن یک روز گندشان در می آید.
التماس دعا

والی الله ترجع الامور...
۸ نظر ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۲۳