متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

چند نفس قبل از پرواز 

اوّلش شاید تصور کنید سر کار هستید ولی ... گوش دهید ... زمان با شیب تندی گذشته است.

دریافت
حجم: 19.6 مگابایت
توضیحات: چند نفس قبل از پرواز
 

و الی الله ترجعُ الامور ...

* عنوان : مژگان عباسلو

۱۳ نظر ۳۰ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۲۹

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

:)

نشد ی پست طولانی بنویسم قبل رفتن، کلی کار بود روی سرم.

التماس دعا

دعا کنید این سری بر نگردم

و الی الله ترجع الامور ...

۲۴ نظر ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۴۶
۴ نظر ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۱۳

بسم الله الرَّحمنِ الرَّحیم 

 

روی تشک های کنار اتاق به آرامی خوابیده است. ما در آن یکی اتاق سه تایی نشسته ایم گل بگو و گل بشنو! صدای گریه اش بلند می شود. سراسیمه تمام قد می ایستد. عین مرغ پر کنده ای دور اتاق چرخ می زند. لحظه ای خودش را به کنار صندلی ها می رساند و ثانیه ای بعد می پرد توی آشپز خانه داد می کشد:« بابا کجاست ؟» . به پهنای صورتش اشک می ریزد و می لرزد. دوباره داد می زند :«بابام کوش ؟ » به کنار میز تلویزیون تکیه می دهد. مادر با عجله به سمتش می دود و او را در آغوش می گیرد. مهدی ... مهدی ... بیدار شو جانم داری خواب می بینی! جیغ می کشد، توی چشم های مادر زُل زده امّا صدایش را نمی شنود. مثل همیشه دستش را می برد پشت گردنش و محکم می خاراند. از خواب بیدار شده ... در آغوش مادر می لرزد و گریه می کند. 

- مادر : چی شده؟! چه خوابی دیدی ؟!

+ مهدی : بابا ... [گریه نمی گذارد حرفش را تمام کند.]

- مادر : بابا چی ؟!

+ مهدی : بابا کجاست ؟ اونا بابام و بردند ... [اشک می ریزد]

- مادر : بابا بیرونه . کیا ؟! کیا بردنش؟

+ مهدی : سربازای اسرائیلی حمله کردند به خونمون و بابا رو با زور و تفنگ بردند. من گریه کردم داد زدم نبریدش ولی بردنش. می خواستند بکشنش ...[گریه می کند]

بی جان می افتد روی دامن مادر. مادر روی سرش دست می کشد، محکم بغلش می کند و می گوید که گریه نکند، بابا همین جاست می آید! 

پ.ن 1 : وسط خروارها آوار و خاک و بمب و ...

چه کسی مانده که روی سر فرزندان مظلوم ... دست بکشد! کابوس شب و روز شان چیست؟رویای شان چه طور؟

پ.ن 2 : یک روزی یک دختری بهانه بابایش را گرفت ولی ...

پ.ن 3 : ما اینجا نشسته ایم گل و بلبل ... صلوات برای فرج 

وَ اِلی اللهِ تُرجَعَ الاُمور ...

* میلاد عرفان پور  

۱۲ نظر ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۳۱

بسم الله الرحمن الرحیم

با بچّه ها قرار گذاشته بودیم از مصرف گرایی متداول حداقل در حد خودمان دوری کنیم. از همان موقع تا الان باید بروم توی کمدم را جستجو کنم ببینم چند عدد مانتوی بهاره، تابستانه، پائیزه، زمستانه و مجلسی به صف لباس های گذشته اضافه شده اند؟! چند وسیله ی غیر ضروری خریده ام ؟! چه قدر پلاستیک فریزر مصرف کرده ام ؟! چه قدر زباله در اثر مصرف گرایی من تولید شده ؟! 

نمیدانم کی و کجا این تئوری به مادر گرامی ما هم رسید که دخترها با خریدن لباس های نو حالشان خوب می شود. از آنجایی که کدبانویی هستند برای خودشان از همان موقع به مناسبت خوب کردن حال من تا الان خدا می داند چند بار رفته اند بازار به سلیقه خودشان برایم پارچه خریدند ... بریدند و دوختند ... حالا این وسط شاید یکی دوتایش هم به میل من خریده شده بود ولی ... یعنی به تعداد دفعاتی که من حالم کشمشی بوده الان من مانتو دارم ... [ حالا البته نه به این غلظت ها]

آن زمانی که کودک بودم را به خاطرم هست. مادر بزرگ برای گذاشتن تغذیه مدرسه دایی دو سه تا کیسه کوچک با پاکت های شیر درست کرده بودند!

حالا با مصرف هر کیسه فیریزر صرفاً من میلرزم ... امّا آیا لرزیدن کافی است؟! کی قرار است فقط نلرزید و عامل بود؟!

عمه همیشه طرف دار هنرهای زنانه بوده و هست. آشپزی، خیاطی و خلاصه همه اش درجه یک است. مرباهای پوست پرتقالش حرف ندارد. لابد از مامان جان طرز پختش را یاد گرفته. دوران کودکی ام نیمی اش خانه آن مادر بزرگ و نیمی از دیگرش در خانه این یکی مادربزرگ سپری شده است. این مادربزرگ با صبر و حوصله چربی های شیر را می گرفتند و داخل آن کاسه نارنجی همیشگی با آن کاردک شیری رنگ ساعت ها هم می زدند. به اندازه ی همان چند ساعت می نشستم کنارشان و توی چشم هایشان زل می زدم. حالا نه اینکه صرفاً زل بزنم به اندازه ی همان چند ساعت سرشان را می بردم و ذوق زدگی ام را از کره ی خوشمزه ای که قرار است تولید شود نشان می دادم. کره ای که حتّی با نان خالی هم خوردنش لذّت وصف نشدنی به شما هدیه می کرد.

حالا مادر نه اینکه کره درست کنندها ولی نمیگذارند روغن مایع مصرف کنیم و با آب کردن و پختن کره های گرده غلنبه ای که از آن لبنیاتی می گیریم روغن می گیرند. 

اصلن پرت شدم از صحبت اصلی ... توی همین پاراگراف بالا آن قضیه پوست پرتقال و اینها خواستم بگویم که قبلتر ها زنهای خانه عادت نداشتند همه چیز را روانه سطل زباله کنند و دور بریزند. برای پوست پرتقال هم برنامه داشتند ...

- از همان موقع که من چهاردست و پا دنیا رو گز می کردم عمه خیاطی می کرند. تکه پارچه های بسیاری در طول این چند سال جمع شده بود که هر کدام قابلیت هیچ مصرف خاصی را نداشتند. یادم می آید نهایتاً همه شان با هم شدند تکّه های پازل روفرشی چل تکّه ... خیلی عالی از آب در آمده بود با هزار شکل و رنگ مختلف!

- بابا بزرگ بیمار بودند و همیشه بساط کمپوت و ساندیس مرسوم برای بیمار شامل حالشان می شد. مادربزرگ همه جلد ساندیس ها را داخل یک کیسه جمع کرده بودند. از آنجایی که من عشق چیزهای رنگ و وارنگ بودم آن صدتا جلد ساندیس شدند کیف دستی خرید سبزی ... [می گویید خرید سبزی چه دخلی به من داشت؟! خُب آن موقع ها من مسئول خرید سبزی بودم ... ]

پ.ن : همیشه وقتی تصمیم به خواندن یک کتاب می گیرم، از نظر خود برای کمک به توسعه فرهنگ تولید و انتشار کتاب، آن را می خرم. مدّتی به این فکر می کردم که اصلن آیا واقعن من با این کار به این مسئله کمکی خواهم کرد؟! یا صرفاً پولی را وارد چرخه اقتصادی کرده ام به منظور مصرف بیشتر کاغذ و ملزومات دیگر؟! این یک نوع مصرف گرایی است ؟! وقتی می شود یک کتاب را امانت گرفت و یک درخت دیگر قطع نشود و یک هزینه دیگر برای تولید آن کتاب داده نشود و یک عالم سوال دیگر ؟! 

و الی الله ترجعُ الامور ...

۱۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۱۷

بسم الله الرحمن الرحیم 

پ.ن : سری بزنید اینجا رزق های خوب خوب تقسیم می کنند ...

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی ... 

آیکون ادای احترام رو به امام رئوف

و الی الله ترجعُ الامور ...

۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۲۷

بسم الله النور 

نباید هیچ وقت نقطه ضعف هایت را برای دیگران بازگو کنی.

هرچه قدر هم که ماه و خواستنی باشند یک روزی، یک جایی به رویت می آورند و باب سرزنش شان باز می شود.

مرگ بر م .ن حرف گوش نکن.

و الی الله ترجعُ الاُمور ...

۱۱ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۹

« بسم الله الرحمن الرحیم »

از سبک زندگی نوشتم، از غذا خوردن ; درست غذا خوردن ... 

+ حقیقت وجودی ما بعد روحانی ماست. اگر درست بنده ای باشیم و بر محور توحید و اطاعت خداوند زندگی کنیم روح ست که بر جسم غلبه می کند و در قفس تنگ تن محبوس نمی شود. آن وقت است که تویِ حقیقی فرمان بر از نفس ات نخواهد بود و برای خودش فرمان روایی می کند. که اگر چنین شود و روح بر جسم بی جان غلبه کرد آن وقت فرقی نمی کند که چه قدر ضعف جسمی داشته باشی، مطیع خواهی بود و پر از حال برای بندگی او! نه مثل حال امروز ما که با یک افت آهن یا سقوط فشار جان از کف داده و از خود بی خود شویم و روح جد و آباء مان جلوی چشممان ظاهر شود. آن وقت است که اگر مثل حالای من یک پرس خورشت سبزی خوردید چنان سست و بی رمق نمی شوید و اگر با یک خیار سردی تان شد و با یک کشمش گرمی کردید حال و عبادت تان دگرگون نخواهد شد ...

داشتم به این فکر می کردم که اگر درست آدم بودم تا انسان شوم آن وقت به این خورد و خوراک های درست احتیاجی بود ؟! آن وقت من می گفتم تغذیه بر روح روان و کل وجودت موثر است ؟! آن وقت به این جنگولک بازی های تغذیه ای باز هم نیاز بود؟! آن وقت من از عسل باز کهیر می زدم و از خورد یک برگ کاهو تمام روز بی هوش می شدم ؟! 

و الی الله ترجعُ الامور ...

۸ نظر ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۱۴

« بسم الله الرحمن الرحیم »

می گوید زرنگ باشید حیف است لحظات عمرتان این طور بی برکت بگذرد:

" از همان اوّل صبح نیت کن هر قدمی که می گذاری، هر حرفی که می زنی تسبیح خداوند باشد.

ذکر سبحان الله باشد ... نیتش را بکن بقیه اش با اوستا کریم."

و الی الله ترجعُ الامور ...

۰۸ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۰۲

 « بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم »

اَلسَّلٰامُ عَلَیْکَ یٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ،

وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِکَ ،

عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهٰارُ ،

وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیٰارَتِکُمْ ،

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ ،

وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ،

وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ،

وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَیْن

۲۳ نظر ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۳۶