متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات
  • ۲۰ آذر ۹۷، ۱۴:۲۰ - میم . الف
    :))
بسم الله الرحمن الرحیم
سرم را کرده ام توی کاسه کله پاچه و مشغول خوردن نان های تیلیت شده هستم. آخر همه شام خورده اند و ما دو تا دیرتر رسیده ایم، برای همین سعی می کنم به جای دیگر متمرکز نشوم -این را از این باب می گویم که عادت همیشگی من است که حتی موقع خوردن هم حواسم به همه جا پرت است- با صدای امیر امیر گفتن مامان سرم را بالا می آورم. امیر محمد با همان قدم های مورچه مورچه سواری اش به سوت زدنی خودش را به سفره می رساند و از موانع -نان های وسط سفره- عبور می کند.
همه بانگ امیر نرو نرو بلند کرده اند. بی توجه کنارم میخ می شود و به صورتم زل می زند. خنده ام گرفته. دارم فکر می کنم شاید از این که لبه چادرم را روی گونه هایم داده ام زیر روسری تا سر نخورد تعجب کرده. اما غافلگیرانه خودش را توی بغلم جا می دهد. همه مان با لبخند از سر شگفتی منتظر حرکت بعدی اش هستیم. سرش را می گذارد روی شانه ام و حالت خوابیدن می گیرد. از ذوقم محکم بغلش گرفته ام. صورتش را از روی شانه ام بر می دارد و به صورتم می چسباند. چند بار بین شانه و صورتم می رود و می آید و باز کارش را تکرار می کند. او خبر ندارد که چه طور دلم را می ریزد و با خود می برد. زیر زیرکی به دایی جانش نگاه می کند و از توی بغلم به با نوک انگشتان پایش به ایستگاه بغل دایی جانش جابه جا می شود. می رود و دلم را با خودش می برد. از حرکتش هنوز هم در عجبم ... خدایا چه دلی باید داشت ...
دیروز ... روضه رباب ... خیمه ...
پ.ن: عصری از این روزها مشغول آشپزی بودم که توجهم به دلشوره و اضطراب عجیبم جلب شد. به این فکر می کردم که واقعا چه دلیلی دارد که من مضطربم? در آن لحظه واقعا هیچ! تعجبی و تاسفی وجودم را فرا گرفت. قبلتر از این ها خیلی قلب آرامی داشتم. این طور بهم نمی ریخت، آشوب نمیشد... چندتایی صلوات فرستادم، چندتایی نفس عمیق. حالم خوب شده بود. خوب. یک وقت هایی یک چیزهای ساده ای یادم می رود. در دلهره و سردرگمی خودم به خود میپیچم ولی به یاد نمی آورم در گذشته چه طور خود را آرام نگه می داشتم. یا صاحب زمان، ای امام جان، مرا از غفلت بیدار کن، غفلت را از من دور کن ... خدایا اگر تو نخواهی من گمراه زبون و خوار و خفیفی بیش نخواهم بود ...

و الی الله ترجع الامور ...
۴ نظر ۱۵ آذر ۹۷ ، ۰۲:۰۲