متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

 بسم الله الرحمن الرحیم


1
اول از هر چیزی ممنونم از تک تک شما دوستان و بزرگواران که به بنده محبت داشتید. اجر شما با امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
2
اصلا نمی دانم گفتن از حال و هوای روحی و جسمی ام آن هم این قدر روشن و واضح، این جا میان دید مردان و زنان کار درستی بود یا نه! اما امیدوارم که کار اشتباهی را مرتکب نشده باشم. 
3
دوشنبه هفته قبل به خاطر ادامه پیدا کردن بیماری با مطب تماس گرفتم و از منشی سوال کردم که مراجعه کنم یا نیازی نیست، که منشی گفت بله حتما تشریف ببرم. 
چند دقیقه بعد یادم افتاد فراموش کردم نوبت بگیرم، تماس گرفتم و گفتم نوبتی می خواهم، گفت نوبتی نداریم، برای همین دوباره به حال بدم اشاره ای کردم. خلاصه که گفت حتما بروم. 
رسیدم مطب اما بر خلاف انتظارم آنچنان شلوغ نبود. به عنوان آخرین نفر برایم نوبت زد.
آن قدر منتظر ماندم تا به جز دو سه نفر دیگر کسی توی مطب نبود. از نشستن روی صندلی کلافه و خسته بلند شدم که منشی اشاره کرد بروم داخل. 
وقتی مقابل دکتر نشستم، سندرم پاهای بی قرارم شدیدتر شده بود و با عجز و لابه شرح حال می دادم. دکتر هم از وضعیتم تعجب کرد و پرسید که تا به حال سابقه داشته این طور باشم یا نه و بعد از آن طبق احتمالی که می داد گفت که باید برایم چکاپی بنویسد. کلماتش مثل اسیدی بودند که توی معده ام غل غل بزند و باعث شود دست و پایم را گم کنم. اما خب می دانستم که احتمالی که می دهد زیر صفر است و از دادن یک پول چکاپ بی خود دیگر منصرفش کردم. اما جالب این جاست که از همان چند کلمه حرف و آن احتمال رد شده کاملا متلاطم شدم و انگار پاهایم را به زور باخودم می کشیدم. 
دارو را از عطاری طبقه پایین گرفتم و موقع حساب کردن مسئول داروخانه پرسید که چرا آن قدر مضطربم؟! او از دلم خبر نداشت اما من فقط به گفتن "حالم خوب نیست" بسنده کردم و رفتم بالا. گوشه ای ایستاده بودم تا نوبت نشان دادن داروهای من برسد و تلاشم را می کردم تا گلوله های داغ آماده شلیک از چشم هایم پایین نریزند. وارد اتاق دکتر شدم، من و منشی و آن خانم و آقا و دخترشان. به منشی گفتم که اگر بشود من بعد ان ها بروم داخل و دارویم را نشان بدهم، اما گفت که خانم دکتر اصرار دارند. داروها را بردم سر میز دکتر و همین که شروع کردند به توضیح دادن صورتم گلوله باران شد. دکتر که انتظار چنین واکنشی را نداشت سریع خودش را جمع و جور کرد و دستمال کاغذی را به طرفم گرفت و گفت با این دارو حل می شود. حل می شود. و من خجالت زده از خانواده ای بودم که آنجا توی اتاق دکتر نشسته بودند ولی خب دیگر این چیزها مهم نبود. خدا حافظی کردم و بیرون آمدم. به خاطر همان چند کلمه و استمرار این حال های لعنتی تا خانه گریه کردم ...

به حول و قوه الهی از جمعه صبح حالم کاملا خوب شده تا الان و این را مدیون دعاهایتان هستم و امیدوارم که خداوند این امتحان را برایم به پایان برساند چرا که خواب های مدام این هفته ام حاکی از نفس نداشته و نای از جان رفته است. الحمدلله انگشت هایم هم با وجود بهتر شدن بیماری حالشان بهتر است و ترکهایشان خوب تر شده و تلاشم را می کنم که دستکش هایم را مرتب دست کنم و دست به آب نزنم ... ان شاءالله که خداوند هیچ کس را گرفتار بیماری نکند ...
5
از صالحه جان ممنونم بابت دعاهای خوبی که توصیه کرد و مرهم بر بی قراری قلبم گذاشت. واقعا حالم را بهتر کرده و روحیه ام بالاتر آمده است. 
6
یک دختری دارم که به حرف زدن با من نیاز دارد ولی حقیقتا روح و روانم کششش را ندارد و نمی دانم باید چه کار کنم؟ وقتی یادش می افتم حسابی دمق می شوم. میم پدرش را از دست داده و با تهدید های خانواده پدری اش مبنی بر این که اگر مادرش با عمویش ازدواج نکند او را از مادرش می گیرند، حالا خیلی وقت است دختر عمویش شده. اما داستان از این قرار است که عمو بسیار بد خلق و دست کج است و تمام عمرش را توی زندان سپری می کند و حضورش چیزی جز کتک زدن بچه ها و بد رفتاری با آن ها به همراه ندارد. این خانواده واقعا به کمک نیاز دارند و الان تا جایی که اطلاع دارم مادر در حال جدا شدن از این عموست و پسر خانواده هم دارد به راه های خلاف کشیده می شود. فقر و تنگدستی شان بی داد می کند و خرجی که خیریه و کمیته امداد برایشان در نظر گرفته کفاف زندگی این بانوی بزرگوار و چهار بچه کوچکش را نمی دهد. میم از شاگردهای من توی خیریه بود و مرتب اقدام به خودکشی می کند. واقعا نمی دانم چه طور می شود کمک شان کنم. گاهی از خودم متنفر می شوم از این حجم از رفاه و بی عرضگی و حقیقتا برایم سوال است که چه طور می گذرانند و روزها را شب می کنند. بسیار به دعای خیرتان نیاز مندیم. این خانواده همان خانواده ای هستند که پارسال معرفی کردم و گروهی از دوستان لطف کردند و مبالغی را برایشان به کارت بنده واریز کردند. الان ایدهی دیگری دارم در راستای کمک مالی به آن ها که با همکاری شما دوستان امکان پذیر است. ان شاءالله در پست های بعدی به اطلاع علاقه مندان می رسانم.

 

پ.ن: حالا فهمیده ام که علی رغم این که همه می گویند دل گنده امّا صبرم بسیار کم است و تازه میان این امتحانات الهی ست که معلوم شده چه قدر دست و بالم خالی ست. ان شاءالله 

و الی الله ترجع الامور ...

 

*بهرام سیاره

۹ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۱:۴۳