متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۴۲ مطلب با موضوع «سبک زندگی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

میم چند وقت پیش رفته بود نمیدانم از کجا خریده بودش. می گفت که آن را در وقتهای اضافه اش توی سرویس دانشگاه خوانده و یک هفته ای تمامش کرده است. تعریفش را کرد و ترقیبم کرد تا ببرم و بخوانمش. کتاب را بردم و مدت زیادی پیشم بود تا این که اواخر تیر ماه صبح ها دست گرفتم تا بخوانمش. خیلی اوایلش سریع پیش نمی رفت تا وقتی که شب های تنهایی در خانه ام شروع شد. شب ها بعد از این که همه کارهایم را انجام میدادم قبل از خواب می خواندمش. تند تند جلو می رفت ولی لابه لابه های توصیف ها و تعریف ها ثانیه هایی یک کسی تو گوشم میخواند: "عجب. چه شانسی داشته. چه کارا می کرده شوهرش" ، "همسرم من که این طوری نیست ..."، "خوشبحالش همسر من که اون طوری رفتار نمی کنه" و گاهی این فکرها و زمزمه های درونی آن قدر ظریف بود که خیلی واضح متوجهشان نمیشدم. یکهو به خودم آمدم و کتاب را بستم. 

یکه خوردم که چه شده?! با خودت چه فکری می کنی? چه خیال کردی? خواندن کتاب خاطرات شهدا برایت چه هدفی پشتش بود? نفست کجا سیر می کند? کمی تأمل کردم. واقعا فایده ی حاصل از این کتاب برایم چه چیزی ست? از وقتی دست گرفتمش احساسات خاصی دچارم شده است. چیزهایی که هر چه هستند تعالی پشت شان نبوده. دارم فکر می کنم که فقط من این طورم? فقط نفس من چنین بازی درآورد? 

جدا آن چه از شخصیت یک شهید و زندگی شخصی و خصوصی اش با کلمات به تصویر کشیده می شود چه قدر به حقیقت نزدیک است? چه قدر از حقیقت را پوشش می دهد? مخاطب این سنخ نوشته ها چه کسانی هستند? احتمالا دخترها و پسرهای جوان و زوج های تازه یا پخته.

چند درصد از مردان ما چنین خصوصیاتی را با هم در وجودشان می شود بالفعل پیدا کرد? این خط و خط کشی که از دل این داستان های واقعی بیرون می آید، چه اثری از خود به جای می گذارد? زندگی همه زوج های جوان همین قدر گل و بلبل است? واقعیت زندگی های مشترک با این خط و خط کش چه قدر فاصله دارد? اگر یک دختر جوان دم بخت این ها را بخواند ...

 

والی الله ترجع الامور ...

۱۱ نظر ۰۶ مهر ۹۸ ، ۱۵:۳۸

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفته بودم خانه آدم مامن است، محلی که همه ی رسوبات و تلاطم های درونیت ته نشین می شوند. حتی اگر تمام مدت را تنها باشی و غم و غصه به خودت بپیچی و زار بزنی. باز هم نظرم همان است. آرامش و آرامش ...

فردا سالگرد عقدمان است، من تنها توی خانه مشغولم با سابیدن و رفت و روب و لباس شستن. همزمان از غم و غصه های دورنیم زار میزنم، گریه های بلند و گریه های صاااامت. مطمئنا کسی خاطرش نیست و اصلا اهمیتی ندارد. فشار این روزهای نبودن پدر و مادرها دارد بیشتر میشود، اگرچه فشار جسمی روی دوشم آنچنان سوار نشده و میم(خواهرم) تمام مدت پابه پای من بلکه بیشتر زحمت میکشد. اما واقعا کشش روحی ام دارد رو به صفر میل میکند. شاید هم در حال سقوط است. این چند روز که ته تقاری نبود، من و میم خانه ما بودیم و ماشین بابا استارت نخورده بود. نتیجه این که باتری خوابیده بود. امروز ته تقاری حالش بهم خورد و بعد از بستری و دکتر و این ها رفتیم تا ماشین بابا را راه بیاندازیم، اما تلاش ها بی نتیجه ماند و در این اوضاع وخیم مالی بابا، بی تدبیری من یک باطری چند صدتومانی را گذاشت روی دستشان. میم از دستم عصبانی بود. واقعا کلافه کننده بود. اگر بابا متوجه شوند لابد خیلی ناراحت میشوند. خیلی از این بابت دلگیر شدم، حقیقتا زشت شد.

حالا کمی خرید کردم و برگشتم خانه، آن قدر فشار رویم بود که با باز کردن گره روسری ام گره اشکهایم هم باز شد. فردا یک امتحان دارم. هنوز فرصت نشده هیچ بخوانم. همه جا را دستمال کشیدم، اما جارو هنوز مانده است. برای فردا باید به اندازه هفت هشت نفر سالاد شیرازی درست کنم، دست هایم میسوزند، جلز و ولزشان در آمده، از داروی ظهر به این طرف فقط چندتا شیرینی تر خورده ام و داروی عصر با یک کف دست نان خشکه. دیشب داشتم با خودم میگفتم ببین باید دیگر با مشکلات حاصل از بیماری ات کنار بیایی. شاید هرگز خوب نشدی، نمیشود که عزا بگیری. :/ بعد کمی دقیق شدم و کمی فکر کردم. سوزش و التهاب سر انگشتانم گفت زکی بچه جان، حیف نیست تو عذاب نکشی و درد نداشته باشی. علائم اصلی دیگر هم که بماند. آن دفعه از مطب دکتر و اضطراب و نگرانی و حال بدم که نوشتم چند نفر آمدید گفتید سخت نگیر زندگی سخت میگیرد و این ها. ولی والا ما به هیچ جایمان نیست این زندگی، اما بیماری و درد است که ول کن ماجرا نیست. به هر حال چیزی نیست که بگویم میگذارمش توی طاقچه تا چشمم بهش نیافتد و نبینمش و ... خودش دائما دهن کجی می کند. 

[لطفا از گفتن این که برو پیش فلان دکتر و ... هم خودداری کنید. چون تحت درمان هستم و حقیقتا خداست که باید شفا را در دست پزشکم قرار دهد.این ها هم صرفا درد و دل اند که از فرط بی کسی این جا بازگو میشوند.]

خانم دکتر جدیدا یک دستگاه سم زدایی دتاکس به مطب آورده اند، با تجویزشان برای بعضی هایمان نوبت میدهند و میرویم توی صف سم زدایی. جست و جو هایم نشان داد که این روش سم زدایی یونی یک روش در طب هندی ست که به روند درمان کمک می کند اما خودش درمان محسوب نشده و قدرت بهبود مقطعی و تکمیل کننده دارد. روش با مزه ای ست و به نظرم برای بعضی علائم من مؤثر بوده است اما برای بعضی هم نه! این بار نوبت سوم زدایی م را باید بروم، امیدوارم که شفا را در پی داشته باشد این راه ها. الحمدلله هر جور حساب میکنم حال و روز روحی ام خیلی بهتر از قبل است. اگر چه اگزمای انگشت اشاره دست راست و انگشت بغلی اش تبدیل به اگزمای کل انگشتهای دست چپ و راستم شده است. حتی پوشیدن دستکش نخی هم عذاب مسلم است و پوسته پوسته های خشک و خشن دستم به دستکش آویزان می شود و پوسته ی داخلی که ناخن ها را به دست وصل میکند و موقع مانیکور ناخن ها آن را میچینند توی اغلب انگشت هایم از بین رفته، اما باز هم حالم بهتر از قبل است. 

خیلی برنامه ها برای تابستان توی ذهنم چیده بودم، امید به خدا بابا مامان ها که بیایند به باقی شان هم فکر میکنم. هنوز یک عالمه از آن ها روی زمین مانده اند.

 

ما هفت دانشجوی ارشد بودیم که شامل چهارتا دختر و سه پسر میشدیم. همه به جز من مجرد بودند. با یکی از همکلاسی هایم در باره ی موضوعی صحبت میکردیم که نمیدانم چه شد بحث رسید به این جا که من از دیده نشدن حلقه ازدواج صحبت کردم و این که زیاد پیش می آید که آدم بعد از ازدواج اشتباها مورد پسند مادرهای توی کوچه و خیابان قرار میگیرد. دوستم آن موقع خنده ای کرد و کمی صحبت کردیم و از بحث رد شدیم. بعدا به من گفت که توی خوابگاه داشتم به سین میگفتم که ببین چه قدر بعضی ها خرشانس اند و با این که ازدواج کرده اند خواستگار برایشان پیدا میشود، اما ما مجرد مانده ایم هنوز و کمتر کسی از ما سراغ میگیرد. بهت زده و نگران شدم از این که بی ملاحظگی من توی صحبت کردنم موجب دلشکستگی و ناراحتی درونی دوستم شده، اگرچه همه حرفهایش را با خنده های مخصوص به خودش گفت. اما چیزی که ذهنم را به خودش مشغول کرده این ها نیست. اگرچه مسئله ی مهمی ست و باید دقت بیشتری بکنم منتهی یک چیزهایی هست که قدرت بیانش را برای او نداشتم. این جا ولی دلم میخواست از آن ها صحبت کنم.

اول این که خیلی از مواردی که توی کوچه و خیابان از دختر خانم شماره میگیرند، صرفا یک شماره گرفتن است و بیشتر اوقات منجر به اتفاق نهایی و مهم ازدواج نمی شود. دلیلش هم این است که صرفا بر مبنای یکسری ویژگی های کلی ظاهری این پسندیدن بوسیله اقوام آقا پسر انجام می گیرد.

مهم تر از اولی به نظرم چیز دیگری ست که باز به ظاهر دختر خانم بر می گردد. خیلی های مان هستیم که اگرچه ازدواج کرده ایم اما سر و وضع ظاهری و قیافه مان را به گونه ای تغییر نداده ایم که دیگران خیلی از آن بویی ببرند که شما متاهل هستی یا نه! مگر این که چشم شان به حلقه درون دستمان بیافتد و متوجه بشوند، در این صورت کسی که خیلی ریز نشود متوجه این مورد نمی شود. بنابراین به عنوان یک خانم مجرد دیده می شویم. اما کسانی مثل دوست من که ظاهرشان آن ها را مجرد نشان نمی دهد و در نگاه اول و حتی دوم دیگران متوجه این مسئله نمیشوند، پس خودش می تواند عاملی باشد برای از دست دادن یکسری کیس هایی که ظاهر شخص را میبینند و بنابه گمانه زنی شان عبور می کنند یا می مانند. البته این هایی که گفتم منافاتی با آراستگی و این ها ندارد، اما به نظرم باید تفاوتی میان یک خانم مجرد و یک خانم متاهل حداقل در نگاه اول باشد. 

مسئله ی مهم بعدی این که خیلی اوقات شده که دوستان ابراز کردند که خوشبحال شما که ازدواج کردید و شما که فلان و شما که بیسار. و صحبت های دیگری مبنی بر این که ما خواستگار نداریم مثل شما، ما فلان نداریم مثل شما و ...! خب ولی چیزی که هست اینه که من به شخصه مطمئن هستم که اگر موارد مثل همسرنوعی من نوعی می اومد برای اون دوستانم با شرایطی که داشتند، قطعا ردشان می کردند. چه خودشان چه خانواده های ایشان. زمانی که ما قرار شد ازدواج کنیم، همسرم هنوز امتحانات پایانی دوران کارشناسی شان چندتاییش مانده بود و بعد از جلسه اول رفتند شهر تحصیل شان تا بعد از گذراندن امتحانات و با فراغ بال تشریف بیارند. آن موقع ایشان به جز رخت لباس تنشان و گوشی دستشان هیچ چیز دیگری نداشتند. هیچ چیز شامل شغل و کار و پس انداز هم می شود. یعنی حتی هنوز سربازی شان هم تمام نشده بود و وقتی رفته بودند با پدر مادرشان در میان گذاشته بودند که برایشان قدم پیش بگذارند برای ازدواج آن ها گفته بودند: "آخه شما که هیچی نداری کی بهت دختر میده" خلاصه که با همان شرایط و تکیه ای که به ایمان خودشان و خانواده شان بود و حس وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری که از جمع صحبت های دونفره و مهمتر از همه تحقیق و جست و جوهای بابای نازنینم حاصل شده بود قبول کردیم. بابا آماده ایستاده بودند تا من لب تر کنم که چه کسی آری! و بروند زیر و بمش را در بیاورند و اگر از خط قرمزهایشان عبور کرد قبول کنند و پشتم بایستند. همه یکصدا میگفتند که چشمت را باز کن او هیچ ندارد و فردا روزی پشیمان نشوی ها. امروز بگویی خدا هست و توکل کردم و فلان و بهمان. فردا زندگی و سختی هایش نزد زیر دلت و پشیمان بشوی بگویی جو زده بودم. مشاور هم گوشزد کرد که عقدتان طولانی خواهد شد، اما حواسم به همه این ها بود. اگرچه روزهای سختی داشتیم بواسطه ی امتحان های هم زمان الهی و غربالی که خدا برای آمادگی من برای روزهای سخت من را و ما را از آن رد کرد، ولی الحمدلله. 

خلاصه این که اگر میگوییم شرایط ازدواج و خواستگار و ... خوب نیست، کنارش این ها هم هست. (اگرچه منکر این مشکل نیستم.)

 

+ فردا قراره برم یه جایی و توی یه جمعی که الان واقعا حوصله اش رو ندارم. نمیدونم بازخوردهایی که قراره بگیرم چیه? پریروز خونه مامان جون ترکش های حسادت یه نفر از تغییر نگاه و لحنش مشخص شد. منم فوق العاده حساس، کاملا مؤدبانه جوابش رو دادم. ولی بعدش همش مثل خوره توی جونم بود که چرا باید فلانی حسودی کنه?! بعد یاد حرفها و رفتارهای زننده دم رفتن بابا اینا بوسیله ی اطرافیان افتادم و گفتم واقعا چرا من قبول کردم پاشم برم مهمونی? واقعا بعضی حرکتا نفرت انگیزه. دیروزم پشت تلفن یه بنده خدا بعد احوال پرسی یه چی راجع به مادرشوهرجان جانانم گفت. که خب باز جوابشون و دادم. کاملا مؤدبانه. اگرچه یه حالت دلسوزانه و مقایسه ای و اینا بود ولی خب میدونم ممکنه چشم زخم بشه بعضی صحبت ها. برای همینم تو شوخی و خنده حرفم و زدم و اون بنده خدا معذرت خواهی کرد و حرفش و پس گرفت و از خدا برای خودش طلب بخشش کرد. میم میگه وای چه قدر حساس شدی جدیدا. نمیدونم والا. به خاطر غلبه ی سوداست یا واقعا جای محافظت و برخورد داره این حرفها. آدم قبل ازدواج خیلی راحت تر از کنار حرفها عبور میکنه، ولی الان میبینم که انگار اون نگاه آهو وار من در مورد همه صدق نمیکنه. :|

 

و الی الله ترجع الامور ...

*محمود دولت آبادی

۱۲ نظر ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۵۴

بسم الله الرحمن الرحیم


در این شهر بزرگ و دنیای پر از هیاهو، هر کجا که باشم پر پرش بتوانم یک روز یک جا ماندن را تاب بیاورم. بعد از آن دیگر پیمانه ام پر می شود و کلافگی از روح و روانم سر ریز می کند. 
و قسم به خانه مان، به این لانه کوچک وقتی که به آن می رسم. پا گذاشتن در آن همان و ته نشین شدن همه مرارت ها و کلافگی ها همان. انگار که آبی ست روی آتش. نمیدانم چه سری ست آرامش این چهاردیواری ... تنها و بی کس در پناه محبت خدا ... آرام آرام ...
دلم میخواهد چند روزی خانه خودم بمانم ...

و الی الله ترجع الامور ...

*عراقی

۵ نظر ۲۰ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۳

بسم الله الرحمن الرحیم

لابد پست قبلی را خوانده اید، که اگر نخوانده اید، بی زحمت نگاهی بیاندازید. سوالی داشتم از شما، ان شاءالله که بی پاسخ نماند.


+شما به عنوان یک خانم متاهل، در زندگی مشترک تان، در چه اموری مستقل عمل می کنید? استقلال در زندگی مشترک را چگونه برای خودتان تعریف کرده اید?! آیا اصلا چنین چیزی برای شما پسندیده است؟

+ شما به عنوان یک آقای متاهل، ترجیح می دهید، خانم شما در چه اموری مستقل عمل کنند? به نظر شما تعریف یک خانم محکم و لطیف چیست? اصلا چنین ترکیبی را برای یک همسر می پسندید?! از نظر شما تکیه کردن به مرد توسط همسر، در چه جاهایی از زندگی مشترک، موجب خستگی و کلافگی مرد خواهد شد?!

پ.ن: احیانا اگر سوال ها خشک و دوست داشتنی نیستند، ببخشند دوستان. برای من خیلی مهم است پاسخ این سوال ها. دور و برم مدلهای مختلفی میبینم. تشخیص این که بعضی بواسطه مسیری که زندگی اجبارا برایشان تعیین کرده این طور عمل می کنند یا این که واقعا راضی هستند سخت است. اما در میان پست های وبلاگ های آقایان چند مورد دیده بودم که به این مسئله اشاره شده است. این مسئله منظورم این سوال "اگر من روزی دیگر در کنار خانمم نباشم، آیا او از عهده خودش و خانواده باقی مانده بر می آید؟" است. برایم پاسخ هر دو طرف جالب، خواندنی و حائز اهمیت است.


پ.ن۲: البته از همه دوستان و بزرگواران، اعم از مجرد و متاهل که زحمت می کشند و پاسخ می دهند سپاس گزارم.

بعدا نوشت:



و الی الله ترجع الامور ...

۳۴ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۲۴

بسم الله الرحمن الرحیم
همون طور که از عنوان حدس زدید، پست حاوی محتوی خاله زنکی و غرناکه، پس بی زحمت هر کسی میبیند وقتش تلف میشود نخواند.
در دنیای واقعی، برای هیچ کسی دیگر نمی توانم حرفاهایم را بزنم و واقعا دلم هم نمی خواهد اگر موقعیتش پیش آمد حرفی بزنم. برای همین این جا می نویسم بلکه آن سهم چند هزار کلمه ام جبران شود.

۹ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۶

379

1
ته تغاری به برفهایی که از آسمان پایین می ریزند چشم امیدش را بسته و صدایش را ریز و درشت میکند، یک طوری که مادر بشنود و میگوید: دارم میرم رو پشت بوم برف بخورم
مادر چشم هایشان را ریز و درشت میکنند و میگویند: برف اول مال کلاغه، برف دوم مال ...، برف سوم مال...، ...، برف هفتمه که مال ماست

چراغهای مجلس خاموش میشوند، همه چیز از دید محو شده و به جز مداح، باقی آدم های مجلس به سیاهه هایی میمانند که تمرکز از روی آنها برداشته شده. اولین قطرات گرم که روی صورتم میلغزند، دیگر همه چیز مات میشود. دستم میرود پی برداشتن دستمال اشک توی کیفم اما خیال دست و پا گیر میشود. برف اول مال کلاغه، برف دوم ... اشک اول مال چیست? اشک اول مال کیست? مدت زیادی ست این آسمان غبار گرفته دلم نباریده. حالا اشک اول را میشود توشه کنم لابه لای تار پود دستمال اشک? اشکی که مال ام ابیهاست کدام یکی اشک است? اشک دوم?اشک سوم? حکما باید اشک هفتم باشد? اشک برای آقاجانم چه طور? کدام یکی شان اجازه دارد بریزد لابه لای تار پود دستمال اشک?
خیال دست و پا گیر شده گفت که خبط است دستمال اشک را به این اشک ها آلوده کنم. من هم دل به دلش دادم و گذاشتم بریزند و ببارند، بلکه این آسمان غبار گرفته زلال بشود. بلکه ...

 

96/11/12

*مولوی

۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
 
قبل از رفتن، جابه جایشان کردم تا آفتاب تیز توی سر و صورت نازکشان نخورد. خب سن و سال شان که زیاد نیست، برای همین هنوز هم ناز و ادایشان را باید به جان بخرم تا تن نازکشان را بالاتر بکشند. آخر همین چند ماه پیش بود که از نمایشگاه طبقه همکف دانشکده، با اجازه آن خانم مهربان دستشان را گرفتم و آوردم این جا پیش خودم. گذاشته بودم شان روی میز مبل پشت پنجره اما حالا چون باید از خانه فاصله می گرفتم، آن جا حتما گرمشان می شد و سوختگی روی شاخش بود. برای همین هم بود که قبل از رفتن نوازششان کردم و بردم گذاشتمان زیر میز مبل دیگر دور از آفتاب.بعد هم کمی آب به خوردشان دادم. خب در نبود من بقیه هم می توانستند تیمارشان کنند و آب شان را بدهند، اما چون همه خبر دارند که ناز و ادایشان زیاد است و من رنجور، کسی جرات رسیدگی به آن ها را به خودش نمی داد.
عصر آن روز وقتی برگشتم، فورا پا تیز کردم سمت شان تا حال و احوالشان را جویا شوم، اما همین که نشستم پای میز غم های عالم وجودم را تسخیر کرد.[خب لابد مبالغه به نظرتان بیاید، ولی باید بگویم اگر گلکی داشته باشید حسم را با جانتان تجربه خواهید کرد.] از میان قلمه های کالانکوآ دقیقا همان تپل- گل قشنگه یک وری خم شده بود روی خاک. فکرهای بی قواره بودند که به مغزم حمله ور شدند. به میم گفتم که احیانا وقتی داشته آن دور و برها کار می کرده دستش ناخواسته به گل نخورده؟ جواب منفی اش که گوشم را پر کرد، پرسیدم یادش هست صبح وقتی مامان خانه را جارو می زدند احیانا گلدان چپه شده باشد؟ 
اما هیچ کدام از فکرهای بی قواره ام به تن گل پژمرده ام ننشست. حسابی گر گرفته بودم. مگر می شود گل به این شادابی در عرض یک روز این طور بی جان شود؟!  رفتم و چاقو آوردم و از کمی بالاتر از ساقه ی جمع شده گل را بریدم و به خیال قلمه زدن داخل ظرف آبی گذاشتمش. اما دو سه روز بعد وقت پرسیدن حال بقیه گل های گلدان  حس کردم گربه ای از روی گل ها روی صورتم پرید و چنگه مالم کرد. طفلی بقیه شان هم همان طور شده بودند. کاتر میم را آوردم و تند تند بخش های تازه گیاه را جدا کردم و توی خاک گلدان فرو کرد. آن قدر برای آوردن کاتر به دلم هول افتاد که انگار کن گل های من ماهی های در حال تلظی بودند و باید آب بهشان می رساندم. همین شد که بدون دیدن حال و هوای توی خاک گلدان قلمه را توی خاک فرو کردم. کمی که حالم جا آمد دست انداختم گردن ساقه ی مچاله شده و از خاک بیرون کشیدمش. چند دقیقه فقط نگاهش می کردم. درست مثل کسی که دستش را می کند توی لانه مرغ ها و به جای تخم مرغ، چیز دیگری به چنگش می افتد که انتظارش را ندارد. =| 
طوقه، ریشه و ساقه ی گیاه کاملا پوسیده بود و چیزی بیشتر از یک آبکش بد قواره ی بد رنگ به چشم نمی امد. تازه فهمیدم که چه ساده لوحانه این طور به ورطه مرگ کشاندمشان. قضیه از این قرار بود که قبلا یک سیخ چوبی بزرگ داخل خاک گلدان فروکرده بودم تا نشانه ای باشد برای این که بگوید خاک خیس است یا خشک. در واقع به من می گفت به گل ها آب بدهم یا نه. اما چند روز قبل یکی از گل ها یکهو پژمرده و بی حال شد، من هم به صرافت افتادم که هی بهش آب بدهم. پیش خودم فکر می کردم لابد هوا گرم شده و گیاه بی آبی کشیده. اما مسله این نبود. ریشه و طوقه پوسیده بودند و بافتشان چوبی شده بود، برای همین آوندهای چوب و آبکش مسدود شده بودند و پوسیده، خب لابد بقیه اش را هم می توانید خودتان حدس بزنید. این شد که هر چه آبش داده بودم صرفا باعث گسترش و توسعه بیماری اش شده بود نه خرج خورد و خوراک تن تشنه اش. نمی دانم چرا به سیخ چوبی اعتنا نکردم و بی هوا هی آب ریختم, آب ریختم ...
حالا قلمه ها گرفته اند و حال گل نرم نرم دارد بهتر می شود، اما از آن موقع این من هستم که از پا افتاده ام. در آینه گل، برای چند لحظه حال درونی خودم را وجدان کردم. حال خودم و زندگی ام. روزگاری که بر من می گذرد و من در این خیال به سر می برم که همه چیز خوب است. اما ظاهرا همه چیز در ظاهر خوب می نماید، ولی در واقع حقیقت درون این من و زندگی چیز دیگری ست. از درون تهی شده ایم. حال من خوب نیست. بی برنامه گی هایم روز به روز بیشتر مرا از پا می اندازد. تازگی ها فهمیده ام که خیلی گرفتاری هایم را باید بیاندازم گردن کمال گرایی ام. آخر دوست مشاورم می گفت که اغلب مشکلاتم مال همین است که گفتم. قبل تر حداقل پا می زدم و تلاش و تقلایی می کردم و بلند میشدم. ولی حالا نه جسمم یاری می کند و نه ... ! خوب غذا نمی خورم. نه جسمم سیر می شود و نه روحم. تمام مدت عذاب وجدان داشتم که چرا این قدر می خوابم. اما فهمیده ام که آن چنان هم ساعت خوابی ندارم، البته این را از خواندن آن کتاب نظم به ذهنم رساندم وگرنه زیر بار عذاب وجدان شماتت های مادر برای این که چرا این قدر می خوابم له می شدم. آخر مسله این است که وقتی به موقع نخوابی، دیرتر هم بیدار می شوی، پس این به معنای بیشتر خوابیدنت نیست!!!! تازه بعد از یک سال و اندی این جسم بی جان داردبه داروها واکنش خوبی نشان می دهد و ظاهرا دارم بهبود پیدا می کنم، اما مسله این است که دیگر نا ونفسی برای این جسم نمانده. حتی از وقتی ارشد قبول شده ام، هیچ رمق و ذوقی برای درس خواندن و پیشرفت ندارم. نمی دانم چه ام شد؟ یک روزی فوق العاده پر از انرژی و شوق بودم برای یاد گرفتن، برای خواندن، برای کشف چیزهای تازه. اما حالا ساکت شده ام و بی حوصله. آدمی که پرخاشگری اش خودش را هم دلزده می کند. مدتی بود که رنجور بودنم را دور ریخته بودم و زده بودم پس کله زود رنجی، اما حالا دست و پای جسم و روحم را ...
"وقتی توفان تمام شد یادت نمی آید چگونه از آن گذشتی٬ چطور جان به در برد. حتی در حقیقت مطمئن نیستی توفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت."
موراکامی، کافکا در ساحل
من از درون طوفانی عبور کرده ام که متلاشی ام کرده، دغدغه ها و انرژی ها و حال های خوبم را پیش از طوفان گویی جا گذاشته ام.
(از پیشنهادات شما جهت خوب شدن حال استقبال می کنم.)
و الی الله ترجع الامور ...
*نظامی
۴ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۹

379

اگر دوست دارید از حنا برای شست و شوی موهایتان استفاده کنید، امّا از قرمز شدن شان می ترسید، این راه کار می تواند مفید و موثر باشد:

حنا را -قبل از این که بخیسانید- داخل تابه کمی تفت بدهید. 

 

*این نکته را یک پزشک طب سنتی فرمودند. :)

* برای ما این روش موثر واقع شد

وَ الی الله تُرجَعُ الاُمور ...

۰ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۰

379

http://btiz.ir/

 

سایت در دست تکمیل است ظاهراً :)

به امید روزی که خیلی راحت و در دسترس بتونیم کالای ملّی بخریم. 

 

ایرانیجات, [۱۳.۰۴.۱۷ ۰۸:۴۱]
[Forwarded from فروشگاه خانه ایرانی مرکزی تولیدات داخلی]
⭕️⭕️لیست شعب خانه ایرانی⭕️⭕️


شعبه مرکزی تهران      @khane_irani

شعبه پاسداران تهران @khane_irani_pasdaran
شعبه خاوران تهران   @khane_irani_khavaran
سعادت اباد تهران     @khane_irani_sadatabad
  17شهریور تهران    @khane_irani_17shahrivar
ستارخان تهران         @khaneh_irani_satarkhan
رسالت تهران            @khane_irani_resalat
بهارستان تهران        @khane_irani_baharestan
امام حسین تهران     @khane_irani_emamhossain
شهرک غرب تهران     @khane_irani_shahrak_garb
شعبه پردیس            @khane_irani_pardis
شعبه دهکده المپیک   @khane_irani_olampic
شعبه پونک            @khane_irani_punak  
شعبه آریا شهر            @khane_irani_ariashahr
شعبه خ ایران              @khane_irani_khiran
شعبه پرند                 @khane_irani_parand 
شعبه شهرری         @Khane_irani_shahrerey 
شعبه خ شکوفه      @Khane_irani_khshokoufe
شعبه خ جی          @khane_irani_jey


شعبه جزیره کیش    @khaneiranikish
شعبه مشهد مقدس   @khane_irani_mashhad
شعبه2 مشهدمقدس  @khane_irani_mashad2
شعبه شیراز              @khane_irani_shiraz
شعبه کرج                @khane_irani_man
شعبه کرج۲               @khane_irani_karaj
شعبه قم                  @khane_irani_qoom
شعبه یزد                  @khane_irani_yazd
شعبه بندرعباس         @khane_irani_bandarabas
شعبه رشت               @khane_irani_rashtt
شعبه ساری               @khane_irani_sari
شعبه کرمان              @khane_irani_kerman
شعبه بوشهر              @khane_irani_boushehr2
شعبه یزد۲                @khane_irani_yazd2
شعبه قزوین              @khane_irani_qazvin
شعبه اصفهان            @khaneirani_esfahan
شعبه یزد۳                @khane_irani_yazd3    
شعبه شهرکرد            @khane_irani_shahrekord
شعبه مشهد۳              @khane_irani_mashhad3
شعبه کرمان۲              @khane_irani_kerman2
شعبه بلورجات خانه ایرانی 
@khane_irani_bloor


تمامی کالاهای شعب تولید داخلن🇮🇷🇮🇷

دقت 🔴دقت👇👇
همه کالاهای شعب مشترک نیستن🔮

⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️
هر شعبه روز و زمان مشخصی برای فروش دارد

ارتباط با مدیر @fdidari

خرید به صورت حضوری و اینترنتی👛👛👛

۱ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۵

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

:) پست نصفه نیمه قبلی تصحیح شد.

۳ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۵