متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

۱۳ مطلب با موضوع «پس تو :: تجربه های حقیقی» ثبت شده است

379

نسبت به دیروز جمعیت عالی بود. ایول الله ...

خدا کنه عاقبت نتیجه ختم به خیر بشه.

۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۵

379

چرا یادمان میرود انتقادها را خرده خرده در طول چهار سال به بدنه عادی جامعه منتقل کنیم، تا این جسم وقت باور به اشتباهات و غلط های اضافی مسئولین جامعه را داشته باشد؟ که یک هو بیاییم یکی دو هفته مانده به انتخابات بگوییم این جسم تعدادی غدّه ی سرطانی دارد. این بدنه و این بدن در این مدّت کوتاه جز شکه شدن و انکار کردن وجود مَرَض چه واکنش دیگری خواهد داشت؟ یا چه واکنشی می تواند داشته باشد؟

حرف های دیشب آقای جلیلی در مسجد سیّد اصفهان، یک دیوار می خواست جهت کوبیدن سر به آن. بسی قلب هایمان مچاله شد. ای کاش من خوبم، تو بدی های متعصبانه را دور می ریختیم و کمی به اوضاع آشغال پیش آمده فکر می کردیم. اگر کسی این حقیقت ها را بشنود و باز برود به طرف جبهه باطل، چه می شود گفت؟! چرا کمی فکر نمی کنیم؟ توی آدم ها گیر نکنیم، به عملکردها دقت کنیم. به تبلیغ کردن ها. به ستادهای انتخاباتی معلوم حال بعضی کاندیدا که این شب ها محل رقص و پایکوبی و لولیدن عدّه ای جوان ساده لوح و خوشگذران شده. 

وای بخدا اعصاب واسه آدم نمی ذارن. امروزم هوچی بازی در آورده بودن بعد دیدار آقای روحانی ریخته بودن خیابون و بسته بودن. 

پ.ن: امروز تعدادی از بچه های ناحیه بسیج دانشجویی رفته بودن میدان امام اصفهان تا در مورد سند2030 چهره به چهره برای مردم روشنگری کنند، که تعدادی شون دستگیر شدن. :| 

آخه جناب آقای روحانی شما که از پارچه سبز و نبات صحبت می کنید، پس چه جوریه که امروز کرور کرور شال بنفش و ربان بنفش و سبز، بذل و بخشش کرده بودید؟

همسایه ها چی گفتن: 1  2  3  4  5  6  7  8

و الی الله ترجع الامور ...

۲ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۷

379

آخه یه آدم چه قدر می تونه ضعیف باشه که طرفدارانش به منظور مظلوم نمایی برای اوشون، بیان بنرهای خودشون رو با تیغ بزنند. بعدم ... 

یعنی کرور کرور طرفدار ...هر چی آدم ... بالاشهری ... ا و ن ج و ر ی ...

جناب آقای ر واو ح الف نون ی

خب جای دوری نمیره که آدم اخلاق رو محور قرار بده.

و الی الله ترجع الامور ...

۲ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۲

بسم الله الرحمن الرحیم

اوّل

اواسط تابستان بود و گرمای استخوان سوز هوا، ماه مبارک را دشوار کرده بود. داشتم زندگی ام را می کردم که درست وقتی انتظارش را نداشتم سرو کلّه او داشت پیدا می شد. این را می توانستم از زور زدن هایش بفهمم. تلاشی بی وقفه می کرد تا چیزی را که سدّ راهش شده بود بشکافد و خودی نشانم بدهد. از اصرارهای مداومش تک تک سلول های شقیقه ام تیر می کشید و درد می رسید تا خود مغزم. ول کن ماجرا نبود. تا این که دیدم از یک جایی به بعد دیگر در سکوت فرو رفت. همان طور وسط تلاش های نصفه نیمه اش نشسته بود و بی هیچ تلاش و تقلایی نیمچه رخی به من نشان می داد. حرصم گرفته بود که چرا این لعنتی که آن قدر جان کند و انرژی ام را هورت کشید تا به این جا برسد، حالا این طور رفته روی مود خفه-سکوت و ماموریتش را ناتمام رها کرده و بی خیال مرا به تماشا نشسته. سه چهارسالی گذشت و من کلاً فراموشش کرده بودم. یک طور مسالمت آمیزی با هم کنار آمده بودیم تا این که همین چند وقت پیش وسط یک پیک نیک شبانه توی پارک، دوباره رخ نمایی کرد. ماجرا بعد از خوردن شام آن شب شروع شد. درد از روی لثه ام شروع می شد خودش را به شقیقه ام می رساند. برای چند لحظه تا مغز اسخوان شقیقه فرو می رفت و دست آخر یک مشت می کوبید توی مغزم و بی رمق، دوباره پرتاب می شد روی لثه ام. با وجود همه خود داری هایی که کردم، امّا زور او به تحمل لاغر من زبان درازی می کرد و دو هفته بود که روانم را پیاده کرده بود. آن قدر که اگر منعی نداشتم، سر کلاس فلسفه غرب می رفتم خرخره استاد را بابت حرف های بی سروته ی که وسط این درد زبان نفهم می زد می جویدم، امّا خدا رحمش کرد. خدا من را هم رحم کرد و بالاخره موعد کشیدن این طفلی بی زبان رسید و از وجود بد جایش راحت شدم. 

دوم

همین طور که سلول هایمان رشد می کنند و مسیر نمو را در پیش می گیریم، بذر اخلاقیات و رفتارهای مان هم روز به روز بزرگتر می شود تا این که از یک جایی به بعد می توانی شاهد یک درخت تناوری در وجودت باشی که حسابی در تو ریشه دوانده و ثمره اش تلخ یا شیرین به ظهور رسیده است. اگر یک روزی به خودت بیایی و ببینی این جفتی که درون رحم وجودت لانه گزینی کرده و تو رشد تک تک سلول هایش را با ضمیر باطنی ات شهود کرده ای، ناقص است و پر از اختلال. حالا باید به هر جان کندنی شده او را از خودت جدا کنی و بی رحمانه دور بیاندازی. جنین اخلاقیات و رفتارهای بدقواره ای که با مکیدن شیره وجودت، حالا برایت ملکه شده اند [البته نمی دانم اخلاقیات زشت هم ملکه می شوند؟ یا فقط برای خوبی ها از اصطلاح ملکه شدن استفاده می کنیم] و تو باید با عذاب و شکنجه ای دردناک، اتصال آن را با وجودت قطع کنی. باید این درخت را از بُن بکنی و بذر دیگری بکاری و برای رویشی مجدد تلاش کنی.

 

خیلی از چیزهایی که در مسیر زندگی برای رسیدن به آن ها تلاش می کنیم و می دویم همین اند. چیزهایی که لاینفع اند و فقط وقت و انرژی ارزشمندمان را برای شان خرج می کنیم. کارها و هدف های باطل و بیهوده. اعمال حبط شده ای که فقط سرمایه ی مان به ازای انجام دادن شان برباد فنا رفته. رذیله های اخلاقی که درون ما چاق و چلّه شده و حالا آن قدر بزرگ شده که نقاط حساس زندگی مان را تحت تاثیر خودش قرار داده.

پ.ن: یک جایی گیر بیافتی که راه پس و پیش نداشته باشی. روحت در مضیقه باشد و تو باشی که بال بال می زنی. خدایا خودت به فریادم برس.

و الی الله ترجع الامور ...

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۵:۴۲

379

برای خرید جهیزه ام به پایین دستم نگاه کنم. قصدم از زندگی به راه انداختن کلکسیون لوکس سمساری مانندی نباشد.

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

* حسنک وزیر

۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰

«بسم الله الرحمن الرحیم»

در ادامه این پست + 

از یک طرف آزار آدم های رنگ و وا رنگی که می آمدند و می رفتند و از طرف دیگر مصلحت اندیشی های بابایِ جانم. از معیارهایی که پدرم با آنها خواستگارها را میزان می کرد بسیار دلم مچاله شده بود و نمی دانستم باید چه کار کنم. بابت روزهای دلگیری که داشتم تا حدودی افسرده شده بودم و حالم از هر کسی که در خانه را می زد بهم می خورد. انگار که زنگ هشدار درونم اعلام حریق می کرد و غم بود که از وجودم زبانه می کشید. مخالفت های پدر بزرگوارم با طلبه ها برای این بود که از اقبال خوب من و مصلحت خدا یا هرچه بشود اسمش را گذاشت، همه خواستگارهای طلبه ام یک قِر و فری می آمدند که در شان شان نبود و به طریقی مایه ی ناراحتی والدینم را فراهم می کردند و البته یک سری چیزهای دیگر. آن هایی هم که خدا دوست شان داشت و از فیلتر عبور کرده بودند به اصرار من بود که اجازه داده بودند بیایند و ..! که هر بار هم از اصرارم پشیمان تر از قبل می شدم! با این که بسیار علاقه داشتم همسرم را از بین آن هایی انتخاب کنم که وارد این مسیر شده اند یا فکرش را دارند. از یک جایی به بعد خودم هم تا حدودی مخالف این موضوع شدم. چون هر چه قدر بیشتر اصرار می کردم خدا بیش تر می گذاشت توی کاسه ام و شدت سرافکندگی ام جلوی بابا و مامان بیشتر می شد. نا گفته نماند که دو مورد شان هم بودند که انسان های شریف و بزرگواری بودند و جز عزت و احترام رفتار نکردند. این را داشته باشید تا همین جا.

موارد مختلفی بودند که در محیط دانشگاه بوسیله ی دوستانم معرفی می شدند که از دید پدر یک مشکل مشترک اساسی داشتند به نام "هم شهری نبودن" و همین باعث می شد که ااکثررررر موارد از خط قرمزهای ایشان عبور نکنند. بین بچه های مذهبی دانشگاه دهن به دهن چرخیده بود که بابای پلک بسی سخت گیرند و فلان و خلاصه خیلی ها منصرف می شدند که از آن به بعد کسی را معرفی کنند. من هم هیچ موقع از موضعم پایین نمی آمدم و پشت بابا را می گرفتم که این ها سخت گیری نیست و ...! آن قدر به من گفتند که دختر شنیده ایم پدرت سخت گیر است که گریه ام را در می آوردند. برایم بسیار سنگین بود که بعضی از بچه های مذهبی چه طور به خودشان اجازه داده بودند این طور آبروی من را ببرند و به زعم خودشان با حالت دایه ی دلسوز تر از مادر پشت سر من و خانواده ام حرف بزنند. نیش و کنایه و طعنه هایشان پوستم را تا حدودی کلفت کرده بود و یک جاهایی باعث شد اطرافیانم را بهتر بشناسم. نا گفته نماند که خودم از این موضوع دلم خون بود و با فکرهایی که توی ذهنم داشتم به این خیال بودم که مگر چه می شود آدم ها از شهرهای متفاوتی باشند. فرهنگ ما اسلام است و این چیزها باعث مشکل جدی نمی شود. هیچ جوره دختر درونم کنار نمی آمد که این دیگر چه مصلحت اندیشی ست. :| :(  چرا که خیل عظیم همشهری های گرامی اغلب سیاهی لشکر بودند و آن هایی هم که تا حدودی به ما نزدیک بودند، هر کدام به طریقی دل مان را خون کرده بودند. بعضی آن قدر ظاهر بین و بی ادب بودند که مدام حواسشان به در و دیوار و پرده خانه بود و می شد مکدر شدن را از کهنه بودن در و دیوار خانه کاملا فهمید. بعضی هم آمده بودند یک مربی آشپزی و خیاطی و همه هنره برای پسر دست و پا بلوری شان بگیرند که طفلی ها تیرشان به سنگ می خورد. عدهّ ی قلیلی هم بودند که مثل انسان های با فرهنگ و با تربیت می آمدند و می رفتند و فقط عزّت و احترام بود که می گذاشتند. و آن غیر همشهری ها هم یک نفرشان آمده بود و رد شده بود و دقیقا همه رفتارهایشان همان چیزهایی شده بود که پدر قبل و بعد آن، بابتش اجازه ورود به احدی غیر هم شهری را نمی دادند.

بعد از بالا و پایین ها بسیااااااااااااااااااااااااااااااااار داشتم فکر ازدواج را از سرم بیرون می کردم و گفته بودم که اگر این مورد -آقای پلاک- نشد من ابداً دیگر هیچ احدی را نمی بینم و با او کلامی حرف نمی زنم. می نشینم ارشد می خوانم و می زنم یک شهر دور تا سرم حسابی گرم شود. به مو که رسید از همه که نا امید شدم، به درگاه خدا که بر گشتم، به قول راوی اسماعیلم را که ذبح کردم، خدا نگذاشت پاره شود. گشایش حاصل شد. البته که فضل خدا ربطی به بندگی های نصفه نیمه ما ندارد. و فقط معجزه شد. 

آن قدر ازدواج گره گره شده بود که بعد از امتحان کردن انواع توسل ها، گفتم بیایم و به توصیه ی آقای صنوبری توسل به حضرت معصومه علیه السلام را که بسیار دل به دلم می دادند امتحان کنم. ایشان در وبلاگ بلاگفایی شان در مورد توسل شان به حضرت معصومه صحبت کرده بودند و بعد از مدت زمان زیادی من یاد آن افتادم و با خودم قرار گذاشتم 14 هزار صلوات به عمه جانم هدیه کنم تا نگاهی کنند و دست نوازشی بکشند بر سرم. از اردیبهشت یا خرداد ماه بود که زمان دقیقش یادم نیست، شروع کردم و در اوقاتی که سرم خلوت بود هر چندتا دور تسبیحی که می شد می فرستادم به گمانم بعد از یک ماه و خرده ای یا بیشتر نذرم را ادا کردم و یک اتفاق جالبی هم آن وسط ها افتاد که با واسطه عمه جان چشمکی به من زدند که حواسشان به من هست. آن قدر وضعیت روحی ام بد بود که این چیزها حتی اگر نشانه های واقعی هم نبود نقطه ی تاریکی را در وجودم روشن می کرد و قدرتی می داد که سر پا باشم هنوز. این ها گذشت و من یادم رفت این توسل تا این که در کماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال ناباوری چیزی که فکرش را هم نمی کردم اتفاق افتاد و خیلی سریع - البته دو ماه و خرده ای خیلی هم سریع نیست- آخر کار همه چیز مهیا شد و در حالی که خوابش را هم نمی دیدم روز میلاد عمه جان عقد کردیم. اولش هم قرار بود برای میلاد امام رضا علیه السلام عقد را برنامه ریزی کنیم امّا همه چیز یک جور دیگری اتفاق افتاد. 

با همه بالا و پایین شدن ها خداوند لطفش را در حقم کامل کرد و نشانم داد که چههه قدر دوستم داشته و بهترررررین بال و همراه را برایم انتخاب کرد. 

امّا حالا بعد از این همه مقدمه چینی چیزهایی که می خواستم بگویم:

با این که نباید همه را با یک چوب راند ولی بیشتر مراقب رفتارهایمان باشیم، مخصوصاً اگر نماینده یک قشر خاصی هستیم که همه انتظارات بیشتری از آن ها دارند. البته این ها فقط تجربیات من یک نفر هستند و من هم مشت نمونه خروار نیستم قطعاً. دیگر این که باز هم به نسبت باقی افراد جنابان طلبه بسیاااار بهتر و با شخصیت تر با خانواده دختر رفتار کردند.

 

بعد از ازدواجم کاااااملاً به مصلحتی که پدر عزیزتر از جانم برای رد کردن انسان های بزرگوار غیر همشهری در نظر داشتند پی بردم. به قول دوست فهیمم "آدم ها کو به کو هم فرهنگ شان فرق می کند. از این محله تا آن محله که فاصله بیشتر هم می شود." اختلاف فرهنگی یکی از چیزهایی ست که می تواند یک تنه یک رابطه عاشقانه بین زوجین را کاملاً پودر کند و تا مرز طلاق آن ها را بکشاند. در بین دوستانی که این مدل ازدواج را داشتند این مسئله را کاملا حس می کنم و خودم هم با وجود اختلاف فرهنگی اندک مان این را با پوست و گوشتم لمس کردم و از خوش شانسی من بود که والدین مان بسیار مومنانه در مورد سنت های بعضاً نادرست و دست و پا گیر رفتار کردند. حالا دست بوس پدرم هم هستم بابت این نکته سنجی شان و علاقه ای که من داشتند. 

 

مومنانه برویم خواستگاری. به این فکر کنیم که خودمان هم دختر داریم. خودمان هم این چرخه را شاهد خواهیم بود. عزّت گذاشتن به مردم، عین عزّت گذاشتن به خودمان است. هر چه احترام قائل شویم برای دیگران، به خودمان و خانواده مان احترام گذاشته ایم و جایگاه مان را بالاتر برده ایم نزد خدا. بالاخره هر دختر و پسر یک زن یا شوهر بیش تر نمی خواهد ولی بیاییم یک خاطره خوب در ذهن مردم به جا بگذاریم تا مردم به هم بدبین و بی اعتماد نشوند و زیبایی دین را در رفتارمان بچشند.

در ازدواج به نظر والدین مان احترام بگذاریم و اگر راضی نیستند تلاشمان را برای راضی شدن شان بکنیم و به قول دوستم که همیشه به من گوش زد می کرد "مبادا با آن ها به جز نرمی رفتار کنیم." که می دانم ممکن است گاهی سخت باشد ولی مهمترین چیز است در وقوع خوشبختی. اگر هم راضی نشدند با حرف ما از مشاورهای دینی و بالاتر از همه دعا به درگاه خدا کمک بگیریم. یک طوری که آخر کار دلشان نرم باشد. اگر هم نشد که حتما مصلحتی بوده.

 می دانم که بسیار روده درازی می کنم و این که حس چیز بلد بودن و من خوبم و به رخ کشیدن این ها ندارم، فقط یاد قبل از اینم که می افتم آن موقع بسیار احتیاج داشتم کسی این ها را برایم بگوید که دلم گرم شود و آرام شوم.

 

پ.ن: خداوند همه ی آن هایی که پدرهایشان هستند برای شان حفظ کند و آن هایی که نیستند مولای مان لحظه لحظه دست نوازششان بر سرشان باشد. فاتحه ای قرائت کنیم برای همه پدر های عزیزی که رو به آسمان پر کشیدند. 

پ.ن: سلامت همه مدافعان حرم و پیروزی سربازان اسلام دو تا آیت الکرسی قرائت کنیم و صلواتی بفرستیم برای همه شهدای عزیز.

پ.ن: سلامتی همه مادرها به ویژه اون هایی که بیمار هستند صلوات و دعای ویژه. مخصوصاً مادر دوست عزیزم.

بعداً نوشت: پیشنهاد می کنم این جا را هم مطالعه کنید، بسی جالب بود. ***

 

به قول دوستم دعا می کنم همه مجردان عالم یک همسر گمنام خوب نصیب شان شود. 

 

التماس دعای فرج

برای این بنده حقیر هم التماس دعا

 

* مولوی

و الی الله ترجع الامور ...

۱۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۹

379

خوردن غم و غصه واسه مشکلاتِ خودت و دیگران، فضولی توی کار خدا نیست؟؟! مگر نه این که اگر خودش اراده کنه حال خوب و بد همه اش می شه «کن فَیکون» ؟؟ از خدا دلسوزتر هم مگه هست که من ناراحت این چیزها بشم یا باشم؟

و الی الله ترجع الامور...

۱۳ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۰۷

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی که دارید از قبولی ناحق فرزندان پدرانِ ایثارگر -اعم از جانباز و شهید و ...- در دانشگاه، بلند بلند صحبت می کنید و خون تان به جوش می آید، یک طوری که انگار کسی ارث پدری تان را بالا کشیده، لطفاً کمی دقت کنید و محتاط باشید نسبت به اطرافیان تان. شاید فرزند ایثارگری آن جا، نزدیک شما و میان شما حضور داشته باشد. باور کنید سهمیه جانبازی و فلان و بهمان جای خیلی از آرامش هایی که خانواده هایشان نچشیده اند را نمی گیرد و نخواهد گرفت. 

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

*رسول ادهمی

موافقين ۵ مخالفين ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۰

379

داشتیم از عروسی میم برمی گشتیم که در راه بابت خرما پزان مرداد، کلّه هایمان بوی دود می داد. هر کدام مان به یک جایی از بیابان تشنه چشم دوخته بودیم. صدایی از دل کسی بیرون نمی آمد و فقط هر چند دقیقه، میم و ته تغاری بودند که با هم گلاویز می شدند و ثانیه ای بعد باز در گرمای هوا، بی جان به صندلی تکیه می دادند. تا این که پدر طبق عادت همیشگی شان، نگاه شان را به آیینه دوختند. یک طوری که انگار چشم توی چشم داریم با هم صحبت می کنیم، پرسیدند: «شنیدم آقای پلاک (همسرم) قرار است طلبگی بخوانند؟!» وسط آن حجم گرمایی که از بیرون ماشین توی صورتم می خورد حس کردم یک ظرف پر از آب یخ روی سرم خالی شد. نمی دانستم چه کسی این را به پدر گفته و من باید چه واکنشی نشان بدهم! همان طور که چشمم به زمین خشک و ترک خورده بود، پرسیدم: «چه طور؟کی گفته؟» پدر که واکنشم را بی ادبی تلقی کردند، با تُن صدای خشک و محکم تری جواب دادند: «چه طور نداره! شما که می دونستی چرا چیزی نگفتی؟ جواب من منفیه. ردشون می کنیم.» بدنم گُر گرفته بود و تا پشت گوش های ندیده ام سرخ شده بود. باز هم خدا برای امتحان صبر، مرا با منطق های پدر عزیزتر از جانم داشت می سنجید. همان طور که بی اختیار اشک از چشم هایم بیرون می دوید گفتم: «باشه اصلاً هر طور دوست دارید. فقط جواب خدا بعداً با خودتون. به درک» تسبیحم را لابه لای انگشتانم لمس کردم و ساکت شدم. اشک های داغی که از چشم هایم بیرون می ریخت، منظره بیابان در حال تقلا را سوزان تر نشان می داد. یک جوری که سوز دلم بیشتر و بیشتر می شد. برای این که بیهوده احساساتم باز غل غل نکند و اعصاب خوردم لِه تر از آن نشود برای دلم مادری کردم و زیر لب تلاش می کردم با تلقین به ایمان آرامش کنم. «حتماً خدا خواسته دیگه. به من و تو ربطی نداره. یادت نره که بی اذن خدا برگ از درخت نمی افته. اگر خدا بخواد میشه، بدون این که بقیه بتونن دخالتی بکنند. بی اذن خدا برگ از درخت نمی افته. ...» تکرار این حرف ها برای دلم، مثل دادن یک شربت یخی خیار سنکنجبین بود، وسط تابستان. گرمایش فرونشست و تسبیح از زیر انگشت هایم به حرکت در آمد. ذکر استغاثه مادر بود که از دهانم بیرون می ریخت. 94/5/9

آن روز این پست را یادتان هست؟ 

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

*نفیسه سادات موسوی/حتا زلیخا هم در این مکتب/ آن قدر ها آلوده دامن نیست/ از جان خود شاید ولی از عشق/ ما را خیال دل بریدن نیست.

۱۰ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۶

379

در سیاهی براق چشمهات، قهوه ای تلخ چشم هایم را بی اثر می کردی و انگشت هایم را میان دست هایت می فشردی. انگار که در فاصله بین انگشت های من و دست های تو پایانه ی عصبی تشکیل می شد که گرمای محبتت را بدون هیچ انتقال دهنده عصبی می برد، درست می نشاند روی سلول های عصبی مغزم. امّا امروز جای نبودنت این جا درد می کند. سلول های عصبی ام بهانه ات را می گیرند. دلم هوای بودن هایتان را کرده. گرمابخش روزهای یخ زده و نمور من کجایی؟ 

میم-مامان دلم برایت تنگ رفته رفیق.

ای کاش کسی بود این را به تو می رساند میم ...

وَ الی الله ترجعُ الامور ...

* محمد شیرازی

۵ نظر ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۷