متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
آخرين نظرات

آبنبات شیرینی که به خورد قلبم داد ...

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ق.ظ

«بسم الله الرحمن الرحیم»

پشت رول نشسته بود و به جاده بی سروته چشم دوخته بود، البته انگار دهانش را و حتّی دهان مان را هم دوخته بودند. هوا خودِ جهنم بود و سکوت مان هم شده بود هیزم و آتش بیار معرکه .
چند دقیقه ای به همین حال می گذشت که بالاخره، او با شلیک سوالاتش به طرفم، سر حرف را باز کرد. یک طور خوبی هر کدام مان داشتیم روی خط خودِمان پیش می رفتیم که بحث داغ شد و رسید به نقطه ی حساسیت من و او. نقطه حساسیتی که منطق او را می کشت و به طرف لج بازی هرچه بیش تر هُلش می داد. صدایم که لرزید و تپش قلبم که سرکشی کرد فهمیدم ادامه این زیاده گویی ها از طرف من و کش دار شدنِ بی منطقی های او، بحث بی خودمان را روانی تر خواهد کرد، با این حال عنان اسب خشمم از دستم رها شد و صدایم یا بگویم صدایمان برای هم بلند شد. تو انگار کن که آن لحظه فکر می کردیم هر که بلند تر حرفش را توی مغز دیگری بکوبد، بیش تر حق با اوست ...
رویم را کردم سمت شیشه ماشین و خودم را مشغول منظره لخت و بی آب و علف بیابان کردم و عین دختر بچّه ها زدم زیر گریه. می دانی اصلش نباید عصبانیت ما زن ها را جدی بگیرید و سرمان داد و هوار کنید چون دختر بچّه که این چیزها سرش نمی شود، قلدری اش را که کرد برای آرامش قلب کوچکش می زند زیر گریه تا زیر بار فشارها دوام بیاورد.
.
.
.
داشتم اشتباهات و بی فکری های اوی َم را شماره می کردم تا این کینه ای که لحظه ای بختک شده بود و افتاده بود به جانم را بزرگتر و برجسته تر کنم تا آن جا که شهامت َش را داشته باشم برگردم و توی صورتش بگویم "بعداً جواب خدا با خودِ خودت. من هیچ کاره بودم این وسط " امّا آن عاقله زن درونم سر رسید و دست کشید روی سر آن بچّه دختر و رگ خوابش را دزدید. دخترم را یاد محبّت ها و مهربانی های اوی َم انداخت. گفت که او به گردنم حق دارد و دوست داشتن هایش را توی این مدّت به خاطرم آورد.

کلیک کنید روی عکس

شیرین تر از همه بین ناز و نوازش هایش آن آبنبات خوش مزه ی ذکر "حسبنا الله " ی که قبلاً به خورد قلبم داده بود را به یادم آورد و گفت: "یادت هست نازنینم، به تو گفته بودم تا او نخواهد برگی از درختی نمی افتد. توکلت باید سفت باشد، محکم باشد." و دست کشید روی صورتم و رد خیسی را از چانه ام تا پیش پلکم پاک کرد. تسبیح را گذاشت لای انگشتانم و گفت: «حالا بگو مثل همیشه، با من تکرار کن " السلام علیک یا مولاتی یا فاطمة الزهرا اغیثینی"» ذکر که از دهانم بیرون ریخت دانه های تسبیح برای شمردن صلوات ها یکی یکی از زیر انگشتانم سُر خورد ...



صلوات

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

۹۴/۰۵/۱۳

شما بگو  (۲۰)

۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۷ رافضیــة ...
سلام
زیبا بود

اللهم صل علی محمد و ال محمد
پاسخ:
سلام 

ممنونم
۲۲ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۸ باران نم نم...
سلام
بسیار عالی روون و پرمعنا بود...
قلمتون مستدام...
یاعلی علیه السلام...
پاسخ:
سلام خواهری

سلامت باشید و ممنون َم ... 
لطف شماست 

علی علیه السلام مددتون
۲۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۰ ...:: زرافه ::...
سلام بر عاقله زن درونتان.
پاسخ:
و علیکم السلام ...
۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۳ میم نقطه میم
سلام عزیزم
میشه خواهش کنم
در این پست شرکت کنید
و از دوستای خوبتون هم دعوت کنید
+
سپاسگزارم از حضورتون
(:
پاسخ:
سلام آبجی

خب شما نوشتید این پست ولی لینکش نیست که :|

می بخشید این قدر دیر شد.
چه خوبه که عاقله زن درونت آرامش دارد...
پاسخ:
ممنون ...
ان شاءالله که حقیقتاً همین طور باشه 
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۶ خانم چادری
نوشته ی خودتون بود؟!!
باید بگم عااالی بود. ماشاالله دست به قلمت خوبه.
:))
پاسخ:
;-))

ممنون َم ...
فقط لطف شماست ... :)
عکسا واس من باز نمیشه! :|
وااای خداا
چه قدر این پست خوب بود...
دلم میخاد بازم بخونمش
اونم حالا ، که هنوزم رد اشک رو صورتم هست :((((((
پاسخ:
ممنون َم خواهری 
لطف داری

بیا خودم اشک ِتُ و پاک کنم ...
حال دلت خوب خوب باشه الهی
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۳ منور الفکر
در این روزها
که
گلدان های شقایق می رسند از راه
خاکی و با لبخندهای عزیزشان...
۱۶ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۸ منور الفکر
عه...
عیب نداره بازم:
اللهم احفظ هردوتانا..که بعد بشه هرسه تانا ایشالا
---
چه عاقله لطیف و عاشقی!
اللهم ارزقنا...

پاسخ:
:))))

ان شاءالله ... ممنون َم 

خیلی ... اصن ی وضعی ...
شما که یکی خوبشو داری خانوم نویسنده ماهر 
۱۶ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۵ منور الفکر
بله دیگه...
به به...
اصلا طیب الله...
اصلا تر اللهم احفظ هروتانا...
اصلا تر تر هم اینکه...
پاسخ:
ممنون َم 

حالا میام خصوصی عرض می کنم به خدمت تون ... :)
تو روحت کلی خنده بر ما رفت آبجی ... ی دونه ای 

قابل توجه شما هم این که : اون نازنین پایینی، از زبان اوی َم نبود ها! اون عاقله زن درونم گفت.
۱۵ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۳ صحبتِ جانانه
خوشم اومد:)
پاسخ:
لطف دارید :)

پ.ن: باید بگم خدمت دوستان که این داستان نبود ها!! :دی  ی خاطره بود با زبان داستانی :دی
سلام
خیلی خوب بود
آی که چقد این دو تا با هم درگیرن
کاش همیشه این عاقله زن درون برنده باشه

یاعلی
پاسخ:
سلام آبجی

ممنون َم. لطف دارید.

بله همین طوره. ان شاءالله ...

علی علیه السلام مددتون
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۷ شیخ صاعد بالازاده
سلام و خداقوت
خوب بود
پاسخ:
سلام علیکم

زیارت قبول
سپاس گزارم
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۹ آبجی خانوم
دوست داشتمش :/
پاسخ:
متن واسه شما دست تکون میده 

ممنون.
حالا چرا کجکی؟ ^_^
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۲ ریحـ ـ ـ ـانـ ـ ـ ـه عشـ ـ ـقـ ـ ـ م
اووووووه فوق العاده عاااالی بود
توصیفات حرف نداشتن
دس مریزاد
اللهم صل علی محمد و آل محمد


پاسخ:
این همه نبودا 
ولی خیلی ممنون َم از نگاه زیبا بین شما!

تشکرآبجی


احسنت
اون قسمت حس دخنرونه ش رو خیلی خوب توصیف کردی
پاسخ:
:*

قربانت سیّده آبجی. شما خوب خوندید.
خیلی خوب بود عزیز جان
خیلی.....



+سلام
پاسخ:
خیلی ممنون َم، خیلی ...
لطف داری


سلام به روی ماه تون آبجی
چ حلاوتی پلک شیشه ای ...
پاسخ:
:)
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۸ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
اللهم صل علی محمد و آل حمد


+تواین چندثانیه ک نمیتونم پستو کامل بخونم
:))
پاسخ:
+ پَ نَ پَ می خواستی بتونی بخونی ... 

خدا حفظت کنه آبجی. صلواتش مهم بود که فرستادی دیگه.

پ.ن: خواستم ببندم نظرات این پست رو، گفتم شاید شاکی بشن دوستان