متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
آخرين نظرات

ماه نشان ششم

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۲ ب.ظ

 «بسم الله الرحمن الرحیم»

شهادت پیشوای ششم، امام صادق علیه السلام را خدمت امام زمانمان تسلیت عرض می کنم. 

خداوند تسلی دهنده دل شیعیان باشد ...

 

دست­ هایش را سایبان چشمانش کرد و دیوارهای بلند مدینه را نگاه کرد. بعد از آن همه سختی، حالا دل توی دلش نبود، بالاخره می­ توانست پیام مردم خراسان را به امام صادق(ع) برساند.

چند باری کولون در را کوبید.

  • کیستی؟
  • سهل هستم، برای امام پیغامی دارم.

وارد خانه شدند و به اتاق امام رفتند، به جز امام چند نفر دیگر هم آنجابودند. سهل سلام کرد و امام با لبخند پهنی از او استقبال کردند، سپس از احوال شیعیان خراسان پرسیدند، سهل جواب داد: «شما که جانشین پیامبرید چرا برای گرفتن حق تان قیام نمی­کنید؟شیعیان­تان در خراسان آماده بیعت اند.»

امام هیچ نگفتند ولی از حنیفه -یکی از یاران- خواستند تنور را روشن کند.

سهل که از این خواسته امام لابه لای فکرهایش گم شده بود، همراه امام و یاران به بیرون از اتاق رفت. کنار تنور ایستاد و چشم­ هایش را به شعله­ های آتش دوخت، امام رو به او گفتند: « به میان آتش برو!» یکباره تمام تنش یخ زد و رنگ چهره­ اش مثل لباس­های آفتاب خورده شد. چند قدم عقب رفت و در حالی که انگار به تارهای صوتی­ اش التماس می­ کرد گفت: «مرا ببخش و با این آتش عذابم مکن.»

امام که ترس را از چهره­ اش خواندند، گفتند: «از تو گذشتم.» در همین حال هارون مکّی از راه رسید و به امام سلام کرد. امام با لبخند سلام کردند و گفتند: «هارون به درون آتش برو!» هارون بی این­که حرف را در ذهنش مزه­ مزه کند، کفش­ هایش را در آورد و وارد آتش شد. سهل که از دیدن این کار نگاهش به تنور ماسیده بود، خواست بپرسد چه بلایی سر او می­آید که امام به اتاق رفتند. در اتاق امام از خیانت­ های مردم خراسان و پا پس کشیدن­ شان در میدان عمل گفتند، سهل از این حرف­ ها چشم­ هایش گرد شده بود، امّا هنوز حواسش پی مرد و آتش بود. امام متوجّه بی قراری­ اش شدند و گفتند: «برو توی تنور را نگاه کن.» او همان طور که پاهایش را به زور دنبال خودش می­ کشید، کنار تنور رفت. چشم­ هایش شده بودند دو تیله بزرگ که انگار چیز دروغینی به او نشان می­ دادند. خدای من، مرد سالم بود. در این لحظه امام هارون را صدا زدند.

امام با اشاره به هارون پرسیدند: «چند نفر مثل او در خراسان هست؟» سهل که زمین را نگاه می­ کرد،گفت: «هیچ کس» امام گفتند: «تا زمانی که حداقل 5 نفر مثل او در خراسان نیابم، نمی­ توانم برای قیام به آن­ ها اطمینان کنم.» سهل که از غربت امام قلبش فشرده شده بود، اشکش جاری شد. 

 

تا دیر نشده آقا را یاری کنیم ... 

خدایا اگر من از ولایت دم می زنم، خودت کاری کن که عملم را هم با صحبتِ ولی م میزان کتم.

التماس دعای فرج

* برای شفای همه بیماران اسلام دعای فراوان، مخصوصاً کوچولوهاشون

** پیروزی و سلامتی همه سربازان اسلام، آیت الکرسی قرائت کنیم الان.

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

* با دخل و تصرف در مطلب -> مجله دیدار آشنا - آبان 1387، شماره 98 - در میان آتش

#ولایت_مداری_  #امام_صادق_علیه_السلام_  #هارون_مکی_

۹۵/۰۵/۰۸

شما بگو  (۲)

به جان خودم
الان هم همین است و جز این نیست
و وای بر احوال من و امثال من...

اللهم اشف کل مریض...

آیت الکرسی هم قرائت شد...
پاسخ:
ان شاءالله که ایمان و عمل حقیقی داشته باشیم ...

آمین.

سپاس گزارم.
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۲ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
ممنون از پست خوبت


التماس دعا
:)
پاسخ:
ممنون از شما.

حاجت روای به خیر باشید آبجی ان شاءالله