متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
بايگاني
آخرين نظرات

یک بار دیگر از نو می نویسم

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۴۵ ق.ظ

 
بسم الله الرحمن الرحیم


وارد مطب که شدم منشی رفته بود آبدار خانه برای همین هم راحت توی دفتر نوبت دهی اش ریز شدم. آن خانم منشی دیگری که یک پسر بچه دارد، آن روز قرار شد نوبتی برای دوازده شهریور برایم بزند، گویا یادش رفته بود. اسمی توی دفتر از من نبود. البته یک اسمی بود که فامیلش شبیه من بود، خب لابد حدسی نوشته، برای همین اشتباه کرده است. نیست من مشتری ثابت خانم دکتر هستم! ریز و درشت مطب من را میشناسند. از اهالی سالن ماساژ گرفته تا این طرف توی مطب، هر سه تا منشی. خلاصه که منشی آمد و گفتم نوبت داشتم ولی نوشته نشده، چیزی نگفت و پولم را حساب کردم رفتم نشستم.
روی صندلی نشسته ام تا نوبتم بشود، این بار تپش قلب خاصی نداشتم و همین طور بی خیال منتظر بودم. دستم را توی کیفم فرو کردم و میان برداشتن، تسبیح و صلوات شمار و گوشی مردد ماندم. تمرکز خوبی برای صلوات فرستادن نداشتن، حوصله کتاب الکترونیک هم نبود، برای همین سرم را بردم توی گوشی و عکس های گالری را ورق زدم. عکس های ترو تازه ای که خانوادگی گرفته بودیم را ورق زدم، تا آن جا که پوشه سیصدتایی عکس هایش تمام شد. این یکی را بستم و رفتم سراغ آن یکی پوشه که از گوشی همسر ریخته بودیم و چیز خاصی دستت را نمیگرفت. بالاخره توی گوشی مردها نباید دنبال چیز خاصی بود، انتظار زیادی ست دیگر. اما از بین آن چند تا یک چیزی بود که دلم را برد. عکس آقاجون بعد از فوت شان بود. 
کل بدن بلند بالایشان شده بود استخوان خالص با یک صورت زرد رنگ که چه قدر دلم را بهم مچاله می کند. آخر شما صورت سفید و خوشگل آقاجون را ندیده بودید که بدانید از چه چیزی حرف میزنم. از آن عکس پرت شدم به مردشور خانه قمشه. همه بیرون ایستاده بودیم زیر سایه درخت ها تا خبرمان کنند که برویم و آقاجان را بعد از غسل و کفن ببینیم و تا دیدارمان به قیامت بیافتد، یک بار دیگر دیده باشیم شان. 
یکهو همهمه شد. از داخل مردشور خانه صدا زدند که خانواده متوفی بروند و مرده را ببیند. من که همیشه عذاب نرسیدن به موقع گریبان گریم هست، آنجا هم داشتم له میشدم که چرا نرفتم ببینمشان?! چرا پیله نشدم به همسرم، وقتی آن شب با گریه گفت که باید برود لباس مشکی بخرد? دویدم طرف مردشورخانه و گریه می کردم. قلبم توی سینه ام جا نمیشد. آب دهانم به زور ماهیچه ها پایین میرفت. در عرض همین چند لحظه همه آنجا را شلوغ کردند. کسی از داخل اتاق شستشو بیرون آمد. پیرمرد نهیفی بود که با زور عصایش خودش را نگه داشته بود. خدای من، انگار آقاجون رعنای مان کوچک شده بود. بعدا فهمیدم که آن پیرمرد، عمو امرالله بوده است. برادر آقاجون.
من گریه می کردم و می لرزیدم. همسر و شوهر عمه زیر کتف خواهر و عمه را گرفته بودند و از اتاق بیرون می آوردندشان. نیمه جان بودند و پاهایشان روی زمین می کشید. همه را داشتند بیرون می کردند. ازدحام مردها نمی گذاشت بروم داخل. پسر عمه همسر هم پشت سرم ایستاده بود و هنوز توی بهت بود که چرا وقتی وسط دوره آموزشی سربازی بوده و نمی توانسته بیاید خانه، باید آقاجون مرده باشد. می خواستیم برویم داخل که یکهو گفتند بقیه سر مزار مرده را ببینند. من می دانستم که نباید یک بار دیگر فرصت را از دست بدهم، عنان از کف دادم و جیغ می زدم. نهههه من باید ببینمشون. نهههه بزارید من برم. 
بابا که تقلای من را دیدند، دستم را گرفتند و از وسط جمعیت برایم جا باز کردند، خواهش کردند که پارچه را از روی صورت مرده کنار بزنند. با بهت به صورت زیبای سفیدشان نگاه می کردم. آقاجون مگر می شود با این همه زیبایی و تازگی رفته باشی از پیش ما? صورتتان درست شبیه آن شبی بود که رفته بودید حمام و لپ هایتان به خاطر کیسه کشیدن گل انداخته بود. همان شب جشن عقدمان. یادتان هست? دور اتاق چرخیدید برای همسر شعر خواندید و دست زدید. همان قدر قشنگ. همان قدر لطیف. این صورت بیشتر به زنده ها می ماند. با بهت به صورتتان نگاه می کنم و چند بار بر می گردم سمت بابا و می پرسم می شود بوس شان کرد؟ می گویند بله. اما من بیشتر از جواب بله، منتظر تردید ترس های درونی خودم هستم. چشم به روی همه چیز می بندم و فقط تو را می بوسم. 
ظاهرا نوبتم شده است، منشی صدایم می زند. داخل اتاق که می شوم، مثل همیشه می خندم و میروم می نشینم. مثل همیشه منتظر حرف های دلگرم کننده همیشگی خانم دکترم هستم. آخر یک آرامشی دارد که به آدم منتقل می شود.
برگه چکاپ را بر می دارد و خط به خط می خواند. به من نگاه می کند و می گوید که توده ها خوش خیم اند، اما باید برای مشاوره به مرکز تخصصی فلان مراجعه کنم تا اگر لازم باشد نمونه برداری کنند. آدرس و شماره تلفن را می خواند، کمی دستپاچته شده ام، تلفن را دوباره تکرار می کنند. تذکر می دهند که شاید به جراحی نیاز باشد. باید از الان آمادگی اش را داشته باشم.
و من به گریه های روی تخت مطب متخصص فکر می کنم و آن دستگاهی که روبه رویم بود و از آن تو یکی یکی توده ها را می شمرد. به حرفهای آن دکتر فکر می کنم که وقتی گریه ام را دید گفت که چه قدر لوس ام و چیز مهمی نیست و جراحی نیاز ندارد. به حرف های زن عموی آقای پلاک در مورد توده و و حشت دختر متخصصش از جواب چکاپ مادر. و روی تخت آن روز اشک هایم ریختند پایین با این حرف ها. انگار هر توده ای که پیدا می شد سیخی بود که توی قلبم فرو می رفت. 
از مطب بیرون آمده ام و به این فکر می کنم که دیگر جای گریه نیست و باید به همان چند قطره اشک آن روز بسنده کنم. می توانست بدتر از این ها هم باشد. می توانست ...
دو چکاپ دقیق تر پیش رو دارم، یکی فردا برای پیگیری بیماری قبلی و یکی شنبه برای این گوشواره جدیدی که باز آمد آویزانم شد.
دارم به این فکر می کنم که هر چه در امتحان های قبلی نوشته بودم پاک شده، حالا باید از نو بنویسم. خدا کمکم کن مایه ی رشد باشد، نه سر شکستگی.
پ.ن: میشه برام دعا کنید?هیچ کسی خبر نداره. دلمم نمیخواد به کسی بگم. این تازه بیشتر نگرانم می کنه. چون هیچ تجربه ای ندارم.

و الی الله ترجع الامور ...

۹۷/۰۶/۱۴

شما بگو  (۴)

۱۵ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۲ دخترک مژده دهنده
سلام
چشم حتما!توی مشهد،دعاگویتان بودم.
لوس بودن،هییچچچ عیبی نداره خواهرجان!تا دلت میخواد لوس باش!اینویه تهتغاری میگه!
منم بخاطریکی از خاله هام،نتونستم مادرجونموببینم!تازه اون اولین عزیزی بودکه ازدست میدادم.اگ خاله ام میذاشت،توccuباوضعیت بهتر و درحال بیهوشی میدیدم.یکدفعه ای مادرجونموکه آخرین بارسرحال بود،دیده بودم؛توی کفن وبایه صورت نامعلوم دیدم!همینم باعث شدتایکسال و اندی افسرده باشم.
خدا،همه رفتگان را بیامرزد!...
تاخداهس،جای نگرانی نیس!درسته؟ ولاتقنطوا من رحمه الله
موفق و سلامت باشید
سربزنید
پاسخ:
سلام آبجی
ممنونم. ممنونم از این همه محبتت عزیزم. :)
:) والا از شدت ناراحتی و نداشتن آگاهی بود. نمیدونستم چی در انتظارمه.
آخ. خدا رحمتشون کنه. اینوقضیه برای من چندین بار اتفاق افتاده. خیلی عذاب آور بود اگر این بارم نمیشد.

خدا رحمتشون کنه همه سفر کرده ها رو.
بله عزیزم. همین که خدا رو داریم کافیه. ممنونم از تذکر قشنگت. گاهی توی اوج مشکلات ممکنه دلت بلرزه ... خدا خودش کمک کنه.
سلامتی و عافیت و عاقبت بخیری نصیب و روزی تون. ممنونم. :*

چشم ان شاءالله
خداروشکر چیزی نبوده......
پاسخ:
ممنونم عزیزم. 
از دعای دوستان بود و لطف خدا
فعلا باید چکاپ منظم بشم، اگر اندازه شون تغییر نکنه نیاز به اقدامی نیست. یه سری تومور خوش خیم حساب میشن
و علی الله فلیتوکل المتوکلون..


حالت همیشه رو به راه پلک فیروزه ای عزیزم :(
ان شاء الله از همه امتحان ها سربلند بیرون میای.. حتما حتما حتما دعا میکنم تا وقتی که خبر بهبودی کاملت رو برامون بنویسی :)
پاسخ:
ممنونم عزیزم. سالم و سلامت باشی آبجی
ان شاءالله. ممنونم از لطفت و دعای خیرت.

+ دکتر جراح گفت چیز مهمی نیست، فقط باید شش ماه دیگه واسه اطمینان برم. 
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۱۱ مردی بنام شقایق ...
سلام

ان شاالله چیز خاصی نیست و بدون عمل و اینا اوکی میشه
پاسخ:
سلام علیکم.

ان شاءالله به دعای خیرتان.

+ الحمدلله چیزی نبود.

شکرپاره

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">