متی ترانا و نراک

متی ترانا و نراک

رحلة العاشق الی المعشوق ...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/ چون شیشه عطری که درش گم شده باشد...
-------------------------------------------------
سلام
حضورتون رو خوش آمد میگم
لطفا آقایون رعایت حدود رو هنگام کامنت گذاشتن داشته باشند! بهتر اینکه از افعال با صیغه جمع استفاده کنید!
برای توضیح بیشتربه لینک " خواهرانه برای برادران " مراجعه کنید!
-----------------------------------------------
نوشته‌های این‌جا صرفن دیدگاه نگارنده بوده و لزومن مورد تایید اسلام نیست!
--------------------------------------------------
هنگام نماز طواف کعبه هم تعطیل است!نبینم موقع نماز اینجا باشی! برو که خدا داره صدات میزنه!

پيام هاي کوتاه
آخرين نظرات

379

داشتیم از عروسی میم برمی گشتیم که در راه بابت خرما پزان مرداد، کلّه هایمان بوی دود می داد. هر کدام مان به یک جایی از بیابان تشنه چشم دوخته بودیم. صدایی از دل کسی بیرون نمی آمد و فقط هر چند دقیقه، میم و ته تغاری بودند که با هم گلاویز می شدند و ثانیه ای بعد باز در گرمای هوا، بی جان به صندلی تکیه می دادند. تا این که پدر طبق عادت همیشگی شان، نگاه شان را به آیینه دوختند. یک طوری که انگار چشم توی چشم داریم با هم صحبت می کنیم، پرسیدند: «شنیدم آقای پلاک (همسرم) قرار است طلبگی بخوانند؟!» وسط آن حجم گرمایی که از بیرون ماشین توی صورتم می خورد حس کردم یک ظرف پر از آب یخ روی سرم خالی شد. نمی دانستم چه کسی این را به پدر گفته و من باید چه واکنشی نشان بدهم! همان طور که چشمم به زمین خشک و ترک خورده بود، پرسیدم: «چه طور؟کی گفته؟» پدر که واکنشم را بی ادبی تلقی کردند، با تُن صدای خشک و محکم تری جواب دادند: «چه طور نداره! شما که می دونستی چرا چیزی نگفتی؟ جواب من منفیه. ردشون می کنیم.» بدنم گُر گرفته بود و تا پشت گوش های ندیده ام سرخ شده بود. باز هم خدا برای امتحان صبر، مرا با منطق های پدر عزیزتر از جانم داشت می سنجید. همان طور که بی اختیار اشک از چشم هایم بیرون می دوید گفتم: «باشه اصلاً هر طور دوست دارید. فقط جواب خدا بعداً با خودتون. به درک» تسبیحم را لابه لای انگشتانم لمس کردم و ساکت شدم. اشک های داغی که از چشم هایم بیرون می ریخت، منظره بیابان در حال تقلا را سوزان تر نشان می داد. یک جوری که سوز دلم بیشتر و بیشتر می شد. برای این که بیهوده احساساتم باز غل غل نکند و اعصاب خوردم لِه تر از آن نشود برای دلم مادری کردم و زیر لب تلاش می کردم با تلقین به ایمان آرامش کنم. «حتماً خدا خواسته دیگه. به من و تو ربطی نداره. یادت نره که بی اذن خدا برگ از درخت نمی افته. اگر خدا بخواد میشه، بدون این که بقیه بتونن دخالتی بکنند. بی اذن خدا برگ از درخت نمی افته. ...» تکرار این حرف ها برای دلم، مثل دادن یک شربت یخی خیار سنکنجبین بود، وسط تابستان. گرمایش فرونشست و تسبیح از زیر انگشت هایم به حرکت در آمد. ذکر استغاثه مادر بود که از دهانم بیرون می ریخت. 94/5/9

آن روز این پست را یادتان هست؟ 

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الامور ...

*نفیسه سادات موسوی/حتا زلیخا هم در این مکتب/ آن قدر ها آلوده دامن نیست/ از جان خود شاید ولی از عشق/ ما را خیال دل بریدن نیست.

موافقين ۲ مخالفين ۰ ۹۵/۰۵/۱۲

شما بگو  (۱۰)

سلام آبجی
ببخشید واقعا این جمله رو به پدرتون گفتید???
پاسخ:
سلام آبجی. متاسفانه یا خوشبختانه بله.

نا گفته نماند که بعدش توبه کردیم در پیشگاه خدا برای رفوزه شدن در امتحان احترام به والدین. 
طلبگی ایرادش چیست ان وقت؟؟؟
پاسخ:
مشکل همین جاست دیگر. ایرادی ندارد 
ولی منظورم از این حرف ها، منطق های پدرها و مادرها بود برای پذیرفتن یا نپذیرفتن افراد. که البته این جا دلیل پدر را باز نکردم که به نظرم ضرورتی هم نداشت.
اتفاقاً بنده نیز طالب چنین موقعیتی بودم.

اصن انگار ویدئوچکه :))))
از بالا میای به خودتو و قضایا می نگری...
حتی می تونی بهتر قضاوت کنی و اشتباهای اون موقعتو متوجه شی...
همون ویدئوچک حق مطلبو ادا می کنه
پاسخ:
همین طوره. همین طوره.
انننقد دوس دارم وقتایی که می شینم روزای قبلی نوشتمو! می خونم...
انننقد بعدش آرومم...
پاسخ:
همین طوره! موافقم باهاتون. آدم تلاطمش خوابیده و با احساسات ته نشین شده به قول مدرس عزیزم، به قضیه نگاه می کنه.
۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸ انسان نیازمند
سلام بانو مهربون

عیدتون مبارک

خدا براهم حفظتان کند
:★
پاسخ:
 سلام آبجی.
محبت دارید.

ممنونم. عید شما هم مبارک.

سپاس گزارم خواهرم.
۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۷ علی رسولان
چقدر خوبه اونجوری نوشتن ،به سبک آبنبات
من که خیلی دارم این مدلی
تطبیق این دوتا با هم خیلی جذاب بود و البته نشون داد خیلی ماهرانه می نویسید " آفرین "
البته من هیچ وقت گزک* دست خوننده نمیدم " پیشنهاد می کنم شما هم این کار رو دیگه نکنید" یه جورایی رو می شید برای دفعه های بعدی و نوشتن رو سخت می کنه، دقیقن مث وقت هایی که به تعداد خوننده هایی آشناتون اضافه میشه

روزگارتون خوش
پاسخ:
بسیار. مخصوصاً که به دل همسربزرگوارم بسیار نشست.
سپاس گزارم.

گزک رو برای چی فرمودید؟ رو شدن زندگی شخصی؟ [همین الانم آشنا این جا زیاد هست. شواهد و قرائن می گن که بیش ترشون یواشکی میان و میرن.] یک فکرهایی دارم برای این مسئله. تا ببینم!

عاقبت بخیر باشید. 
وای
وای
وای

خدا
چقد تو این رسوندن ها حساب شده عمل میکنه
پاسخ:
همین طوره! با همین حجم از شگفتی که گفتید. و حتّی خیلی بیش تر.
آخی عزیزم، می تونم حجم بغض قورت داده شده رو حس کنم.
ولی الان کامل حس می کنی که اگه خدا نخواد برگ از درخت نمی افته
پاسخ:
بله روزای سختی بودن ولی شیرینی خاصی هم داشتند.ممنون از همدلی تون. بله بله. قدرت خدا و مصلحتی که برای بنده هاش در نظر داره از روز برام روشن تر شد.
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۶ خانم الفــــ
اشکهای منم سرازیر شد..

پدرهای عزیز،از شدت علاقه به فرزندانشون،امتحان میشن و چه امتحان سختی هم هست براشون..
ان شاءالله خدا کمکتون کنه و بهترین ها رو براتون پیش بیاره.و جایی قرارتون بده که باید باشید.
پاسخ:
می بخشید اذیت تان کردم بانو.همین طور است. علاقه بسیار زیاد. ان شاءالله که هم پدرهای عزیز و هم فرزندانشان از این امتحانات سربلند بگذرند. سپاس گزارم از دعاهای بسیار خوب و زیبایتان. در حق خودتان چند برابرش اجابت ان شاءالله.
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۹ صِفر کیلومتر
نصرت الهی برای رهروان راه خدا

عزیزان من! یک قدم که در راه خدا برمی‌دارید، خدا کمک می‌کند، خدا هدایت می‌کند، خدا درها را باز می‌کند: 《و من یتق اللَّه یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکّل علی اللَّه فهو حسبه》
در دعای سیدالسّاجدین علیه‌السّلام می‌خوانیم: «و ان الرّاحل الیک قریب المسافة»؛ به طرف خدا که بروید، راه نزدیک است. «و انک لا تحتجب عن خلقک»(۲).۱۳۷۷/۰۹/۰۱
بیانات مقام معظم رهبری در مراسم اختتامیه‌ی مسابقات قرآن‌



شرح کامل را اینجا مطالعه بفرمایید ان شاالله خیر است
http://farsi.khamenei.ir/newspart-index?sid=65&npt=7&aya=2
پاسخ:
سپاس گزارم.